تاریخچه و داستان بازی ها

تاریخچه و بررسی سری سایلنت هیل ( بخش سوم )

داستان بازی,با استرس به اطرافش نگاه میکند. مه فضا را پر کرده! صداهای عجیب لرزه بر اندام میاندازند. از دیدن چاقویی که به دست گرفته شوکه میشود. اینجا کجاست؟ این چاقو دست من چه میکند؟ آیا کسانی قصد جان من را دارند؟ دوربین دختری را نشان میدهد که آرام آرام مشغول قدم زنی در پارکی می باشد. او آشفته و سردرگم است. صداهای مهیب و ترسناک فضای محیط را پر کرده اند و نفس های او هر لحظه ضعیف تر و ضعیف تر می شود. نمی داند چه چیزی پشت این مه غلیظ انتظارش را میکشد ولی مطمئنا هرچه که هست خشن و بی رحم خواهد بود! ترس تا سر حد مرگ وجود او را فرا گرفته است. در این بین ناگهان هیولایی به او حمله ور می شود. با دست پاچگی و زحمت فراوان او را از بین میبرد. حال متوجه می شود که اوضاع وخیم تر از آنچیزیست که فکرش را می کرده و می بایست با چنگ و دندان برای حفظ جانش تلاش کند. او همین طور در محیط پیشروی می کند و هیولاهایی را از پا در میارد که در نهایت به ریلی میرسد. در همین لحظه صدایی از دور نظر او را جلب می کند و هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شود. نگران و مضطرب تنها به سمت صدا خیره شده است. ناگهان ترنی پدیدار می شود که با سرعت هرچه تمام تر به سمت او در حال حرکت است. پیش از آنکه بتواند عکس العملی نشان دهد به نظر میرسد ترن با او برخورد می کند و…

ناگهان از خواب میپرد! سراسیمه محیط اطرافش را نگاه می کند و متوجه می شود در سالن غذاخوری حضور دارد. تمام آن حوادث کابوسی بیش نبوده است! آرام آرام خود را جمع و جور می کند و به قصد بازگشت به خانه از سالن خارج می شود. او به سمت باجه تلفنی حرکت می کند و به پدرش Harry Mason تماس می گیرد. بله درست شنیدید Harry Mason ! این دختر همان دختریست که در پایان نسخه اول بازی Alessa او را به Harry داد. حال 17 سال از آن ماجرا میگذرد و Harry نام Heather را برای او انتخاب کرده است. Heather ابتدا از اینکه به پدرش زودتر تماس نگرفته بود عذر خواهی می کند و به او می گوید چیزی را که قرار بوده برایش بیاورد را پیدا نکرده و هم اکنون در راه بازگشت به خانه است. به نظر میرسد آن دو به شدت به هم وابسته اند و Harry همچنان مهربانانه و دلسوزانه با او رفتار می کند. آنها از هم خداحافظی می کنند و Heather گوشی را قطع می کند. بعد از چند لحظه او متوجه مردی میان سالی می شود که مستقیما به او زل زده است. Heather گوشی را به او تعارف می کند ولی مرد میان سال به منظور عدم احتیاج سری تکان میدهد. Heather به راهش ادامه می دهد و مرد مرموز او را تعقیب می کند. بعد از چند دقیقه مرد مرموز خود را کاراگاه Douglas Cartland معرفی می کند و از Heather می خواهد تا وقت کوتاهی را به او اختصاص دهد و به سوالاتش پاسخ دهد. او می خواهد در مورد تولد Heather با او صحبت کند. Heather نسبت به حرف های او بی اعتنایی می کند و Douglas هم با سماجت او را تعقیب می کند. Heather از کوره در می رود و Douglas را تهدید می کند که شروع به جیغ زدن خواهد کرد. او عذرخواهی می کند و Heather نیز وارد دستشویی می شود. او می خواهد از دست این کاراگاه سمج فرار کند. داخل دستشویی هدر متوجه سمبلی میشود که بر دیوار حک شده ، او با دیدن این سمبل دچار سردرد عجیبی میشود و احساس میکند که این سمبل را قبلا دیده است! در طول این مدت Douglas همچنان بیرون دستشویی منتظر Heather می ماند. اگر بازیباز بخواهد از در دستشویی بیرون برود با این نوشته رو به رو میشود که اون مرد مرموز هنوز بیرون است که این نکته نشان از ترس حاکم بر هدر است! Heather از طریق پنجره دستشویی خود را به سالن فروشگاه میرساند و به سرعت به سمت درب خروجی حرکت می کند.,,به نظر میرسد هیچکس در فروشگاه حضور ندارد. متاسفانه درب خروجی فروشگاه مسدود شده است و به ناچار به سمت درب پشتی حرکت می کند. Heather بعد از کمی جست و جو در یکی از مغازه های لباس فروشی اسلحه ای را می یابد. در کمال تعجب به یکباره کل فروشگاه از وجود هیولاها پر میشود! او همینطور با آشفتگی به پرسه زنی ادامه میدهد تا در فروشگاه با زنی مرموز به نام Claudia Wolf ملاقات می کند. او بسیار زیرک به نظر میرسد و در مورد حیات مجددی صحبت می کند که سالها پیش توسط انسان ها نابود شده است. Claudia به او می گوید که به نیرویش جهت اینکار نیاز دارد و به Heather گوشزد میکند که کلادیا و بعد حقیقیش را به خاطر بسپارد. و چند لحظه بعد Heather در اثر سرگیجه بر روی زمین می افتد و Claudia آهسته آهسته و با لبخندی معنی دار از او فاصله می گیرد. مدتی بعد Heather به هوش می آید و در مورد حرف های عجیب آن زن فکر می کند. او با احتیاط سوار آسانسوری می شود. به نظر میرسد آسانسور خالی باشد. اطراف آن را فنس های عجیبی احاطه کرده است. در همین حین Heather هیولایی را آن سوی فنس مشاهده می کند و از شدت ترس جیغ بلندی سر میدهد. خوشبختانه آسانسور شروع به حرکت کردن میکند. Heather مدام به خود القا میکند که تمامی این حوادث کابوسی بیش نیست. فقط نمی داند کی قرار است از شر این کابوس وحشتناک رهایی یابد. در اینجا او رادیو معروف سری را بدست می آورد.

سرآخر آسانسور می ایستد ولی فروشگاه تغییر دنیا داده است. موجودات بیشتر و خشن تری در محیط پرسه می زنند و فروشگاه دیگر هیچ شباهتی به قالب اصلی خود ندارد. Heather در محیط گشت و گذار می کند و برای حفظ جانش دست از هیچ تلاشی بر نمی دارد. بعد از کمی جست و جو جلیقه ضد گلوله ای را می یابد. هرچند این وسیله از او محافظت می کند ولی خوب طبعا حرکت او را نیز کندتر میکند. در نهایت او با اولین غول بازی رو به رو می شود. این هیولا شبیه به کرم می باشد. بعد از مبارزه ای نفس گیر هیولا از بین می رود و فروشگاه به شکل اصلی خود باز می گردد. Heather به سمت پله هایی که به مترو ختم می شود حرکت می کند. در میان راه او مجددا Douglas را ملاقات می کند. Douglas از اتفاقاتی که روی میدهد مضطرب و نگران است و از Heather علت آنها را پرس و جو می کند. Heather نیز مانند او اظهار بی اطلاعی می کند. سپس او Douglas را به همدستی با Claudia متهم می کند. Douglas به او پاسخ میدهد که او هیچ مسئولیتی در قبال حوادث پیش آمده بر عهده ندارد و تنها از طرف Claudia استخدام شده بود تا Heather را پیدا کند. Heather احساس بدی در مورد شرایط پیش آمده دارد و بر این باور است که این حوادث به او و قدرتش ( قدرتی که کلادیا از صحبت میکرد) مربوط می شود. Douglas به او می گوید مگر چه قدرت منحصر به فردی دارد که این گونه فکر می کند. Heather می گوید که به طور دقیق اطلاع ندارد ولی حس می کند که چیزهای فراموش شده و مهمی در گذشته او نهفته است و سپس به راهش ادامه می دهد. Douglas از او میپرسد به طرف کجا رهسپار می شود و Heather در پاسخ می گوید قصد دارد از طریق مترو خود را به خانه اش برساند. ( و بدون اینکه منتظر ادامه حرفهای داگلاس شود از او جدا میشود که به معنای عدم اعتماد به داگلاس است!)بدین ترتیب آن دو از یکدیگر جدا می شوند.

متاسفانه مترو از هیولاهای مختلف پر شده است. Heather آرام آرام و با صبر و حوصله به راه خود ادامه میدهد. بعد از کلی ماجراجویی و مبارزه، قطاری مرموز جلوی او می ایستد و ناگهان درب های آن باز می شود. Heather که دیگر چاره ای ندارد از شانس خود استفاده می کند و با احتیاط سوار قطار می شود. ناگهان درب های قطار بسته می شود و به سمت مکانی نامعلوم شروع به حرکت می کند. Heather سراسیمه سعی می کند درب ها را باز کند ولی بی فایده است. او با نگرانی لحظه ها را دنبال می کند تا ببیند در نهایت چه بلایی بر سر او می آید. بعد از سپری کردن لحظاتی سرشار از ترس و دلهره قطار ناگهان می ایستد و درب هایش باز می شود. Heather با سرعت از آن پیدا می شود. گویا اینجا شبکه فاضلاب می باشد. بعد از کمی جست و جو و رویارویی با هیولا ها از آنجا خارج شده و به ساختمان هایی بر می خورد. Heather وارد یکی از آنها می شود. او همین طور به راهش ادامه میدهد و یکی پس از دیگری هیولاها را از پای در می آورد. در نهایت او به وان حمامی میرسد. ابتدا شیر حمام را باز می کند ولی اتفاق خاصی روی نمی دهد. Heather از این موضوع خرسند به نظر میرسد که ناگهان لحظاتی بعد از شیر حمام خون جاری می شود. در همین گیر و دار Heather مجددا دچار سرگیجه شدیدی می شود و بر زمین می افتد. لکه های خون زمین، دیوار، سقف و کل محیط را تحت تاثیر قرار میدهد و گویا مجددا تغییر دنیا روی داده است. صفحه سیاه می شود و سپس صدایی مرموز به گوش میرسد. او این شرایط را طغیان و سرکشی “دنیای دیگر” می نامد و همچنین در ادامه توضیح میدهد که این دنیا مربوط به کابوس های تاریک شخصی می باشد. Heather لحظاتی بعد با عصبانیت از جای خود بر می خیزد. او هر چه پیش می رود گیج تر و گیج تر می شود.,,Heather همینطور بی هدف و سردرگم به پرسه زنی ادامه میدهد که در نهایت در کلینیک روانپزشکی فردی را مشاهده می کند که روی صندلی ای نشسته است. نام او Vincent می باشد. او ادعا می کند طرف Heather است و هیچ ارتباطی با Claudia ندارد. Vincent سپس حرف های تندی در مورد Harry به زبان می آورد و همین موضوع باعث می شود Heather از کوره در رود. او سپس متوجه اشتباهش میشود و به سرعت عذرخواهی میکند. Vincent همچنین ادعا می کند که از گذشته و خیلی مسائل دیگر Heather مطلع هست ولی چیز خاصی بر زبان نمی آورد. در نهایت Heather از طرز رفتار و صحبت های مرموزانه او خسته می شود و با گمان اینکه او هم همدست Claudia است مکان را ترک می کند. او به طبقه پایینی ساخمان میرود. در اینجا موجودی عجیب بخش خروجی ساختمان را مسدود کرده است. Heather در حین جست و جو کتاب داستانی را می یابد که در آن سرگذشت روستاییانی که از طریق وردی توانسته بودند هیولای نگهبان روستایشان را از بین ببرند را شرح میداد. Heather ورد را با صدایی موزون بر زبان می آورد. ” Tu fui, ego eri ” ناگهان در کمال تعجب صدای ناله هیولا فضا را پر می کند و راه باز می شود!

Heather از ساختمان فرار می کند و بعد از پشت سرگذاشتن خیابان های تاریک و ترسناک به آپارتمانش میرسد. محیط مجددا به فرم عادی خود باز می گردد. Heather با هیجان در مورد اتفاقات پیش آمده بلند بلند شروع به توضیح دادن می کند. او همین طور به صحبت کردن ادامه میدهد که متوجه می شود Harry آرام بر روی صندلی نشسته و هیچ عکس العملی نشان نمیدهد. او نگران می شود و به سمت جلوی صندلی حرکت می کند. در کمال ناباوری پدرش را مشاهده می کند که غرق در خون است. به نظر میرسد اصابت خنجری بزرگ به سینه اش او را از پای در آورده است. Heather از شدت ناراحتی بر زانوهای خود می افتد و شروع به گریه و زاری می کند. در همین اوضاع و احوال ناگهان نگاه Heather به رد خونی می افتد که تا سقف آپارتمان امتداد دارد. او رد خون را دنبال می کند تا اینکه با Claudia مواجه می شود. او بسیار سنگدل و بی رحم به نظر میرسد. Heather از او دلیل این همه کینه و دشمنی را جویا می شود و Claudia در پاسخ در مورد انتقامی صحبت می کند که مربوط به 17 سال پیش است. او Harry را مسبب ویران شدن عقاید و آمال و آرزوهایش می داند. Heather او را تهدید می کند و اسلحه اش را به سمت Claudia نشانه میرود. Claudia به Heather می گوید که قاتل پدرش او نیست بلکه تنها دستورش را صادر کرده! در حقیقت قتل توسط هیولایی به نام Missionary صورت پذیرفته بود. Claudia همچنین در آخر اضافه می کند که در شهر سایلنت هیل منتظر او خواهد ماند زیرا او را دروازه ورود به بهشت و مادر خدای فرقه میداند.

Heather بعد از مبارزه ای نفس گیر هیولای مذکور را از بین میبرد و مجددا به آپارتان باز می گردد. Heather در اینجا Douglas را مشاهده می کند که مشغول دعا خواندن برای Harry است. Heather چند مرتبه با عصبانیت سرزنشش می کند و او را مسبب این جریانات میداند. Douglas با آرامش و صبر و حوصله تنها اظهار تاسف می کند. لحظاتی بعد Heather آرام تر می شود و پیکر بی جان پدرش را روی تخت می گذارد و با ملافه و گل او را می پوشاند. سپس با صدای بلند اظهار می کند که قصد دارد به سایلنت هیل سفر کند تا Claudia را با دستان خودش نابود کند. Douglas پیشنهاد میدهد که می تواند با ماشینش او را به شهر ببرد. ( قبل از خروج از ساختمان Heather بالای صندلی هری میرود و او را به خاطر اینکه گفته بود خیلی قویست و Heather را تنها نخواهد گذاشت دروغگو خطاب میکند که باز هم نشانی از حضور کودکی در شخصیت هدر است) Heather برای آخرین بار با پدرش خداحافظی می کند و سپس به سمت ماشین حرکت می کند. Douglas به Heather می گوید که با مردی به نام Vincent ملاقات کرده است و او خود را دوست تو معرفی کرد. Vincent به Douglas گفته بود که در سایلنت هیل دنبال فردی به نام Leonard بگردند و همچنین نقشه شهر را به او داده بود. Heather هنوز هم فکر می کند Vincent شخص قابل اعتمادی نیست ولی از طرفی دیگر بیان می کند جز این چاره ای ندارند. لحظاتی بعد Douglas برگه ای را به Heather نشان می دهد و می گوید که مربوط به پدرش است. Heather روی آن را می خواند و نوشته شده ” برای دختر عزیزم “!

Heather و Douglas سفر طولانی را در پیش دارند. همین مسیر طولانی باعث می شود آن دو سر صحبت را با یکدیگر باز کنند. Douglas بیان می کند که پیش از این برای پرونده ای که به ناپدید شدن فردی مربوط میشد، به سایلنت هیل سفرکرده است. او فکر می کند اهالی، اتفاقات، آداب و رسوم و همه و همه کریه و مرموز به نظر میرسند. Heather ناگهان دوباره دچار سردرد میوشد. Douglas از او علت را جویا میشود و هدر میگوید که در حال به یاد آوردن گذشته است! او بیان می کند که در آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده است. Douglas بابت حرفش شرم زده می شود و عذر خواهی می کند. Heather حرفش را ادامه می دهد. او می گوید که موضوع به 17 سال قبل مربوط میشود؛ زمانی که زنی دیوانه جهت بدنیا آوردن خدای ایده آلش دست به اقدامی غیر انسانی میزند و دخترش را فدای مراسمی وحشتناک می کند. آن دختر قدرت های عجیبی داشته. مثلا می توانست با آرزو کردن جان انسان ها را بگیردیا اجسام را جا به جا کند. همین قدرت ها باعث شد همه او را جادوگر خطاب کنند. Douglas از حرف های Heather بهت زده شده است. Heather می گوید که آن دختر در نهایت خدای مذکور را به دنیا آورد ولی سخت کوشی و فداکاری های مردی باعث شد تمام تلاش اعضای فرقه هدر رود و آن موجود از بین برود و آن مرد کسی جز پدرش – Harry – نبوده است. Heather می گوید هرچند آن دختر از بین رفت ولی در لحظات آخر کودکی را به پدرم داد. پدرم آن کودک را به فرزندخواندگی پذیرفت و در تمام طول عمرش او را مورد محبت و مهربانی قرار داد. حال Heather فکر می کند Claudia بعد از 17 سال قصد دارد مجددا آن مراسم را برگذار کند و قربانی آن کسی جز خودش نیست. سرآخر Heather از پدرش صمیمانه تشکر می کند که همیشه او را مورد حمایت قرار میداد و باعث خوشحالیش میشد.

آنها در نهایت به سایلنت هیل میرسند. اینجا دقیقا همان جاییست که با شخصیت اصلی نسخه دوم- جیمز ساندرلند- در آن گشت و گذار کردیم. آنها خود را به مسافرخانه ای در مجاورت Rosewater Park میرسانند. بعد از استراحتی کوتاه تصمیم میگرند از هم جدا شوند و هر یک به جستجوی بخشی بپردازند. Douglas به سمت خانه Leonard رهسپار میشود در حالی که Heather تصمیم میگیرد بیمارستان Brookhaven را بررسی کند. آنها با هم قرار میگذارند بعد از جستجوی مکان های مذکور مجددا همدیگر را در این مسافر خانه ملاقات کنند. چیزی که مشخص می باشد این است که ترس وجود هر دوی آنها را فرا گرفته و این از بین مکالماتشان کاملا واضح است ولی تصمیم دارند با آن مقابله کنند تا هر چه سریعتر به این کابوس وحشتناک خاتمه دهند.

Heather در خیابان های تاریک و مه آلود به پیشروی ادامه میدهد. او تصمیم میگرد جهت یافتن وسایل ضروری وارد کلاب Heaven’s Night شود. اگر این مقاله را دنبال کرده باشید حتما این مکان معرف حضورتان است. بعد از کمی جستجو Heather وارد بیمارستان Brookhaven می شود. بیمارستان نسبت به نسخه دوم تغییراتی داشته است. به نظر میرسد در این شماره کمی نو تر و سالم تر شده ولی شایان ذکر است که همچنان پرستاران معروف مجموعه حضور دارند تا بلکه به Heather آسیب برسانند. Heather در حین جستجوی بخش روانی بیمارستان با عروسک های عجیبی در چندجا و همچنین پرونده ای راجع به بیماری به نام Stanley Coleman بر میخورد. به نظر میرسد Stanley تحت تاثیر Heather قرار گرفته بود و او را می شناخت! این نوشته ها سراسر نشانگر بروز احساس عاطفه است و به نظر میرسد این فرد که Heather تا به حال اسم او را هم نشنیده به معنای واقعی مجنون Heather شده است ! Heather لحظاتی بعد متوجه صدای زنگ تلفن می شود. او تصمیم میگرد به آن پاسخ دهد. Heather صدای مردی را میشنود که او را به جای Claudia اشتباه گرفته است. او Claudia را سرزنش میکند و از او می خواهد که از کله شق بازی هایش دست بردارد. Heather به او می گوید که او را عوضی گرفته است و سپس خود را معرفی می کند. سپس آن مرد خود را Leonard Wolf معرفی می کند. او ادعا می کند که پدر Claudia است و بابت کارهای احمقانه او واقعا شرمسار است. Leonard از پشت تلفن کینه و غضب Heather را تشخیص میدهد و به او میگوید که حتما برای گرفتن جان دخترش به اینجا آمده! Heather حرف او را تایید می کند و سپس بلایی که بر سر پدرش آورده را بیان می کند. Leonard گویا پشت درب یکی از اتاق های طبقه دوم زندانی شده و از Heather می خواهد که او را آزاد کند. او ادعا میکند نشانی دارد که می تواند Heather را در این راه کمک کند. بعد از اتمام مکالمه Heather در فکر فرو میرود؛ Leonard دقیقا کجا می تواند باشد؟! او به طرف طبقه دوم حرکت می کند و در نهایت به نظر میرسد اتاق مذکور را میابد. ( شایان ذکر است این اتاق قبل از اینکه Heather و Leonard با هم صحبت کنند، وجود خارجی نداشت) او در اینجا بر روی دیوار علامت Samael را میبیند ( این بار دیگر سر دردی از این نشان به او دست نمیدهد و Heather میگوید که این طلسم را میشناسد) و بعد از لمس کردن آن، فیلمی پخش می شود که مربوط به گزارشات پرستاری در مورد یک بیمار است. بعد از اتمام فیلم Heather میگوید که این پرستار را میشانسد و نام او لیزاست! تنها دوست و یار زمانی که در بیمارستان بستری بوده است! او لیزا را دوست دارد ولی با این حال او را فردی عجیب خطاب میکند! لیزا در این فیلم وضعیت وخیم Alessa را شرح میدهد.,,Heather همینطور در ساختمان قدم میزند بلکه سرنخی از Leonard بیابد. او متوجه راهروهای پیچ در پیچی می شود که در نقشه ذکر نشده اند. در اینجا برای اولین بار بیمارستان تغییر حالت میدهد ولی بسیار متفاوت از آن چیزیست که با James Sunderland آن را تجربه کردیم. او به ناچار به پرسه زنی ادامه میدهد تا اینکه به قسمت رختکن بانوان میرسد و ناگهان تلفن شروع به زنگ خوردن میکند. Heather گوشی را بر میدارد و فردی مرموز مدام تولد 31 و 24 سالگی او را تبریک میگوید. Heather ابتدا تصور میکند که او Leonard است ولی مرد مرموز ادعا میکند که Leonard قاتل است و نام او چیز دیگریست! او حتی به طرز مشکوکی میگوید که Stanley هم نیست زیرا او اکنون زیر خاک دفن شده است. در نهایت Heather به مرد مرموز میگوید که او را با شخص دیگری اشتباه گرفته ولی مرد مرموز همچنان ادعا میکند که او را میشناسد. او به Heather میگوید که هدیه ای برای او دارد و آن هم چیزی به جز “درد” نیست حالا کدام را دوست دارد، مسبب آن باشد یا آن را تحمل کند؟! سرآخر باری دیگر تولد Heather را تبریک میگوید و تلفن را قطع میکند. در ادامه Heather در یکی از اتاق ها کاغذی می یابد که عبارت تولدت مبارک روی آن حک شده است ( این اعداد عبارتند از : ” 7+14+17 = 38 ” که در واقع منظور 7 سال سن شریل ، 14 سال سن آلسا ، 17 سال سن Heather است).

Heather با استفاده از نبردبانی خود را به قسمت زیرین بیمارستان میرساند. اینجا بسیار شبیه به کانال فاضلاب میباشد ولی به جای آب یا چیز دیگری تنها خون از کانال جاری است. Heather مطمئن است اوضاع به وفق مراد او نخواهد بود و هر لحظه باید آماده یورش دشمنان باشد. در همین لحظات ناگهان صدای Leonard فضا را پر می کند. او دیده نمی شود ولی صدایش به گوش میرسد. به نظر میرسد او کسی که Heather فکر میکرده نیست. او هم مانند Claudia و Vincent جز پیروان فرقه است. ابتدا عقایدش را به آرامی برای Heather بازگو می کند ولی متوجه می شود که Heather به شنیدن آنها علاقه ای ندارد. او با شنیدن حرف های Heather عصبی می شود و تصور می کند به او خیانت شده است. او سپس Heather را به مرگی دردناک تهدید می کند. لحظاتی بعد هیولایی بدترکیب و مخوف از زیر خون ها پدید می آید و در کمال تعجب Heather متوجه می شود که در تمام طول مدت با یک هیولا صحبت میکرده! بعد از مبارزه ای نفسگیر Heather او را نابود میسازد و بیمارستان به حالت اصلی خود باز میگردد. بعد از مبارزه ناگهان Heather خود را در حالیکه دراز کشیده است در اتاق C4 بیمارستان میبیند!

او بلند می شود و شروع به حرکت کردن میکند که شی عجیبی را بر روی زمین مشاهده می کند. به نظر میرسد این نشان همان نشانی باشد که Leonard از آن سخن میگفت ( در واقع این نشان همان نشان Metatron است که Harry در نسخه اول از آن استفاده کرد). سپس او تصمیم میگیرد که به مسافر خانه باز گردد.

در حالیکه Heather به سمت مسافر خانه حرکت می کند Claudia و Vincent آنجا حضور دارند و مشغول صحبت کردن با یکدیگر می باشند. Claudia از اینکه Vincent بدون اطلاع Heather را به سراغ پدرش فرستاده ناراحت است و او را سرزنش میکند. گویا این دو از نظر اعتقادات بسیار تفاوت دارند. Vincent معتقد است که می بایست از این دنیا لذت برد ولی Claudia سعادت و خوشبختی را در گرو خدا و بهشت رویاهایش می داند. گویا پدر Claudia او را در سنین کودکی به شدت مورد تنبیه قرار میداده و این موضوع را Vincent به او یادآوری می کند. Vincent به Claudia می گوید اساس تمام آنچکه او “ایمان” می داند”، چیزی جز تلاش های کودکی برای یافتن عشق و محبت نیست. Claudia زمانی که میبیند اعتقاداتش از ریشه بی اساس خوانده می شود می گوید: ” تو نمیفهمی! هیچ کدوم از شما نمیفهمید!”

لحظاتی بعد Heather وارد مسافرخانه می شود. او تنها متوجه حضور Vincent میشود و به نظر میرسد Claudia آنجا را ترک کرده است. Heather از Vincent سراغ Douglas را میگیرد. او پاسخ میدهد که Douglas مسافرخانه را ترک کرده است و همچنین برای Heather یادداشتی را به جای گذاشته است. متن یادداشت به کلیسایی آنطرف دریاچه اشاره می کند. Heather گیج شده است و مفهوم آن را متوجه نمی شود. Vincent به او کمک میکند و به Heather می گوید که Claudia در آن کلیسا حضور دارد. Vincent به او میگوید که برای رسیدن به کلیسا می بایست از Amusement Park عبور کند. Heather هنگام خارج شدن از مسافرخانه روی به Vincent می کند و به او میگوید : ” مطمئنی این پیغام از طرف Douglas است؟ ” و Vincent در پاسخ میگوید: ” مشکل چیه، آیا هنوز به من شک داری؟ ” و سپس Heather از مسافرخانه خارج میشود.

Heather بعد از گذر کردن از خیابان ها به Amusement Park میرسد. ناگهان سر درد بسیار شدیدی گریبان گیرش میشود و به زمین می افتد. زمانی که بر می خیزد با صحنه ای ترسناک و غیر منتظره مواجه می شود. محیط تغییر دنیا میدهد و او متوجه می شود این مکان دقیقا همان مکانیست که ابتدای بازی در رویایش آن را دید. او با ترس و اضطراب به پیشرویش ادامه میدهد تا اینکه مجددا به آن ترن میرسد. او اینبار پیش از آنکه حادثه ای روی دهد منبع تغذیه آن را خاموش می کند. هنگامی که او سعی می کند از ریل عبور کند، در کمال تعجب مجددا ترن شروع به حرکت کردن می کند و با سرعت بسیار به سمت او می آید. Heather اینبار از روی خوش اقبالی با پرشی به موقع از اصابت ترن با خودش جلوگیری می کند.

در نقطه ای دیگر از پارک Claudia و Douglas را مشاهده می کنیم. Claudia به Douglas می گوید که وظیفه اش را خوب انجام داده و دیگر نیازی به او ندارد. Douglas از اینکه بازی داده شده است ناراحت می باشد و با عصبانیت با Claudia صحبت می کند. Douglas به Claudia یادآوری می کند که هنگام استخدامش، او مدعی شده بود که Heather را از او دزدیده اند در صورتی که این طور نبوده و Heather از زندگی کردن با پدرش احساس رضایت و خرسندی می کرده است. Claudia باز هم روی حرفش پا فشاری می کند و معتقد است Mason Harry، Heather را دزدیده است. او اضافه می کند که در واقع Heather هیچ وقت نباید شهر را ترک میکرد چون “خدا” در وجود او نهفته و آن هم زمانی متولد می شود که Mother Alessa مجددا بیدار شود. عقاید منحرف و ترسناک Claudia باعث می شود Douglas از کوره در رود و اسلحه اش را به سمت او نشانه گیرد.

در سمت دیگر پارک Heather سعی می کند هوشیاریش را بدست آورد. گویا او بعد از پرش بر روی سقف کیوسک بلیط فروشی ای افتاده است. بعد از اینکه حالش بهتر می شود، از آن جا پایین می آید. او به ناچار برای ادامه دادن مسیر مجبور است از عمارتی شبح زده
عبور کند. Heather هنگام عبور از عمارت با صحنه های عجیب و وحشتناکی رو به رو میشود که خوشبختانه گویا تنها جهت ترساندن او صورت میگرفتند. اتفاقات این قسمت را در بخشی جداگانه به طور دقیق شرح خواهم داد. به هر حال Heather از عمارت خارج می شود و به Douglas میرسد. او با صورتی خونی بر روی زمین افتاده است. گویا پای راستش شکسته است. Heather بلاخره او را به عنوان یک دوست میپذیرد و مطمئن می شود که او مسئول اتفاقات پیش آمده نیست. Douglas بیان می کند که با دیدن او یاد پسرش می افتد. از بین صحبت های Douglas متوجه می شویم که پسرش هنگام دستبرد زدن از بانک کشته شده است و او خود را مسئول این حادثه میداند زیرا به اندازه کافی پول نداشته تا از اعضای خانواده اش حمایت کند. Heather بعد از شنیدن صحبت های Douglas تصمیم میگیرد کاری را که شروع کرده است را به تنهایی به پایان برساند. او به Douglas میگوید که منتظرش باشد و سپس به راهش ادامه میدهد. ( بعد از چند قدم Heather انگار متوجه چیزی پشت سرش میشود و برمیگردد و میبنید که Douglas تفنگش را به سمت او نشانه رفته است ! Douglas میگوید شاید برای پایان دادن به وضع موجود بهترین راه کشتن تو باشد! اما Heather با بی اعتنایی و بی تفاوتی به راهش ادامه میدهد. گویا او این صحنه را به حساب مزاح و شوخی گذاشته است!),,Heather بعد از کمی پیشروی به یادداشتی بر می خورد که Harry Mason هفده سال پیش آن را به جای گذاشته است. این دست نوشته در مورد ابهامات Harry در مورد Alessa است. Harry نسبت به آلسا احساس ترحم میکند. او نمیداند که آلسا را چه خطاب کند؛ هیولا، دختر، یا چیز دیگری ! Harry میپندارد که آن دختر پیش از هیولا بودن یک قربانی است! با وجود تمام این موارد هدف اصلی Harry یافتن Cheryl است و تصمیم میگیرد هر چیز دیگری را به بعد از یافتن Cheryl موکول کند! Heather همینطور به راهش ادامه میدهد تا اینکه در نهایت به همان چرخ فلکی میرسد که در نسخه اول بازی نیز وجود داشت؛ همانجایی که Cybil و Harry با هم به مبارزه پرداختند. Heather ابتدا با اسب هایی عجیب شروع به مبارزه کردن میکند و در همین بین ناگهان آنها از حرکت می ایستند. تغییر دنیا صورت میگیرد و لحظاتی بعد فردی شبیه به خود Heather ( البته با موهایی مشکی رنگ) ظاهر میشود. Heather با این موجود مبارزه میکند. به نظر میرسد او خاطره ای از Alessa میباشد. در طول مبارزه او چهار بار تغییر فرم میدهد و هر مرتبه با آسیب رساندن به اندازه کافی به فرم دیگری تبدیل می شود. Heather بعد از شکست دادن او نوشته ای را میابد که از قول آلسا میگوید او مرگ را به زندگی در آن اتاق ( منظور اتاق بیمارستان ) ترجیح میدهد! او اضافه میکند بعد از همه ی این اتفاقات دیگر از چیزی واهمه ندارد ! این جا Heather میگوید که با آلسا هم عقیده نیست ( نشانه اشتیاق به زندگی در Heather ) و بعد به سمت کلیسا حرکت می کند.

Heather بلاخره Claudia را ملاقات می کند و برای انتقام گیری آماده میشود. Claudia مدام از تولد “خدا “، رستگاری انسانها، حیات مجدد، بهشتی جاودان و… صحبت می کند در حالیکه در طرف مقابل Heather با توضیحاتی منطقی و قابل تامل عقاید او را رد میکند. او تفنگش را به سمت Claudia نشانه گرفته است ولی دل درد عجیبش مانع گرفتن انتقام مرگ پدرش میشود. Claudia میگوید که این نشانه رشد و پرورش خدا است. Heather بر زمین می افتد و Claudia مکان را ترک میکند. لحظاتی بعد Heather سعی می کند خود را به او برساند. او همین طور محیط را جستجو میکند تا اینکه به اتاق اعترافی بر میخورد. Heather وارد آن شده و متوجه زنی می شود که مشغول اعتراف کردن است. اعترافات او با حالت گریه و پشیمانی بیان میشوند. بعد از اعترافاتش 2 گزینه پدیدار میشود؛ 1- او را ببخشید 2- او را نبخشید! بعد از انتخاب گزینه مورد نظر Heather به سمت کتابخانه حرکت میکند. او در اینجا Vincent را میبیند. گویا Vincent هم مانند Heather قصد دارد جلوی کارهای احمقانه Claudia را بگیرد. او دوست ندارد ” خدا ” به دنیا آید. سپس او خطاب به Heather میگوید موجوداتی که به زعم او هیولا بودند در واقع انسان هایی بودند که بدست Heather کشته شده اند. Heather شوکه شده است و دست و پای خود را گم میکند. در همین بین ناگهان Vincent اظهار میکند که داشته شوخی میکرده و منظور خاصی از مطرح کردن آن حرف نداشته است. سپس از Heather در مورد Seal of Metatron سوال میکند. Heather آن را به Vincent نشان میدهد و او می گوید: ” حداقل تا زمانی که این را داریم اتفاقی برایمان پیش نخواهد آمد.” در انتها او کتابی در مورد قوانین ” دنیای دیگر ” به Heather میدهد و مکان را ترک میکند.

Heather به جستجوی Claudia ادمه میدهد. در نهایت او را مشغول بحث کردن با Vincent میبیند. به نظر میرسد بحث آن دو بالا گرفته است. Vincent قصد متوقف کردن Claudia را دارد و تمام اتفاقات موجود را کابوس او میداند نه کار خدا! Vincent میگوید هنوز به خدا معتقد است اما به روش خودش اما Claudia که تا به حال او را هم هدف با خود میدانست، خائن خطابش میکند. Vincent از Heather میخواهد که Claudia را نابود سازد. بعد از شنیدن این جمله Claudia خنجر بزرگی را به پشت Vincent فرو میکند و او به زمین می افتد. Heather او را تهدید به مرگ میکند و Claudia مانند دیوانه ها مدام از تولد “خدا ” سخن میگوید. Vincent در حالی که مشغول خونریزی است از Heather میخواهد که از Metatron استفاده کند. Heather اینکار را انجام میدهد ولی به نظر میرسد Metatron قدرت خود را از دست داده است. Claudia مجددا ضربه ای را به Vincent وارد میسازد ولی این بار خنجر به قلب او اصابت میکند و باعث مرگش می شود. Claudia که کاملا دیوانه به نظر میرسد با حالتی عرفانی رو به Vincent کرده و میگوید که خدا حتی تو را هم دوست دارد ! Cluadia با افتخار و خوشحالی زیاد در مورد تحقق رویاهایش سخن می گوید که ناگهان مجددا بدن درد Heather گریبانگیرش می شود و رنگ پوستش سرخ می شود و بر روی زمین می افتد. Claudia هر لحظه خوشحال تر و خوشحال تر جلو می آید تا اینکه در کمال تعجب Heather از روی زمین برمی خیزد و دیگر هیچ اثری از سردرد در او دیده نمی شود.

Heather متوجه مایع قرمز رنگی می شود که به گردنبندش آویزان است. او آن را میخورد و لحظاتی بعد به طور عجیبی شروع به استفراغ کردن میکند. Claudia متوجه می شود اوضاع بر وفق مرادش نیست. لحظاتی بعد موجودی کرم مانند ( که حتی بیشباهت به یک جنین نیست!)از بدن Heather بیرون می آید و به نظر میرسد این همان “خدا ” باشد. Claudia مات و مبهوت است. Heather سعی می کند آن را نابود سازد که Claudia مانع میشود و آن را در آغوش میگیرد او خطاب به Heather میگوید کاری که او از انجامش عاجز بود را خودش به پایان خواهد رساند و خدا را به دنیا خواهد آورد. سپس شروع به بلعیدن موجود کرم مانند میکند. رنگ پوست او دقیقا مانند Heather قرمز می شود و از روی درد دور اتاق میدود تا آنکه موجودی او را به داخل میکشد! Heather هم پشت سر او خود را به سمت سوراخ پرتاب می کند.

در اینجا Heather با آخرین Boss بازی رو به رو می شود. او کنار آن موجود عجیب قرار میگیرد و به کنایه می گوید: ” این همون خداست…؟” بعد از شکست دادن Boss نهایی چندین مرتبه به آن موجود ضربه میزند تا مطمئن شود به طور کامل از بین رفته است. و سپس شروع به گریه کردن میکند. زیرا میداند حتی با گرفتن انقام هم هرگز پدرش دیگر برنمیگردد.,پایان ها,Normal Ending,,در این پایان Heather به Amusement Park باز میگردد و Douglas را مشاهده می کند که بر روی نیمکتی نشسته است. Heather جوری عمل میکند که گویا تسخیر شده است. او خنجرش را بیرون میکشد و به Douglas میگوید: ” تو هنوز زنده ای؟! ” و به سمتش حرکت میکند. Douglas از دیدن این صحنه شوکه می شود و با نگرانی به Heather خیره می شود. ناگهان Heather شروع به خندیدن میکند و میگوید شوخی ای بیش نبوده است. Douglas متوجه می شود او Claudia را از بین برده است و با آرامش تمام، نفسی عمیق میکشد. Heather دیگر دوست ندارد او را به این نام صدا کنند زیرا دیگر چیزی وجود ندارد که از آن پنهان شود. او از Douglas می خواهد از این به بعد او را Cheryl، نامی که پدرش برایش انتخاب کرده بود صدا کند. Douglas به او میگوید آیا قصد دارد رنگ موهایش را هم عوض کند که Heather می گوید Blonde از نظرش جالب تر و لذت بخش تر است. سرآخر Heather نگاهی به آرامگاه پدرش می اندازد و متوجه میشود او به آرامش ابدی دست یافته است. در اینجا بازی به پایان میرسد.

تحلیل کوتاه : این پایان با کشتن تعداد کمی از هیولاها و نبخشیدن فرد داخل اتاق اعتراف بدست می آید. این پایان نشان میدهد که Heather هنوز هم بر اعتقاداتش پایبند هست و تفکرات فرقه نتوانسته هیچ خللی در باورهایش ایجاد کند. او هنوز ملایمت و خدای ابدی و ازلی رو باور دارد و معتقد است خدایی که توسط انسان ها خلق شود نمیتواند خوشی و زیبایی را به ارمفان آورد. Heather با رفتن بر سر قبر Harry نشان میدهد که دنباله رو اعتقادات پدر است!,Possessed Ending,,در این پایان Heather بعد از نابودسازی “خدا” نزد Douglas باز می گردد. دوربین حجم زیادی از خون را نشان میدهد و سپس Heather را مشاهده میکنیم که بالا سر جنازه ای با چاقویی خونی ایستاده است. او مجددا چند ضربه ای دیگر به او وارد میسازد و بعد متوجه میشویم آن جنازه، Douglas بوده است. Heather لحظاتی بعد از کاری که انجام داده متحیر میشود ولی پشیمان به نظر نمیرسد…

تحلیل کوتاه : این پایان با کشتن تعداد زیادی هیولا و بخشیدن زن داخل اتاق اعتراف بدست میاد. در واقع اگرچه هنوز هم Heather نشان میدهد که به صورت لسانی به خدای فرقه اعتقادی ندارد ولی اعمالی که در بازی انجام داده نشان از این دارد که حرف های Claudia و خاطراتی که از گذشته به خاطرش آمده در ضمیر ناخودآگاهش تاثیر داشته و به نوعی به تسخیر در آمده است. حالا او بدش نمی آید که کمی خون و خونریزی به راه بیاندازد و به عنوان خدا برای بهشت و جهنم رفتن دیگران تصمم بگیرد. بروز این تاثیر پذیری رو میشود در آخرین لحظه، قبل از نشان دادن خون Douglas مشاهده کرد. Heather برمیگردد و به سمت دوربین نگاه میکند و این صحنه دقیقا تداعی گر سکانسی از شماره اول است که بعد از کشتن lazarus آلسا برای لحظه ای دیده و سپس ناپدید میشود که نفوذ آلسا به Heather رو نمایان میسازد. نتیجه این تاثیرپذیری کشتن Douglas میباشد. البته او کمی درباره کاری که انجام داده احساس ناباوری میکند زیرا، هنوز باطن و ظاهر او با هم یکی نشدن و چیزی که به زبان می آورد با آنچکه انجام میدهد در تناقض به سر میبرد!,Revenge Ending,,در واقع این پایان حالتی طنز گونه دارد. بعد از اتفاقات بازی، Heather به آپارتمانش باز میگردد و در کمال تعجب Harry را میبینیم که سالم و سرحال بر روی صندلی نشسته است. کنار دست او موجودی فضایی در حال چای خوردن است! Heather با هیجان کامل در مورد اتفاقات پیش آمده صحبت میکند که یک مرتبه Harry عصبی می شود و تصمیم میگرد از شهر سایلنت هیل انتقام بگیرد. لحظاتی بعد بشقاب پرنده هایی را مشاهده میکنیم که بر فراز شهر به پرواز در می آیند و با لیزرهایی فوق العاده قوی تقریبا کل شهر را نابود میسازند. پس از آن آهنگی ژاپنی پخش می شود و بازی به اتمام میرسد. در مورد این پایان نکاتی است که مطرح کردن آن خالی از لطف نیست. 1- این پایان به سبک کارتونی یا نقاشی به تصویر در می آید 2- در حین صحبت های Heather و Harry، James Sunderland را در پس زمینه مشاهده میکنیم. 3- این پایان بعد از دست آوردن سلاح Heather Beam و استفاده کردن از آن روی میدهد.,شخصیت ها,,Heather Mason,گاهی اوقات در چنان شرایط مساعدی قرار میگیرید که تصور روی دادن اتفاقی ناگوار برایتان غیر ممکن است. ولی این موضوع در دنیای سایلنت هیل معنایی ندارد. Harry و James را به خاطر بیاورید؛ هر دو در اوج ناباوری درگیر مسائلی شدند که حتی در تصورشان هم نمیگنجید. حال اوضاع برای قهرمان نسخه سوم مجموعه حتی سخت تر شده! او در قهوه خانه، فروشگاه، خانه و هر جای دیگری که فکرش را کنید بایست برای بقا بجنگد! شاید این مسئله خیلی احمقانه به نظر رسد ولی خوب این حقیقتیست که Heather با آن رو به رو شده است. او دختر Harry Mason، شخصیت اول نخستین عنوان این مجموعه می باشد. گویا او همان Alessa است یا به طور مفهومی تر، همان بچه ایست که Alessa به Harry داد. در واقع در طول بازی مشخص می شود که آلسا روح و خاطراتش را تبدیل به همان کودک مذکور کرد. حال او چرا این کار را کرد در قسمت تحلیل به آن خواهیم پرداخت. Heather در طول بازی در دنیای تاریک زنی به نام Claudia سرگردان می شود. به نظر او یکی از سران کنونی فرقه است. در شماره اول مجموعه Dahila سعی کرد تا خدای فرقه را به دنیا آورد. او حتی در این راه کودک خود – آلسا – را قربانی کرد ولی زحمات او توسط Harry بی ثمر مانند و نتیجه این فعل و انفعالات کودکی به نام Heather شد. به نظر میرسد Claudia قصد دارد تا راه Dahila را ادامه دهد و Heather را کلید انجام آن می داند.

همان طور که پیش تر هم دیدیم، Harry پدری دلسوز و مهربان بود. بنابراین جای تعجبی نیست اگر بدانید در طول این 17 سال او تماما محبت خرج دخترش کرده بود. Heather واقعا از زندگی در کنار پدرش احساس آرامش میکرد؛ آرامشی که باعث شد “خدا” 17 سال در درون او به خواب فرو رود. اگر به یاد داشته باشید در نسخه اول بازی اعضای فرقه از خشم و عذاب جهت تقویت قدرت “خدا” استفاده می کردند. بعدها در خلل صحبت های Claudia او به این نکته اشاره میکند که کینه و نفرت باعث به دنیا آمدن “خدا” می شود. همین اظهارات و ادعاها باعث شد Heather به عقاید فاسد و منحرف Claudia پی ببرد زیرا صفات “خدای” ایده آل او دقیقا در نقطه مقابل خداییست که دیگران آن را پرستش میکنند. در نهایت پس از کش و قوس های فراوان او موفق می شود همانند پدرش باری دیگر سران فرقه را ناکام سازد و آنها را از دست یابی به اهداف شیطانیشان باز دارد. موردی دیگر که قابل توجه می باشد این است که Harry جهت در امان نگه داشتن Heather از سران فرقه این نام را برایش انتخاب کرده بود وگرنه نام اصلی او Cheryl بوده است.,,Douglas Cartland,گاراگاهی میانسال، با هیکلی تنومند و موهای جو گندمی! Heather او را برای اولین بار کنار باجه تلفن مشاهده میکند. Douglas تلاش میکند با Heather در مورد تولدش صحبت کند ولی او امتناع میکند. قطعا Douglas اطلاعاتی در مورد Heather دارد و با سماجت او را تعقیب می کند. Claudia Wolf او را استخدام کرده بود تا Heather را پیدا کند. او به دروغ به Douglas گفته بود Heather از بستگانش میباشد و Harry آن را دزدیده است. بعد از بدبینی و لجبازی های فراوان Douglas و Heather با هم همراه می شوند تا تیره ترین وقایع زندگیشان را در شهر سایلنت هیل تجربه کنند.

Douglas در انتهای بازی توضیح مختصری در مورد خانواده اش میدهد. گویا او همسر و پسری داشته است. البته اطلاعاتی در مورد همسرش داده نمی شود ولی تصور میشود که او پیش از حوادث نسخه سوم مرده یا از Douglas جدا شده است زیرا Douglas میگوید: ” اگر بمیرم، هیچ کس نیست که برایم گریه کند! ” ولی در مورد پسرش او توضیح میدهد زمانی که قصد داشته از بانک سرقت کند، کشته شده است. او خود را مسبب این حادثه میداند زیرا آن زمان در فقر و تهی دستی به سر میبرده است. Douglas همچنین از سفر خود به سایلنت هیل که مربوط به چند سال پیش است خبر میدهد. گرچه او اطلاعات زیادی در این باره به ما نمیدهد ولی به نظر میرسد چیزهایی در این رابطه وجود دارد که او مایل به گشودن آن ها نیست!,,Claudia Wolf,دیوانه ای افسار گسیخته! او موهای بلندی دارد و درست شبیه Dahila لباس می پوشد. Claudia اطلاعات فراوانی راجع به شهر، آیین و آلسا دارد. او سخت در تلاش است تا راه Dhila را ادامه دهد و به هر قیمتی که شده “خدای” فرقه را به دنیا آورد. او در کودکی دوست آلسا بوده است. دوستی آنها چنان شدید بود که بیشتر به رابطه ی خواهری میماند ! گویا پدرش او را در سنین کودکی مورد آزار و اذیت قرار میداده؛ تقریبا چیزی شبیه به شرایط آلسا! این شرایط برای او ادامه داشت تا اینکه کم کم به عقاید فرقه ایمان آورد و رهایی از آزار و اذیت هایی که بر او روا میشد را منوط به متولد شدن خدا میدانست. او در انجام این ماموریت سخت به نظر تنها می آید. ولی با توجه به ایمان قویش تمام مشقت ها را با آغوشی باز میپذیرد. همین ایمان باعث میشود او ماموریت هایی به مراتب سخت تر و بی رحمانه تر از آنچکه در ابتدا تصور میکرد را انجام دهد. یکی از همین اعمال قتل Harry Mason است که او با خونسردی هرچه تمام تر آن را انجام میدهد.,,Vincent,او یکی دیگر از اعضای فرقه است ولی راه و روش خاص خودش را دارد! به عبارتی دیگر راه او کاملا از Claudia جداست. او ماهیت کلی فرقه را دوست دارد و کمی از Claudia واقع بین تر است. تفکرات او در حقیقت از جهاتی نقطه مقابل Claudia قرار دارد. او از اینکه تولد ” خدا ” باعث ویرانی و پایان دادن به این دنیا شود متنفر است. Vincent در واقع از زیبایی ها و سرگرمی های این دنیا لذت می برد و پایان دادن به آنها را دیوانگی قلمداد میکند. به همین علت در طول بازی Heather را راهنمایی می کند تا با بدست آورد Metateron، از اهداف شوم Claudia جلوگیری کند. در نهایت او به دست Claudia کشته می شود. Vincent پدر روحانی یکی از فرقه ها محسوب میشده و پیروان خاص خود را داشته است. او همچنین آدم دو رویی می باشد و این نکته در طول بازی نمایان می شود. او پول هایی که از صومعه نشینان دریافت میکرده را خرج مصارف شخصی میکرده ولی با این وجود، شکوه کلیسای فرقه فقط به خاطر وجود Vincent و پولی است که او از پیروانش دریافت کرده است! به اعتقاد Vincent هدفی که Claudia دنبال میکند صرفا جهت خودخواهی و ظلم هاییست که در حقش روا شده است. او سعادت بشر و پیروانش را تنها بهانه این کار قرار داده است.,مکالمات و اتفاقات عمارت شبح زده,,* بعد از ورود Heather به عمارت.

گوینده: به Borely Haunted Mansion خوش آمدید.

گوینده: از آمدنتون بسیار خوشحالیم.

گوینده: لطفا داخل شوید و نگاهی به اطراف بیاندازید.

گوینده: هنگامی که تصور کردی آماده هستی، از درب عبور کن.

* Heather با احتیاط از درب عبور میکند.

مردی ناشناس: کمک…کمک…

گوینده: آیا این صداها رو میشنوی؟

گوینده: یک خانواده چهار نفره همین الان در آن اتاق تبدل به تکه هایی از گوشت و خون شدند.

گوینده: اه! صدای گریه بچه!

گوینده: قاتل دستگیر شد.

گوینده: میدونی برای چی دست به این جنایت زده؟

گوینده: ” چون فکر میکردم باید این کار رو انجام بدم “

گوینده: در هر صورت، من دارم دروغ میگم.

گوینده: تمام اینها شوخی بود.

گوینده: فقط میخواستم بترسونمت،همین!

گوینده: واقعیت اینکه یه نفر مُرد، ولی در اثر خودکشی!

* در اتاقی دیگر جسدی وجود دارد که گوینده او را danny صدا میزند. گوینده اشاره میکند که او از New orlean آمده و وقتی راهش رو گم کرده، سر از اینجا در آورده است ! Heather وقتی جسد را بررسی میکند متوجه میشود که جسد واقعی است و به این فکر می افتد که نکند داستان گوینده واقعی باشد و Heather هم با پا گذاشتن به این ساختمان دیگر راه برگشتی نداشته باشد!

گوینده: خیلی متاسفم!

گوینده: اینجا داره شروع به فرو ریختن میکنه!

* Heather مشغول قدم زنی در اتاق میشود که ناگهان سقف شروع به پایین آمدن میکند. تیغ های بزرگ و برجسته آن کاملا نمایان هستند. لحظاتی بعد در اوج نامیدی و اضطراب درست بالا سر Heather متوقف میشوند.

گوینده: دستگاه خراب شد، متوجه شدی؟

گوینده: اصلا قرار نبود آنجا متوقف بشه، من بهت اطمینان میدم!

* Heather به سمت درب خروجی حرکت میکند.

گوینده: خوب، درب خروج آنجاست.

گوینده: امیدوارم از این ملاقات لذت برده باشی.

گوینده: لطفا هر موقع وقت کردی به اینجا سر بزن.

گوینده: یا اگر تمایل داشته باشی، در عوض ما برای ملاقات کردنت نزدت می آییم.

* Heather به سمت درب خروجی حرکت میکند. او وارد در میشود ولی بر خلاف انتظار به جای خارج شدن از ساختمان وارد اتاقی دیگر میشود و مجددا صدای گوینده را میشنود!

گوینده: آنجا قرار بود راه خروج باشد.

گوینده: ولی به نظر میرسد هیچکس دوست ندارد تو اینجا را ترک کنی.

گوینده: همه واقعا تو را دوست دارند و می خواهند برای همیشه پیششان بمانی.

گوینده: منم مجبورم با آنها اتفاق نظر داشته باشم.

گوینده: هراسان مباش! مردن خیلی آسانتر از زندگی کردن است.

* بعد از این مکالمه دودی قرمز رنگ شروع به تعقیب کردن Heather می کند. اگر آن با Heather تماس پیدا کند، او میمیرد. Heather با سرعت و چالاکی از 2 اتاق عبور می کند و در نهایت با استفاده از دری از این مکان مخوف فرار میکند.

چند نکته جالب :

1. اسم این ساختمان از Borley Rectory گرفته شده که به خاطر اتفاقات مافوق طبیعیش معروف است !
2. در کمیک Among the damned ، جوانی به نام جیسون که در شهر به دام افتاده، زنی به نام دالیا رو تا این ساخمان تعقیب میکند! داخل عمارت دالیا رو مشاهده میکند که در مقابل گروه از موجودات ایستاده است !
3. آن دود قرمزی که در راهرو Heather را تعقیب میکند ارجاعی است به فیلم Session 9 که یکی از منابع الهام گیری سازندگان بوده است. در این فیلم شخصیت داستان باید از تونلی عبور کند که پشت سرش نورهایی در حال تعقیبش هستند و قصد جانش را دارند! موسیقی که در این قسمت از بازی به گوش میرسد دقیقا در همان صحنه از فیلم هم شنیده میشود !,تاریخچه شهر,شهر سایلنت هیل مکانیست که عمده شهرتش به علت طبیعت بکر و توریستی بودن آن است. این شهر به همراه دریاچه مرموزش مورد توجه جهانگردان قرار گرفت و تبدیل به ملجایی برای آنها شد. سایلنت هیل از دید توریست ها شهری با خانه های به صف شده قدیمی به همراه منظره ای از کوهی با عظمت و دریاچه ای زیبا توصیف شده است. اما همه ما میدانیم تمام این زیبایی ها در حقیقت، نقابیست که بر روی چهره ترسناک و شیطانی این شهر کشیده شده است. شهری که گذشته ای وحشتناک را سپری کرده است و شیطان درون آن با سررسیدن Harry Mason طغیانگرتر از پیش می شود.

طبق یادداشت ها به نظر میرسد شهر در حول و حوش سال 1820 پذیرای اولین بازدید کنندگانش بود. نقاشی ای به نام ” Waterfront Landscape ” که در منطقه History Society نسخه دوم واقع شده است یکی از اصلی ترین شواهد این ادعاست. این نقاشی اثر Allen Smith می باشد که تعدادی از مردم و خانه هایشان را نمایش میدهد. زندان سایلنت هیل هم دقیقا در همان بازه زمانی تاسیس شده بود. این مورد را می توان در بین یادداشت های یکی از زندانیان فهمید که به تاریخ 11 سپتامبر سال 1820 اشاره دارد. این شهر آرام در طول جنگ های مدنی تبدیل به زندانی مخوف شد. به نظر میرسد برای محاکمه کردن زندانیان از دو روش استفاده میشد،1- به دار آویختن 2- به سیخ کشیدن که هر دو روش رعب وحشت فراوانی را ایجاد کرده بود. مجازاتگران درست مانند شخصیت Pyramid Head در نسخه دوم بازی لباس به تن میکردند با این تفاوت که، جنس هرم و پوششان از پارچه و نخ بوده است. یکی از دلایلی که جیمز ساندرلند مجازاتگر خود را به آن صورت میدید (Pyramid Head)، این بود که او پیش از اتفاقات نسخه دوم از موزه شهر بازدید کرده و تصاویر مجازاتگران در ضمیر ناخودآگاه او ثبت شده بود. البته مجازاتگران شهر از نیزه ای بلند استفاده میکردند ولی در نسخه دوم گاهی اوقات Pyramid Head را با خنجری بزرگ و گاهی اوقات با همان نیزه های بلند میبینیم.

به هر حال اطلاعاتی در مورد خاستگاه و مبدا شهر بیان شده که در قالب مقاله ای به نام ” Lost Memories ” نام گذاری شده است؛ این نام از افسانه ای برگرفته شده که در آن سرزمین قومی از مردمانش دزدیده می شود. نام آن شهر در واقع ” جایگاه ارواح آرام ” بوده است که به طور غیر مستقیم به چگونگی الهام گیری جهت اتخاذ نام ” تپه خاموش ” اشاره میکند. طبق حدسیات کلمه ” ارواح ” به ساکنان مرده پیشین، درختان، صخره ها و دریاچه مربوط میشود. بر اساس افسانه ها و یادداشت ها، پیش از یافتن این مکان مراسم های آیینی بسیار مهمی در اینجا توسط بومیان آمریکایی برگزار میشده است. آنچکه مسلم می باشد این است که آنها اجداد ساکنین فعلی شهر نبودند و هیچ درگیری ای جهت ساکن شدن افراد جدید در آنجا صورت نگرفته بود. اطلاعات دقیقی در اینباره در دست نیست ولی گویا ساکنین قبلی، یا این مکان را ترک کرده یا به نحوی غیبشان زده بود!

در سال 1880 بیمارستان Brookhaven تاسیس شد. علت آن ویروس طاعونی بود که در اثر رفت و آمد مهاجرین در شهر پخش شده بود. در واقع بنای ابتدایی بیمارستان بسیار کوچک و تنها برای نگه داری بیماران مبتلا شده به طاعون استفاده میشد. بعدها به مرور زمان به وسعت و تجهیزات آن اضافه شد. مهاجرت نقش اساسی در تحولات شگرفت شهر را ایفا میکرد. با ساکن شدن مهاجران جدید، فرهنگ و اعتقادات تازه ای وارد شهر میشد و همین عامل باعث شد بعدها شهر تبدیل به مکانی چند فرهنگی و اعتقادی شود. حتی در عقاید ساکنین اولیه و مراسم های آنها هم تغییراتی ایجاد شد! البته عوامل دیگری در رفت و آمدها به شهر تاثیر گذار بود که از مهمترین آنها میتوان به بازار مواد مخدر فعال آن اشاره کرد سران شهر به علت های گوناگون آن را راه اندازی کردند ( برای کسب اطلاعات بیشتر میتوانید به مقاله نسخه اول مجموعه رجوع کنید).

حتی بعد از سر و سامان گرفتن شهر، به طور پراکنده حوادث ناگواری به وقوع می پیوست. یکی از این حوادث مربوط به دریاچه Tulka می باشد که نزد ساکنین شهر بسیار مهم و مرموز شمرده میشد. در یکی از روزهای مه آلود نوامبر سال 1918( درست همزمان با پایان یافتن جنگ جهانی اول)، کشتی ای به نام ” Little Baroness ” که تعدادی توریست و جهانگرد در آن حضور داشتند، دیگر هیچگاه به بندرگاه باز نگشت. تحقیقات و جستجوهای گسترده پلیس بی ثمر ماند و آن کشتی به همراه 14 خدمه و مسافرش برای همیشه ناپدید شدند. در سال 1939 اتفاقی عجیب تر به وقوع پیوست که هرگز در بازی فاش نشد. به همین توضیح بسنده میکنم که اتفاقات ناگوار تمامی نداشتند و همان طور که پیش تر ذکر کردم، به طور پراکنده در طی این سال ها به وقوع می پیوستند. جمله ای در یکی از مقاله های نسخه دوم وجود دارد که شرح وقایع آن دوره را به زیبایی منعکس میکند. ” جنازه های فراوانی در بستر این دریاچه آرام گرفته اند. آنها دست های استخوانیشان را به سمت قایق هایی که از سطح دریاچه عبور میکنند بلند کرده و شاید این به سبب ملاقات کردن آشنایانشان باشد.”

حال قصد دارم به حوادث چند سال اخیر بپردازم. آنچکه مشخص است این نکته می باشد که این اواخر کنترل شهر به طور کل تحت اختیار سران فرقه بوده است. این امر توسط گیاهی بومی تحقق یافت. دکتر کافمن که در بیمارستان Alchemila مشغول کار بود مسئولیت تهیه و توزیع این ماده را در اختیار داشت. آنها توانسته بودند با استفاده از این گیاه که White Claudia نام داشت، ماده مخدر توهم زا بسیار قوی ای درست کنند که مصرف کنندگان را به شدت به خود وابسته میساخت. همین وابستگی باعث شد ساکنین شهر مطیع آیین و رسومات فرقه شوند. مدارک ثابت میکنند در گذشته از این ماده طی مراسم ها استفاده میشد و آن هم به علت توهم زا بودن آن بود. در مورد شدت و میزان وابستگی این ماده مثالی روشن تر از لیزا نمی توان یافت. او مدت طولانی را صرف مراقبت از آلسا کرد و تاثیرات White Claudia را می توان از فیلم های ضبط شده توسط او و حال و روزش ملاحظه کرد. بعد از گسترش یافتن معاملات مواد مخدر پلیس محلی تحقیقاتش را جهت دستگیری عاملان شروع کرد. آنها هرچه قدر تلاش کردند تا سرنخی در مورد تولید کنندگان بدست آورند بی نتیجه ماند. ( البته این موضوع شامل حال افسران و مقاماتی میشد که واقعا در پی نابودی این معضل بزرگ بودند! وگرنه عده کثیری از آنها با وعده و وعیدهای اعضای فرقه تطمیع شده و از تلاش برای دستگیری آنها دست برمیداشتند.) فروشندگان همینطور در شهر فعالیت میکردند و در طرفی دیگر اختلافات سران فرقه باعث میشد تا آنها شروع به خودمختاری و تشکیل فرقه های جدید کنند. دالیا رئیس یکی فرقه های مطرح و با نفوذ شهر بود. او با دکتر کافمن همکاری نزدیکی داشت. در همین گیر و دار بود که مرگ های مرموزی به وقوع پیوست. یکی از افسران پلیس و شهردار شهر به طرز مشکوکی کشته شدند. هر دو فرد مذکور جزو مبارزان سرسخت تولید کنندگان مواد مخدر بودند. بعد از گذشت مدتی گزارشات پزشکی قانونی مرگ هر دو نفر را طبیعی اعلام کرد. علت مرگ ها ایست قلبی بود در صورتی که در گزارشات پزشکی آنها هیچ نشانه ای از مشکلات قلبی دیده نمیشد.

مدتی بعد دالیا گلیسپای مراسم سنگدلانه ای را برپا کرد و دخترش را زنده زنده در آتش سوزاند تا به “خدا” فرقه حیات بخشد. این عملش سرآغاز تیره ترین روزهای سایلنت هیل شد. آلسا به امید انتقام و غضبی که داشت در مقابل مرگ مقاومت کرد تا اینکه با قدرت ذهنی عجیبش اختیار امور را به دست گرفت. اولین و اصلی ترین دشمن او مادرش محسوب میشد. در همین بین Harry Mason وارد شهر می شود. او در اوج ناباوری درگیر مسائلی میشود که منجر به نابودی دالیا شد( اطلاعات بیشتر در قسمت اول مقاله). بعد از اتفاقات نسخه اول شهر به حالت عادی بازنگشت. متاترون و سامیل ( قدرت های خیر و شر ) در سایلنت هیل مستقر شده بودند و همین عامل باعث شد افراد گنه کاری همچون جیمز ساندرلند به شهر فراخوانی شوند.

این شهر در اثر تاریخچه و حوادث ناگواری که در آن صورت گرفته است، منبع درد و رنج انسان هاست. اینجا جولانگاه قدرت های مافوق طبیعی می باشد. مردگانی که بعد از مرگشان در آنجا پرسه میزنند( Ernest ) یا به دنبال حیات مجدد می باشند ( Amy ) یا در صدد خلق “خدا” هستند ( Dahila , Claudia )! حال سوال این است یک انسان به چه قیمتی حاضر است این کارها را انجام دهد؟! جواب این سوال را باکمی تامل میتوانید بدست آورید ولی مسلما قبیح ترین آنها سوزاندن آلسا به دست دالیا بود! تمام شخصیت هایی که در بازی مشاهده میکنیم یا از نظر شخصیتی کاملا سیاه بودند یا سفید ولی در این بین جیمز استثناست! با کمی تفکر متوجه میشوید در عین سیاه پنداشتن او، لکه ای سفید رنگ در وجودش نهفته است! ,وقایع متناوب و موجودات آن,به نظر میرسد موجودات SH3 زاده ذهن Heather می باشند. جنین شیطانی که در وجود او آرام گرفته مدام سعی می کند این حقیت تلخ را آشکار سازد ولی Heather با عدم پذیرش هویت پیشینش ( آلسا ) و آنکه او برای چه عملی انتخاب شده بود ( به دنیا آوردن Samael ) روی به انکار می آورد. مسلما برای فردی به مشخصات او که به دور از هرگونه نفرت و خشمی پرورش یافته، آشکار سازی ابعاد واقعی زندگیش دردناک و عذاب آور می باشد. Claudia سعی دارد نقش یک کاتالیزور را بازی کند. او به خوبی میداند زندگی Heather چقدر آرام و سرشار از محبت بوده و این دقیقا در تناقض با هدف اوست. در واقع این خشم و نفرت است که باعث پرورش یافتن Samael می شود. بنابراین Claudia سعی می کند باعث عذاب، خشم و غضب Heather شود. همان طور که میدانیم هر یک از شخصیت ها درک و تجربه متفاوتی از موجودات بازی دارند. علت آن هم نوع گناهشان می باشد. مثلا مجازاتگر جیمز، Pyramid Head بود که شباهت بسیاری با او داشت؛ Eddie مدام صورت ها و افرادی را میدید که او را مسخره می کنند و Angela هم به نظر میرسد از موجودی که او را “پدر” صدا میزد در حال فرار بود. در این بین شخصیتی مثل Laura وجود دارد که با آرامش تمام در شهر پرسه میزند. او کودکی پاک و معصوم است و با تکیه به قدرت پاک Metateron از امواج طغیانگر دریای خشم Samael در امان است. در واقعی کودکی نمادی از معصومیت است.

حال نگاهی به شخصیت Douglas می اندازیم. حدس ها و گمان هایی وجود دارد که بیان میکنند او در شهر درگیر گناهان گذشته خود می شود. اگر از ابتدا این مقاله را دنبال کرده باشید حتما میدانید Cybil از معدود کاراکترهایی است که به مرور تحت تاثیر شهر قرار گرفت. هرچه پروفایل و سوابق او را بررسی میکنیم به این نتیجه میرسیم که این افسر مهربان و دلسوز گناهی مرتکب نشده است که سزاوار چنان سرنوشتی باشد. هر چند در یکی از پایان های نسخه اول او موفق به خارج شدن از کابوس تاریک و مخوف آلسا می شود ولی، از آنجا که اثری از او در نسخه سوم نیست گمان میکنیم پایان دلخواه سازندگان مرگ او به دست هری بوده است. حال از آنجا که نویسندگان بازی با دقت به نگارش چنین داستان عظیمی پرداختند، نقض شدن قوانین به دست خودشان مضحک به نظر میرسد. اکنون اینجا وظیفه ما است تا تکه گم شده این پازل را بیابیم. اسم Cybil برگرفته از نام افسری فاسد می باشد که مرتکب قتل شده بود. بنابراین سازندگان با قرار دادن این اطلاعات سعی کردند تا حد کمی هم که شده، در باز کردن این گره کور کمک کنند. مطمئنا گناه Cybil در حد قتل نبوده زیرا اگر این موضوع صحت داشت بسیار سریعتر از پای در می آمد. جو و فضای شهر باعث میشود او رفته رفته بابت گناهی که انجام داده شرم زده شود و عذاب وجدان بگیرد. همین لکه سیاه در قلب او باعث میشود به آن سرنوشت شوم گرفتار شود.,,حرف های گفته شده پیش تر هم بیان شده بود و چیز تازه ای نیست. هدفم از بیان آنها تنها یادآوری و کمک گرفتن جهت تحلیل وضعیت Douglas بود. Douglas به ظاهر فردی معتقد، صبور، فداکار و مهربان می باشد. او توسط Claudia فریب خورده است. حال سوال اینجاست که چرا چنین فردی باید در شهر برای بقا بجنگد؟ چرا خطر هیولاها او را هم تهدید میکند؟ مگر او چه گناهی مرتکب شده؟ جواب این سوال را می توان از بین دیالوگ های رد و بدل شده بین او و Heather فهمید. او بابت مرگ پسرش عذاب وجدان دارد. بی مسئولیتی Douglas باعث شد سال های تهی دستی و فقر خیلی چیزها را از او بگیرد. همین عامل باعث شد پسرش هنگام سرقت از بانک کشته شود. این عذاب وجدان مانند کابوسی نامتناهی با او همراه بوده و رفته رفته بر شدتش افزوده میشده است. سرآخر شهر ذهن مستعد او را تحت تاثیر قرار میدهد و ماجراجویی او آغاز می شود. احتمالا او هم مانند Angela که پدرش او را اذیت میکرد، مامور عذابش قالبی شبیه به پسرش داشته و مدام او را آزار میداده است. مطمئنا موجوداتی که Heather میدیده نسبت به برداشت Douglas متفاوت بوده اند. درست مانند Eddie و James که هریک برداشت های متفاوتی نسبت محیط پیرامونشان داشتند.

به نظر میرسد سایلنت هیل 3 حالت دارد:

1- واقعیت مطلق

2- حالت مه آلود و مرموز

3- دنیای دیگر

هر یک از کاراکترها به تناوب حالات فوق رو تجربه میکنند. به نظر میرسد این روال طبق نظم و قاعده است. یعنی ابتدا مرحله اول ، سپس دوم و سوم به ترتیب روی میدهند. حال هریک از حالات را به اختصار شرح میدهم.

1- واقعیت مطلق: آسمان را نظاره کنید! به نظر شما چه وضعیتی دارد؟ اگر از کنار دستیتان همین سوال را پرسیدید و اتفاق نظر داشتید، این همان واقعیت مطلق است. در واقع واقعیت مطلق آنچیزیست که توسط عموم مردم پذیرفته باشد.

2- حالت مه آلود و مرموز: این نخستین مرحله ایست که واقعیت مطلق به چالش کشیده می شود. در این حالت از نظر فیزیکی محیط به حالت عادی و معمولی دیده می شود ولی هیچ فعالیت انسانی جریان ندارد و گویا شهر خالی از سکنه است. در این مرحله به صورت پراکنده هیولاهایی دیده می شود.

3- دنیای دیگر: هر آنچکه در مورد دنیای پیرامونتان به یاد دارید را فراموش کنید. در این حالت نیروی سامیل احاطه کاملی بر محیط دارد. هیولاها بیشتر و خطرناک تر می شوند. محیط تغییر حالت میدهد و با گوشت و خون و فلز زنگ زده تزیین می شود. از طرفی دیگر تاریکی مطلق فضای محیط را تحت تاثیر قرار میدهد و مه غلیظ تر میشود!

Harry Mason دنیای دیگر را اینطور شرح میدهد: ” محیط توسط دنیای دیگر مورد تاخت و تاز قرار میگرد. دنیایی که زاده کابوس های آشفته فردی می باشد “,تحلیل شخصیت Valtiel,Valtiel یکی از مرموزترین موجودات بازی می باشد. حتی یافتن آن هم مشکل است! ممکن است تازه بعد از چند دور بازی کردن متوجه حضور او در نقاط مختلف بازی شوید. او از نظر بدنی شبیه به Pyramid Head می باشد ولی کلاه مخصوص آن را بر سر ندارد. در هیچ جای بازی او به Heather حمله نمی کند و بالعکس! او تنها تماشاگر رویدادهای بازی می باشد. به نظر میرسد او در مورد روی دادن وقایع متناوب بازی چندان هم بی اطلاع نیست. هربار که Heather او را ملاقات می کند، به طرز عجیبی مشغول پیچاندن شیرفلکه ای با دو دستش می باشد. البته این نکته حائز اهمیت است که هربار سرعت و درجه چرخش متفاوت است. با توجه به رفتارهای عجیب او می توان این نکته را استنباط کرد که او نگهبان دنیای دیگر می باشد. طراح هیولاهای بازی با استفاده از شیرفلکه، آب روان و سد هدف او را به تصویر کشیده است.

این موجود یکی از نزدیک ترین افراد به خدا فرض میشده است. حتی بعدها لقب Saint برای او اتخاذ شد. نام او مشتق 2 کلمه Valet (به معنای خدمتکار) و پسوند el کلمه Angel می باشد. به طور کل مفهوم اسم او “فرشته خدمتکار” است. در LM نیز این فرشته به عنوان “مامور خدا” شناخته میشود. افراد فرقه عقیده داشتند که این فرشته مسئولیت نظارت داشتن بر تولد مجدد خدا را برعهده دارد. از طرفی دیگر Valtiel مراقب “مادر مقدس” بود و سلامت او را تضمین میکرد. حتی بر اساس عقیده برخی از اعضای فرقه، Valtiel میتوانست “مادر مقدس” را در صورت از پای درآمدن، مجددا زنده کند.

در حقیقت Valtiel، فرشته نگهبان چرخه تولد نامتناهی “خدا” بر روی زمین می باشد و بدین ترتیب میتواند بی نهایت بار فرصتهای مناسبی را برای حیات مجدد “خدا” مهیا کند ( در قسمت سوم Valtiel برای Heather، Save های نامحدودی را ایجاد می کند که نشان دهنده ی فرصتی برای زنده کردن “مادر مقدس” توسط او می باشد). Valtiel در شهر به چنان محبوبیتی دست می یابد که در هر جایی نشانی از او دیده میشده است. حتی اعدام کنندگان Toluca Prison هم برای نزدیکی بیشتر به خدا سعی میکردند چهره و پوشش خود را هر چه بیشتر شبیه به Valtiel در آورند (Valtiel در واقع نخستین نمونه ی الهام گیری اعدام کنندگان شهر بوده است). از آنجایی که Alessa Gillespie به این فرشته به شدت اعتقاد داشت، چهره آن در دنیای درونش شکل میگیرد. هربار که Heather در طول بازی کشته میشود، در دمویی کوتاه Valtiel نمایان میشود و با در دست گرفتن بدن بی جان Heather و بردن آن به جایی نامعلوم مقدمات حیات مجدد وی ( و دادن شانس مجددی به بازیکنان) را فراهم میکند.,,شکل و ظاهر Valtiel به این صورت است که یونیفرم مخصوصی را بر تن میکند و بدنش مملو از اثرات سوختگی می باشد. حتی صورت او هم دیگر قابل تشخیص نیست. به نظر میرسد اینها علائم خودسوزی در راه “خدا” بوده است. حال به نظرتان آیا واقعا این عمل به میل و خواسته خودش صورت گرفته بود؟ Valtiel دارای نشان Halo Of The Sun است که نمادی از زندگی و حیات مجدد میباشد. این نشان نماد آن است که “خدا” می تواند به طور نامحدود به “مادر مقدس” شانس مجدد حیات دهد. بر شانه Valtiel تاتویی شبیه به Seal Of Metatron را مشاهده میکنیم. جالب است بدانید در کتاب Otherworld Laws نیز به Metatron “مامور خدا” گفته میشود! عده ای بر این عقیده اند که ممکن است ارتباطی بین این دو باشد.

در ادامه قصد دارم تا کمی به فرقه Valtiel بپردازم. این فرقه جوانترین مکتب The Order محسوب میشود. زمان شکل گرفتن آن به 30 سال پیش از اتفاقات نسخه چهارم باز میگردد. این مکتب توسط شخصی به نام Jimmy Stone شکل گرفت و تنها 20 سال دوام آورد. در این فرقه مقامی به نام ” کشیش ارشد ” وجود داشت که علاوه بر نظارت داشتن به فعالیت اعضای فرقه، ارتباطشان را با مکتب “قرمز” ( که در آنجا تبلیغ مراسم 21 قربانی به منظور نزول خدا و مادر مقدس را انجام میداد ) و “زرد” را کنترل میکرد. مطمئنا سرکرده این مکتب، افرادی را در فرقه های دیگر تحت اختیار داشت. دست راست Stone کشیشی بود به نام Goerge Rosten که در Wish House که توسط فرقه “مادر مقدس” اداره میشد، مشغول کار بود. او در اینجا مدام مراسم 21 قربانی را تبلیغ میکرد. همان طور که حدس زدید حتما او دست چپی هم داشته! هویت او کامل مشخص نیست ولی مطمئنا او در فرقه Saint Ladies فعالیت داشته و در راستای تبلیغات سوزاندن کودکان به منظور خلق خدا تلاش میکرده است. شاید اگر کمی فکر کنید نام او را بیابید…

با توجه به قدرت نفوذ مکتب Valtiel در بین سایر مکتب ها می توان آن را به عنوان سرپرست آیین The Order دانست. جایگاه آنها در مقایسه با سایر مکتب ها باعث شد این تصور ایجاد شود که آنها بیش از سایرین به خدا نزدیک هستند. آنها Valtiel را پرستش میکردند. واژه “پرستش” در این مکتب در واقع به مفهوم ” قربانی کردن ” بود. بنابراین این وظیفه مقدس -قربانی کردن- به کشیشانشان واگذار شده بود. لباس آنها پوششی قرمز رنگ از جنس پارچه بود که برگرفته از خدای باستانی هندوها بود. آنها همینطور به توسعه فرقه ادامه میدادند تا اینکه در نهایت Jimmy Stone و Goerge Rosten توسط یکی از پیروان و شاگردانشان از بین رفتند. این حادثه چنان ضربه بزرگی را به فرقه وارد ساخت که هیچگاه ترمیم نیافت. آنها به شدت تضعیف شده و مدتی بعد شاهد یکه تازی Claudia و Vincent میشویم.,آیا حقیقتا هیولاهایی که در شهر پرسه میزنند، وجود خارجی دارند؟!,مسلما این نکته بارها ذهن بازیکن ها را به چالش کشیده است. از طرفی اشاره های سازندگان به این موضوع بر شدت ابهامات می افزاید. در صحنه ای مربوط به اواخر بازی وینست سوال عجیب و تاثیر گذاری را مطرح میکند. ” آیا از دید تو این ها ( موجودات ) هیولا هستند؟!” این دقیقا همان سوالی است که وینست از Heather میپرسد. با به یادآوری نسخه های پیشین تئوری هایی مطرح شده است:

1- در حین این ملاقات، وینسنت تحت تاثیر وعده و وعیدهای کلادیا قرار گرفته است و سعی می کند با رفتاری دوگانه، هویت و ذهن Heather را آشفته تر از پیش کند. آشفتگی، غضب و خشم همان طور که ذکر کردم دقیقا همان چیزهایی هستند که کلادیا به دنبالشان است. او با این کار سعی میکند با ضعف کشنده شخصیتی ( شک و شبهه) کنترل جریان را به دست گیرد. نتیجتا این کار او باعث میشد تا Heather آسیب پذیر، وحشت زده و گیج تر از پیش شود تا دیگر قادر نباشد از طریق چهره و اعمال افراد در مورد آنها قضاوت کند؛ کاری که به نظر میرسد به خوبی درش خبره است.

2- به نظر میرسد کلادیا، وینسنت و حتی دالیا موفق به مشاهده هیولاهایی که کاراکترهای اصلی از آنها سخن میگویند، نشده اند. برای این ادعا میتوان به این نکته اشاره کرد که هیچ گاه در کات سینس ها و ما بین صحبت های کاراکترهای اصلی و افراد مذکور هیولایی دیده نشده است. درست مانند اولین ملاقات هری و دالیا در کلیسا که بعد از نابودسازی آن مارمولک عظیم، همه چیز آرام و عادی بود. این دو صحنه ( مبارزه نفس گیر با هیولا ) و آرامش کلیسا تناقض شدیدی با هم دارند.

ولی در 2 مورد نظریه بالا نقض می شود. 1- صحنه ای که ماریا توسط PH مورد تعقیب قرار میگرد 2- کشتن هری به دست هیولایی به نام Missionary ! قسمت اول را می توان این طور توجیه کرد. ماریا چون ذاتا ماهیتی شیطانی و تاریک دارد، توانایی مشاهده هیولاها و قسمت تاریک شهر را داراست. در واقع او موجودی است که برای عذاب دادن جیمز، توسط شهر و صد البته افکار جیمز ساخته شده است. به این کلمه دقت کنید: ” Born from a wish “. معنای این کلمه به خودی خود نمایانگر این قضیه است. در مورد قسمت دوم زمانی که Heather با این هیولا رو به رو می شود، احتمالا کلادیا او را به چشم یکی از پیروان میدیده که دستوراتش را اجرا میکرده است. اعتقادات و افکار کلادیا کاملا تحت تاثیر سامیل، فرقه و تولد خدا قرار گرفته بو و دیگر نمی توانست تشخیص دهد که شیطان واقعی کیست! در عوض Heather، او را به شکل هیولایی میبیند ( شاید واقعا هم اینطور نباشد!) زیرا پدرش را به طرز فجیعی به قتل رسانده است. به علاوه اینکه صفت هیولا برای فردی که عاری از هر خوی انسانی باشد و بتواند به راحتی کسی را به قتل برساند، چندان دور از تصور نیست! در هر صورت با تکیه به منطق خود میتوانید هر یک از نظریه هایی که به نظرتان معقول تر است را بپذیرید.,,یکی دیگر از کاراکترهای جالب در مورد این نظریه Eddie است. او نیز افرادی را میبیند که مدام او را مسخره میکنند ولی جیمز هیچگاه به چنین افرادی بر نمی خورد زیرا اینها تنها از نظر Eddie وجود خارجی دارند. در واقع سایلنت هیل مکانیست که در آن، شدیدترین ترس ها و کابوس ها جامه ای از گوشت و خون بر تن دارند. پس این مورد هم بعید نیست که هیولاهایی که از دید کاراکترهای اصلی دیده می شودند، از دید دیگران پنهان باشند. در گفتگوی پایانی وینسنت و کلادیا، وینسنت در مورد بهشت ایده آلش صحبت میکند و بابت اوضاع و محیط رو به زوال گله میکند. اما ایمان و عقاید کلادیا او را کور کرده است و هیچ یک از این موارد را ملاحظه نمی کند. شاید منطقی تر بودن وینسنت باعث شده که او تا حدی حقیقت را ببیند و درک کند. البته این نکته حائز اهمیت است که کلادیا دنیای تیره و رو به زوال را میبیند ولی ماهیت آن را دیگر تشخیص نمیدهد. یعنی احساس میکند این حالت به مفهوم نزدیک شدن به اهدافش می باشد ولی از این نکته غافل است که هر چه بیشتر دست و پا بزند، بیشتر در این باتلاق فرو میرود.

3- مورد آخر در حقیقت ترکیبی از 2 مورد قبل است. زمانی که تغییر دنیا شروع می شود، افراد و کسانی که در مجاورت آن قرار دارند، قربانی قوه ادراک اشتباه شخصیت اصلی میشوند و او شروع به کشتن آنها میکند در حالی که واقعا به این موضوع واقف نیست. حال ممکن است این افراد کاملا بی گناه یا از پیروان و اعضای فرقه باشند. حال اگر این طور است پس چرا آنها به کاراکترهای اصلی حمله ور می شوند؟! این سوال بی نقص بودن این تئوری را تحت تاثیر قرار میدهد. البته می توان این طور استنباط کرد که نیروی تاریک شهر باعث می شود کاراکتر اصلی آنها را به شکل تهاجمی ببیند تا با این کار افراد بی گناه کشته شوند. اینجا پایان کار نیست زیرا باز هم پرسش دیگری مطرح میشود. چرا Heather هیولاها را میکشد؟! شاید پاسخ دهید تنها به علت دفاع از خود ولی حقیقت چیز دیگریست. در واقع این بازیکن ها هستند که در تکاپوی کشتن موجودات میباشند. کشتن یک انسان گناهی نابخشودنی محسوب میشود ولی اگر جای انسان هیولا قرار گیرد، آب از آب تکان نمیخورد! این بدین دلیل است که آنها عاری از هر گونه خوی انسانی هستند. به خاطر بیاورید، اغلب موجودات بازی تقریبا شباهتی به انسان دارند! شاید این موضوع یادآور سخن وینسنت باشد که آنها کاملا کاملا هم هیولا نیستند! خیلی از موجودات سایلنت هیل 3 را می توان بدون درگیری و مبارزه از کنارشان گذشت. احتمالا مانند Cybil افرادی که تحت تاثیر شهر قرار میگیرند، به مرور تحت کنترل سامیل در می آیند. حتما مشاهده کردید که چطور او تحت تاثیر قرار گرفت و حتی با هری به مبارزه پرداخت.

به هر حال با وجود تئوری های گوناگون و سبک سنگین کردن آنها باز هم نمیتوان نظر قطعی را راجع به این موضوع مرموز اعلام کرد. تصمیم با شماست ولی، از نظر بنده مورد 2 مقبول تر است.,نکات تحلیلی,* به نظر میرسد بعد از حوادث نسخه اول، هری به اندازه کافی از دست افراد فرقه دور نشده بود. او در Portland اسکان یافته بود که مدتی بعد توسط پیروان فرقه شناسایی شد. پس از این اتفاق کابوس های وحشتناک مجددا سرغ او آمدند تا جایی که او برای حفظ دخترش مجبور به مبارزه بود. در همین بین یکی از افراد فرقه توسط هری کشته میشود و دادگاه رای به آزادی هری و غیر عمد بودن آن میدهد. هرچند این اتفاق به سود هری پایان یافت ولی او فهمید که اتفاقات گذشته، به راحتی دست از سر او و دخترش برنخواهد داشت. در هنگام این ماجرا Heather پنج سال داشته است.

* بعد از این اتفاقات او به سمت Ashfield رهسپار میشود ( در واقع این موضوع در نسخه 4 بیان میشود که SH3 در این مکان جریان داشته!). او 12 سال باقی مانده را در آپارتمانی با دخترش سپری میکند. آنها تغییر نام میدهند و اسم دخترش را از Cheryl به Heather تغییر میدهد. Heather گاهی اوقات از خود رفتارهای عجیبی بروز میدهد که علتش، یادآوری پاره ای از خاطرات آلسا میباشد. هری هرچه قدر سعی میکند این حقیقت را نفی کند که اتفاقات گذشته ممکن است مجددا روی دهد، اما سرنوشت دخترش را به مخاطره نمی اندازد و به او گردنبندی را میدهد تا به کمک آن شانس حیات داشته باشد. این گردنبند حاوی مایعی است- Aglaophtis – که می تواند موجودی که در جسم Heather قرار دارد را نابود سازد.

* زمانی که به انتهای بازی نزدیک میشوید، با صحنه ای عجیب رو به رو خواهید شد. در دنیای Heather اتاقی را مشاهده میکنیم که دقیقا به شکل آپارتمان هری است. همه چیز شبیه به هم میباشد به جز یک مورد! تختی که جنازه هری روی آن قرار داده شده بود را هم می توان مشاهده کرد ولی جسدی روی آن نیست! اگر کمی دقت کنید متوجه ردی از لکه های خون در مجاورت تخت میشوید. این به چه مفهومی میتواند باشد؟ آیا نمادی از گناه Heather به علت دفن نکردن پدرش است؟! یا اینکه علاقه او به زنده بودن پدرش مسبب این رویداد شده؟! یا شاید هم واقعا هری در دنیای آلسا به حیات باز گشته است؟! شاید این ادعا غیر قابل قبول به نظر برسد ولی اجازه دهید تا گره کور این معما را باز کنیم. اگر محیط را بررسی کنید، دفترچه خاطرات هری را بر روی تخت میبینیم. چطور ممکن است چنین چیزی در دنیای Heather / آلسا / شریل وجود داشته باشد؟! هیچ کدام از سه نفر مذکور پیش از این دفترچه را نخوانده بودند که بتوانند از آن تصویر سازی کنند. پس با این وجود می توان نتیجه گیری کرد که این دفترچه زاده ذهن Heather نیست. ولی اینجا سئوالی مطرح میشود، لکه های خون از کجا آمده اند؟! از شواهد پیداست که قتل هری بدون هیچ درگیری و به راحتی صورت گرفته است. منظور این است که قاتل به صورت غافلگیرانه حمله ور شده است. خوب، چه موقع چنین حالتی امکان پذیر است؟! با توجه به حالت هری میتوان گفت که او مشغول چرت زدن بوده و در خواب به قتل رسیده است. زمانی که از نظر فیزیکی به قتل میرسد به همان حالت روحش توسط دنیای آلسا تسخیر میشود بنابراین میتوان حدس زد او همیشه در حال خونریزی است. به نظرتان کدام شخصیت دیگری چنین سرنوشتی داشت؟! به هر حال میتوان امیدوار بود که Heather بعد از پایان یافتن اتفاقات بازی توانسته است روح آنها را به آرامش ابدی برساند.

* هری همیشه به Heather میگفت که او قویترین مرد روی کره خاکی است! آیا دلیل حرفش نابودسازی هیولاها و سامیل بوده است؟! خیر، او این ادعا را دارد زیرا توانسته بود با تاریکترین و ترسناک ترین کابوس های عمرش مبارزه کند و نه تنها عقب نشینی نکند بلکه مرتبا به دنبال فرصتی برای شروع مجدد زندگی باشد؛ زندگی که سرشار از آرامش و محبت است. هری و آلسا از جهاتی شبیه به هم هستند. هر دو در برابر مشکلات به شکل عجیبی ایستادگی دارند و از هیچ تلاشی برای دستیابی به آرامش دریغ ندارند. به عنوان مثال آلسا هرچند از نظر فیزیکی زجر های زیادی را متحمل شده و حتی میمیرد ولی باز هم از جستجو برای یافتن آرامش دست نمیکشد.

* احتمالا شما هم در مورد نحوه بدنیا آمدن Heather ابهاماتی در ذهن دارید. همان طور که پیش تر ذکر کردم، شریل کودکی بوده است که احتمالا هنگام اجرای مراسم سوزاندن آلسا در آن حوالی بوده و از این طریق آلسا توانسته نیمه خوب خود را در اعماق وجود او پنهان سازد. حال Heather چه وضعیتی دارد؟! آنچکه ما میبینیم این است که او نوزادی تازه متولد شده می باشد! همچنین می بایست این نکته را هم در نظر بگیریم که آلسا قدرت خلق فیزیکی کودکی را در اختیار ندارد. پس Heather کیست و چگونه به وجود آمده است؟ سست ترین و اولین نظریه این است که او زاده توهمات هری می باشد و اصلا وجود خارجی ندارد! نظریه دوم با استناد از LM مطرح شده است. میدانیم که هری پس از اتفاقات نسخه اول از شناسنامه و مدارک شریل برای Heather استفاده میکرده است. به نظرتان قابل قبول است از مدارک یک دختر هفت ساله برای یک نوزاد شیرخواره استفاده کرد؟! یا مثلا برای ثبت نام در یک مهد کودک از شناسنامه یک دختر 12 ساله استفاده کرد؟! مسلما این کار مسخره و نشدنی است. نکته دیگر این است که چهره Heather در واقع همانند دخترهای 17 ساله نیست! به نظر او 24-25 ساله می آید. حال از صحبت های بالا چه نتیجه ای می توان گرفت؟! میتوان اینطور استنباط کرد که هری هنگام خروج از دنیای آلسا یک دختر بچه 7 ساله را بر دست داشته ولی چون سازندگان میخواستند این موضوع مشخص شود که روح و خاطرات آلسا در آن دمیده شده، از نماد ” نوزاد ” استفاده کرده اند. موضوع دیگر آن است که Heather چه لزومی داشت موهایش را بلوند کند تا هویتش فاش نشود؟! آیا اعضای فرقه میدانستند یه نوزاد در آینده به چه شکل خواهد شد؟! تنها یک احتمال باقی میماند آن هم این است که آن کودک یا چهره آلسا را باید داشته باشد یا شریل زیرا افراد فرقه هر دوی آنها را دیده بودند. با کمی دقت می توان فهمید که Heather در واقع ورژن 24-25 ساله شریل است. البته این مورد هم تنها در حد یک احتمال باقی میماند و نمی توان نظر قطعی را صادر نمود! البته نظریه سومی هم وجود دارد که بیان میکند Heather هرچند 17 سال سن دارد ولی در واقع سن واقعی او 31 سال است و این یعنی آلسا، شریل و Heather روح واحدی داشتند و تنها کالبدشان متفاوت بود! برداشت این قسمت به عهده شماست!

* در طول بازی می توان چندین بار تاثیرگذاری هویت پنهان آلسا بر روی Heather را مشاهده کرد. به عنوان مثال می توان به نظر Heather در مورد بیمارستان و کلیسا اشاره کرد که از این 2 مکان اظهار بیزاری می کند. این به سبب خاطرات تلخ آلسا از بیمارستان و کلیسا می باشد. در موردی دیگر اگر ابتدای بازی آینه ای را توسط Heather امتحان کنید متوجه میشوید او از آینه ها نیز متنفر است. زیرا معتقد است آنها گول زننده هستند و احساس میکند تصویرش در واقع بدل او می باشد. اگر کمی تامل کنید متوجه میشوید این موضوع نشئت گرفته از قسمت تاریک و سیاه وجودش است. زیرا آینه واقعیت را نشان میدهد و علاوه بر قسمت روشن، قسمت تیره را هم نمایش میدهد و این می تواند ناخوشایند باشد.

* ظاهرا Heather مدت طولانی است که از دست کابوس های وحشتناکش رنج میبرد. اگر به دقت به چشمانش خیره شوید، متوجه پف کردن و بی حالی آنها میشوید که احتمالا در اثر بی خوابی یا کم خوابی می باشد. علت آن هم واضح است! خاطرات تاریک آلسا…

* همان طور که خاطرات آلسا در اعماق ذهن Heather نهفته است، خاطرات Cheryl هم سهمی از حافظه او را داراست. اگر دفترچه خاطرات هری را امتحان کنید، Heather میگوید هرگز مادر مهربان و با محبتش را از یاد نبرده است. قطعا میدانیم این صفت لایق شخصیتی مثل دالیا نیست پس حتما منظور، همسر هری است. اگر سن Heather را 17 سال در نظر بگیریم، به این نتیجه میرسیم که او هرگز همسر هری را ندیده زیرا او سالها پیش مرده است. همچنین مادر چیزی نیست که بتوان تنها از طریق خاطرات و القای احساسات توسط شخص ثالثی به باور وجود آن رسید. پس Heather هم آن را دیده است و هم از او خاطراتی به یاد دارد. با این استدلال، درستی نظریه دوم و سوی که پیش تر مطرح کردم تحکیم میابد.,,* Heather جز آن دسته از آدمهایی است که دوست دارد دنیا را به صورت ساده و بی آلایش ببیند. او به خدا، هیولاها، دنیای دیگر و … علاقه و باوری ندارد. البته این به مفهوم باریک بینی او نیست بلکه تنها میخواهد مواردی که معمول و معقول هستند را بپذیرد. این درست در نقطه مقابل آلسا است که با تک تک اشیای محیط ارتباط برقرار کرد تا اینکه توانست روز به روز به قدرت خود و دنیایش بیفزاید. علت این موضوع هم میتوانیم ” دردانه ی بابا بودن ” بدانیم! همه ما میدانیم که هری چقدر برای خوشحالی او تلاش کرد و همین عامل سبب شد تا او هم مانند اغلب نوجوان های دیگر در دنیای آکواریومی پرورش یابد و درگیر تفکرات عمیق نگردد.

* اگر به اتاق Heather در آپارتمان هری سری بزنید به فضای نوستالژیکی بر میخورید. هر آنچکه مشاهده میکنید به نوعی تداعی گر هویت و شخصیت آلسا است. هیچ دفترچه خاطراتی، دفترچه تلفنی، قاب عکس دوستی و… را نمیابید. این همان دنیای آکواریومی است که پیش تر به آن اشاره کردم. او وابستگی شدیدی به پدرش و دنیایی که او برایش فراهم کرده احساس میکند. Heather از غریبه ها بیزار است و این مورد را در اولین ملاقات او با داگلاس مشاهده میکنیم. نکته ای دیگر که به جامعه گریز بودن او اشاره دارد موهای ژولیده و لباس های کهنه اش میباشد. هرچند او حصاری محدود در اجتماع جهت برقراری ارتباط دارد. او آدمیست که به سلامتی خود اهمیتی نمیدهد و مدام حرف از شکلات و شیرینی و سیگار میزند! شاید شما هم شنیده باشید که پرخوری و سیگار به عده ای آرامش کاذب میدهد. شاید ناخودآگاه یاد Eddie بیافتید که او هم فردی جامعه گریز و غیر اجتماعی بود و با پرخوری آسیب های جدی شخصیتی و فیزیکی به خود وارد ساخت. البته این نوع زندگی برای Heather تا ابد ادامه پیدا نکرد و در یک روز عجیب اوضاع به کلی دگرگون شد.

* اجازه دهید رویای ابتدایی بازی را تحلیل کنیم. همان طور که میدانید تعبیر خواب از گذشته طرفداران خاص خود را داشته و میتوان ریشه های عمیقی از اتفاقات و حوادث آینده را در آن دید. Heather بعد از اینکه وحشت زده راه خود را در پارک باز میکند، به ریل ترنی میرسد. او پیش از اینکه به اینجا برسد هرچه درب و راه گریز است را امتحان میکند ولی در کمال تعجب یا قفل هستند یا بن بست! Heather به ناچار بر روی ترن میرود و به راهش ادامه میدهد. از اینجا به بعد سعی میکنم اشیا و حوادث را به شکل سمبلیک در آورم. خوب مسلما ریل ترن که هیچ مسیری به جز مسیر ممتد به خود نمیبیند شباهت عجیبی به سرنوشت Heather دارد. این نشان میدهد سرنوشت Heather از پیش تعیین شده است و راه گریزی وجود ندارد ( درب های قفل شده و بن بست ها را به یاد بیاورید) تنها یک راه فرار وجود دارد آن هم پرتاب کردن خود از ریل ترن است که نتیجه ای جز مرگ ندارد! او به ناچار به مسیر خود ادامه میدهد تا اینکه در نهایت نور شدیدی که از رو به رو ساتع میشود او را شگفت زده میکند. آیا این نشانه رستگاری و آرامش است؟! جواب منفی است. این تنها ترنی مرگبار و سریع میباشد که در حلقه ای بسته و عذاب آور قرار گرفته و ارمغان آور مرگ می باشد. حال جالب است بدانید این ترن می تواند به آلسا یا خدای فرقه تشبیه شود. آنها هم درست مانند نوری معنوی و روحانی در نظر اعضای فرقه میمانند در حالی که مقصودشان ایجاد ویرانی است و مدام در حلقه ای بسته از عذاب و رنج در پی رستگاری هستند. Heather ناگهان از خواب بلند میشود. خورشید در حال غروب کردن است و آسمان قرمز رنگ به نظر میرسد. شاید این علائم به نحوی میخواهند نشان دهند که روزگار و قسمت روشن Heather غروب خواهد کرد و حال نوبت قسمت تاریک اوست تا نمایان شود. او همیشه دوست داشت تا زندگی به راحتترین شکل ممکن جریان داشته باشد و از حرف های پیچیده و شک برانگیز بیزار بود. ولی آن روز حرف های داگلاس در مورد گذشته اش برق خاصی را در چشمان او نمایان ساخت که گویا کنجکاو شده است. همین باعث شد خاطرات گمشده آلسا به تدریج تاثیرگذاری خود را شروع کنند. احتمالا همین مورد در تغییر شکل فروشگاه و پر شدن آن از هیولاها نقش داشته است.

* برخلاف نسخه اول تغییر دنیا به یکباره و همراه با آژیر صورت نمیگیرد بلکه ابتدا Heather خاطرات مبهمی از کوکی و آمبولانس میبیند و در انتها با هیولاها و فنس های خون آلود رو به رو میشود. به گفته سازندگان ترتیب رویدادها به خاطرات آلسا بازمیگردد. او هنگامی که در فروشگاه با چنین وضعیتی رو به رو میشود فرار را راه حل مناسبی نمیبیند بلکه با استفاده از اسلحه ای که پیدا میکند شروع به تیراندازی میکند. او برای اینکه باور کند دیوانه نشده، به خود تلقین میکند که این موجودات حتما هیولا هستند. در صورتی که همه ما میدانیم چیزی به نام “هیولا” در دنیای واقعی، وجود خارجی ندارد. بنابراین این واکنش ثابت میکند که او سعی دارد خود را با شرایط فعلی وفق دهد.

* Heather وقتی برای اولین بار کلادیا را ملاقات میکند، به شدت تحت تاثیر قدرت او قرار میگیرد. همان طور که میدانید کلادیا یکی از معدود دوست های آلسا بوده است و ملاقات او توسط Heather می تواند تاثیرات شدیدی بر روی حافظه و خاطراتش بگذارد. به همین سبب سر درد شدیدی سراغش می آید، آژیرهای مرموز نسخه اول به صدا در می آیند و Heather کاملا در دنیای آلسا قرار میگیرد. او علت وقوع این حوادث را نمیداند یا نمیخواهد بپذیرد که او تاثیر عمده ای در این ماجرا دارد. به همن علت مدام سعی میکند داگلاس را برای قرار گیری در این وضعیت مورد سرزنش قرار دهد.

* مسلما Heather از خدای ایده آل فرقه بیزار است. او ظاهری بسیار عجیب و غریب دارد. دقیقا می توان 2 واژه ” خشم ” و ” نفرت ” را در چهره او تجسم کرد. تنها تفاوتی که در این نسخه مشاهده میکنیم چهره آن است. علت آن هم ترکیب شدن ضمیر ناخودآگاه آلسا با میل، آرزو و تصورات کلادیا است. به نظر نیروی او تاثیرات ویژه ای داشته است( احتمالا از نظر کلادیا خدا، چهره ای شبیه به آلسا داشته است). ولی از نظر بدنی درست همانند آنچیزیست که پیش تر دیدیم. مانند گذشته این موجود قادر است شعله هایی ایجاد کند که نشانگر خشم آلسا از آتش است. Heather وقتی این موجود را میبیند با تعجب از خود میپرسد: ” خدا این است… ” سپس از باطل بودن آن مطمئن تر میشود. ,,* همان طور که در خلل متن ذکر شد، داگلاس پیش تر در شهر اقامت داشته است. او به سبب پرونده فردی مفقود شده تا اینجا آمده بود. داگلاس بابت مرگ پسرش احساس گناه میکند. او یک عمر به عنوان کاراگاهی دلسوز زندگی افرادی را قهرمانانه نجات داد ولی از حفظ فرزند و همسرش ناتوان بود. کمبود توجه و وضع مالی خراب باعث شد پسرش در حین سرقت بانک کشته شود. او همیشه این حس گناه را با خود یذک میکشید تا اینکه وارد سایلنت هیل شد. همان طور که شما بهتر واقفید، شهر میزبان خوبی برای چنین افرادی نیست. احتمالا او در طول اقامتش با مشکلات عدیده ای مواجه شده و چیزهای عجیبی بر سرش آمده بود. برای همین به Heather میگوید که این شهر جای مرموزیست و تمایل چندانی به حضور مجدد در آنجا را ندارد.

* پیش از مطلع کردن کلادیا از محل اقامت Heather، داگلاس با وینسنت ملاقاتی داشت که موضوع آن شوکه کننده است. او به داگلاس پیشنهاد میدهد در اضای مبلغی بیشتر Heather را بکشد. آیا به نظرتان کاراگاهی که ما میشناسیم دست به چنین اقدامی میزند؟! فقط این نکته را بدانید صحنه ای که او تقریبا Heather را نشانه میرود چندان هم اتفاقی نیست!

* بعد از اینکه فروشگاه تغییر دنیا میدهد، داگلاس را تا مدتی مشاهده نمیکنیم. Heather بعد از کمی گشت زنی اسلحه کمری را در صندوق پیدا میکند. این اسلحه درست مشابه همان اسلحه ای است که داگلاس به دست داشت و از 10 تیرش تنها 7 تیر در آن مانده است. آیا ممکن است این اسلحه برای داگلاس باشد؟! یعنی او هم مانند Cybil دو اسلحه حمل میکرده است؟! اگر پاسخ این پرسش ها را مثبت در نظر بگیریم، بحث کمی جالب میشود. در همان سالن جسدی را میبینیم که بر روی زمین افتاده است. بعد از اینکه مجددا داگلاس را دیدیم او در مورد هیولاهایی که دیده است احساس وحشت و ترس میکند. آیا یکی از همان هیولاهای خیالی دنیای داگلاس همین جسد بوده است؟! حرف وینسنت به Heather را به یاد دارید؟! آیا Heather در طول بازی انسان های بی گناهی را کشته است؟! آیا…

* به نظر میرسد وینسنت طرح و برنامه ای از پیش تعیین شده در ذهن می پرورانده است. او همچنین در این راه از داگلاس سو استفاده کرد. به اتفاقات عجیب پس از مرگ هری توجه کنید. داگلاس به طرز مرموزی حرف از مردی ناشناس به اسم وینسنت میزند در حالی که ما میدانیم آنها پیش تر همدیگر را ملاقات کرده بودند. اگر به پشت عکس Heather در Hilltop نگاهی بیاندازید به عبارت : “?Find the Holy One. Kill Hear ” بر میخورید. این میتواند یکی دیگر از برنامه های وینسنت بوده باشد. زیرا میدانیم هدف کلادیا کشتن Heather نبوده است. همچنین او از داگلاس خواسته بود در اتاق و متلی مخصوص مستقر شوند. اگر غیر از این است، چطور وینسنت از محل سکونت آنها باخبر شد؟! او سپس Heather را به سوی Leonard میفرستند تا Metateron را بازپس گیرد. وینسنت گمان میکرد با اینکار میتواند کلادیا را شکست دهد اما، سرآخر دیدیم که در کارش موفقیتی حاصل نشد. البته در طول این مدت داگلاس مدام فریب وعده ها و دروغ های وینسنت و کلادیا را خورده بود به همین علت نمی توان او را شریک جرم این دو دانست.

* با وجود اینکه به نظر میرسد وینسنت به داگلاس گوش زد کرده بود که تنها راه نجات بشریت کشتن Heather است، اما چرا او از انجام این کار سرباز میزند؟! او زندگی کابوس واری را گذرانده است. در زمانی که نیاز شدیدی به کانون گرم خانواده داشته، با کم توجهی و اشتباهات مکرر آن را نابود ساخته است. بعد از آشنایی با Heather احساس عجیبی در او شکل میگیرد و گمان میکند میتواند برای او نقش پدر را بازی کند. در طول بازی هیچ گاه سعی نمی کند Heather را عصبی کند و مدام او را به آرامش دعوت میکند. او متوجه تناقضی بین حرف های وینسنت و واقعیت میشود. برای همین سعی میکند مدام Heather را تعقیب کند تا ببیند بلاخره دوست و دشمن حقیقی کیست!

* در اواخر بازی داگلاس را میبینیم که پس از درگیری با کلادیا بر روی زمین افتاده و در حال خونریزی است. در اینجا احساسات Heather و داگلاس کاملا شبیه به یک پدر و دختر است. بعد از کمی گفتگو Heather به سمت کلیسا رهسپار میشود اما در کمال تعجب صحنه ای عجیب را میبینیم. داگلاس اسلحه اش را به سمت او نشانه میگیرد و میگوید شاید بهترین راه برای پایان دادن به این کابوس وحشتناک مرگ Heather باشد. او پیش از این حوادث، وضعیت اسف باری داشته و زندگی بی هدف و انگیزه او را به ستوه آورده بود. حال اگر واقعا مرگ Heather باعث پایان دادن به این حوادث میشد، آیا وضعیت زندگی او بهبود میافت؟! جواب قطعا خیر است بنابراین داگلاس تصمیم میگیرد تنها دلخوشی زندگیش را حفظ کند و نسبت به حوادث آتی خوشبین باشد.

* در LM اشاره شده است که کلادیا تا حدودی آموزش هایی که آلسا جهت “Mother of God” شدن فراگرفته بود را میداند بنابراین او هم قدرت هایی مافوق طبیعی دارد! به نظر میرسد او در صحنه درگیری با داگلاس از آنها جهت از میان برداشتن او استفاده کرده است.

* کلادیا هرچند سنگدل بنظر میرسد ولی گذشته ترحم انگیزی داشته است. او مدام از سوی پدرش مورد بی مهری قرار میگرفت و روز به روز به شدت تنهایی اش افزوده میشد. Leonard یکی از سران متعصب فرقه بوده و هر روز عرصه را بر دخترش تنگ تر و تنگ تر میکرده است. او معتقد بود رستگاری مخصوص انتخاب شدگان میباشد. اوضاع به همین شکل سپری میشد که کلادیا با دختری که تقریبا وضعیتی مشابه او دارد آشنا میشود. این دختر همان آلسا است. آن دو از هر فرصتی جهت ملاقات یکدیگر استفاده میکنند و برای ساعاتی هم که شده، غم و غصه های خود را به دست فراموشی میسپارند. کلادیا دیگر چندان احساس افسردگی نمیکند و مانند خواهر به یکدیگر ابراز علاقه میکنند. به این نحو بهشت کوچک آنها در اتاق آلسا شکل میگیرد و شادترین لحظات عمرشان را سپری میکنند. روزها میگذرد تا اینکه اتفاقی ناگوار به شدت کلادیا را غمگین میکند. بهشت رویایی و فرشته نجاتش باهم در آتش سوخته اند و دیگر آن روزهای خوش تکرار نخواهند شد. این یعنی مرگ یک آرزو و مرگ یک آرزو عواقب ناگواری در پی دارد. دالیا از این فرصت سوء استفاده میکند و مدام عقاید خرافی اش را در گوش او میخواند. او میگوید روزی آلسا موجودی را به دنیا می آورد که تمام درد و رنج ها را تسکین میدهد و بهشت رویایی را خلق میکند. آن زمان است که او می تواند مجددا در کنار آلسا قرار گیرد. ذهن غمگین کلادیا که چاره ای جز باور کردن این حرف ها ندارد، آنها را آویزه گوش میکند و روز به روز بر ایمانش می افزاید. او آنقدر ایمان خود را تقویت میکند که کتک های پدرش هم مانع ایمان قوی او نمیشود. این وضعیت همچنان ادامه پیدا میکند تا اینکه Leonard بعد از کشتن فرد دیگری در حین بحث های مذهبی در بخش روانی بیمارستان Brookhavan بستری میشود. کلادیا از این فرصت استفاده میکند و توسط راهب جوان دیگری ( وینسنت ) به هدایت اعضای فرقه میپردازند.

* بعد از به قدرت رسیدن کلادیا و وینسنت تغییراتی در طرز نگرش پیروان فرقه ایجاد شد. کلادیا ظاهر خدای فرقه را تحریف کرد و چهره او را شبیه به آلسا میدانست. این مورد را میتوان از روی تابلوی نقاشی فهمید که زیر آن نوشته شده است ” St. Alessa. Mother of God, Daughter of God ” که کمی مرموز است. تابلو، عکس آلسا را نشان میدهد که کودکی را در دست دارد. در ابتدا به نظر میرسد که مقصود از کودک همان خدای فرقه است. اما اگر کمی دقت کنید متوجه میشوید که کودک شباهت زیادی به آلسا دارد! با استناد به این موارد جمله مذکور دیگر نامفهوم نخواهد بود.

* همان طور که پیش تر گفتم کلادیا تا قبل از حوادث نسخه سوم شخصیت آرامی داشته است. او ساعت ها وقت خود را در اتاق ساده و کوچکی در کلیسا میگذارند و مدام مشغول عبادت و تقویت ایمان خود بود. تا حدی که درک او برای اعضا فرقه و اطرافیانش مشکل شده بود. تقریبا میتوان گفت او هیچ چشم داشت مالی نسبت به فعالیتش در فرقه نداشته است. پس چطور به یکباره چنین شخصیت آرام و گوشه گیری دست به چنین اقدامات فجیعی میزند؟! اینجاست که سر و کله وینسنت پیدا میشود و به کلادیا کتاب ” The Book of Praise ” را پیشنهاد میکند. در این کتاب نحوه بیداری هرچه سریعتر خدا ذکر شده است. آن هم چیزی به جز رنج و نفرت نیست. ابتدا کلادیا این عمل را ظالمانه خطاب میکند ولی از آنجا که دیگر تحمل جدایی از آلسا را ندارد تصمیم میگیرد خودش دست به کار شود. او میداند که آلسا نمرده و تنها مجددا متولد شده است. بدین منظور کاراگاهی را استخدام میکند تا او را بیابد. بعد از یافتن او، برای اولین بار با Heather در فروشگاه ملاقات میکند. او خود را معرفی میکند بلکه خاطرات فراموش شده Heather باز گردد ولی Heather بسیار سرد و مغرورانه پاسخ او را میدهد ( علت آن هم زندگی لبریز از محبت او بوده است که اجازه نمیدهد به همین سادگی تسلیم خاطرات گذشته شود). از اینرو کلادیا متوجه میشود کار سختی را در پیش دارد و تلاشش را دو چندان میکند. او سپس در مورد خدای فرقه و رستگاری صحبت میکند که ناگهان آن سر درد عجیب سراغ Heather می آید. اگر دقت کنید در تصویر مشخص است که کلادیا از این بابت لبخندی معنا دار میزند و خود را برای ماراتنی نفسگیر آماده میکند.

* کلادیا هم درست مانند آلسا تمرینات جهت ” Mother of God ” بودن را سپری کرده است و این اجتناب ناپذیر است که او هم قدرت های فوق العاده ای تحت اختیار داشته باشد. وینسنت ادعا میکند او به راحتی بر قلب و ذهن پیروان حکمرانی میکند. حتی در مکالمه ای که از وینسنت با کلادیا پخش میشود او ذکر میکند که شاید تمامی این حوادث درست مانند 17 سال پیش بر اثر کابوس های فردی باشد که اینبار آن فرد آلسا نیست بلکه خود کلادیا است. با تمام این حرف ها به این نکته پی میبریم که کلادیا هم مانند آلسا دنیای درون خود را دارد و روز به روز آن را تقویت میکرده است. به عمین علت است که تفاوت هایی میان محیط های نسخه اول و سوم بازی وجود دارد. زیرا شماره سوم، ترکیبی از دنیای آلسا و کلادیا است.

* اجازه دهید توضیح مختصری در مورد معمای شکسپیر در کتابخانه بدهم. به نظر میرسد Heather جز آن دسته از افراد نباشد که بیشتر کتاب های شکسپیر را خوانده اند. بنابراین این معما میتواند از تاثیرات دنیای کلادیا باشد. به هر حال این معما داستان های تراژدی را بازگو میکند که در آنها تاریکی به مفهوم روشنی و روشنی به مفهوم تاریکی است! یعنی 2 ارزش جای خود را عوض کرده اند. نکته مهم دیگر آن است پایان این داستان ها در هر حالتی به مرگ و ناراحتی منتهی میشود. به نظرتان این داستان شباهتی به زندگی و افکار کلادیا ندارد؟! او میخواهد بهشت را برای آسایش مردم خلق کند ولی آنچکه در نهایت به بار می آید نابودی، نفرت و هرج و مرج است. همچنین سرنوشتی به جز مرگ نسیبش نخواهد شد.

* همان طور که میدانیم هر یک از شخصیت ها دنیای درون منحصر به فردی دارند. حال قصد دارم به بررسی دنیای درون کلادیا بپردازم. او نگرشی کاملا متفاوت نسبت به وقایع و حوادث پیرامون خود دارد. هر نابودی و هرج و مرجی در نظرش به منزله نزدیک شدن به هدف میباشد. زیرا او معتقد است دنیا ابتدا باید به کل نابود شود و از ابتدا بهشت ایده آلشان را خلق کنند؛ جایی که فقر، جنگ، بیماری و… نباشد. احتمال دارد کلادیا موجوداتی که Heather از آنها به عنوان هیولا یاد میکند را به شکل متفاوتی ببیند. شاید او آنها را به شکل فرشتگانی عجیب و خارق العاده میبیند ===> ” They’ve come to witness the beginning “

* بعد از اینکه Heather از Aglaophtis استفاده میکند و جنین درون او از بدنش خارج میشود، کلادیا حتی سعی میکند به چشمانش هم خیانت کند ===> ” ?What is this ” او هیچگاه فکر نمیکرد چهره موجودی که او خدا میداند اینقدر زشت و رقت انگیز باشد. ولی باز با این وجود، آرزوی وصال او به آلسا و خلق بهشت او را از اتخاذ تصمیم درست باز میدارد و تصمیم میگیرد خودش جنین را پرورش دهد. ولی آنچکه مسلما شد این است که قطعا چنین خدایی شادی و زیبایی به ارمغان نخواهد آورد.,,* شاید در تحلیل چهره کلادیا به موارد جالب برسیم. پس در این قسمت به آنالیز چهره و پوشش او خواهیم پرداخت. مطمئنا در نگاه اول به این نتیجه رسیده اید که کلادیا ظاهر و رفتار عادی ندارد. پوشش او بسیار ساده است و قابل ملاحظه ترین لباس او ردای مشکی رنگیست که بر دوش دارد. این مورد بیانگر این است که او چندان تعلقی به مادیات ندارد. به نظر میرسد ترکیب ردای مشکی او در برابر تفکرات و ایده آل های روشن باطن او استعاره جالبی را تشکیل دهد. در واقع این موضوع استعاره از آن دارد که با وجود هدف نیک کلادیا ( از بین رفتن اختلافات، بیماری، جنگ، نزاع و …)، او روش غلط و تیره ای را در پیش گرفته است. کلادیا با پای برهنه دیده میشود؛ درست همانند دالیا در نسخه اول! چشمان او سبز کم رنگ می باشد که نشان از این دارد که او به وسیله اعتقاداتش کور شده است. او همچنین ابرویی ندارد! سازندگان این مورد را به عمد و برای عجیب نشان دادن او انجام داده اند.

* در حقیقت در هیچ جای بازی اشاره ای به گذشته و پیشینه وینسنت نمیشود. به نظر میرسد او بعد از حوادث نسخه اول به شهر آمده است. با توجه به هوش و ذکاوت وینسنت میتوان فهمید او مدارج ترقی را مرحله به مرحله و به آرامی طی کرده است. او به خوبی کودکی کلادیا را به یاد دارد و از رفتارهای وحشیانه پدر او میگوید. طبق شواهد او چندان معتقد به عقاید فرقه نیست و در پی اهداف خود در اینجا حضور دارد. او کاراکتری متریالیست است و این درست در نقطه مقابل کلادیا است که ایده الیست می باشد. حال که این دو چطور سالهاست فرقه را رهبری کرده است را باید از ریشه های رفتاری کلادیا جست و جو کرد. او مدت زیادی را به تنهایی در اتاقی در کلیسا میگذراند و در طول این مدت تنها به فکر تقویت ایمان خود می باشد و همچنین بلکه بتواند راه حلی برای بازگرداندن آلسا پیدا کند. او به این ترتیب تا حد زیادی از مدیریت فرقه غافل میشود و همین عامل باعث میشود نسبت به خیلی چیزها بی اطلاع باشد. وینسنت از این وضعیت سوء استفاده میکند و کنترل امور را بر دست میگیرد. حتی مدارکی وجود دارد که نشان میدهد او کمک های مالی را از اعضای فرقه گرفته ولی آنها را تنها صرف خود میکرده است. وینسنت در حین این مدت کنجکاو میشود تا از گذشته و اتفاقات مروز آتش سوزی خانه دالیا سر درآورد. او با مطالعه و پرس و جو فراوان به سرگذشت آلسا پی میبرد و از دنیای ترسناکی که او خلق کرده است، شوکه میشود. به همین سبب است که در مشاجره ای که بین وینسنت و کلادیا روی میدهد او میگوید از کجا معلوم تمام این اتفاقات در اثر تاثیرات دنیای کلادیا نباشد؟! درست همانند آنچکه 17 سال پیش روی داد!

* هنگامی که Heather وارد بیمارستان تغییر شکل داده شده Brookhaven می شود، متوجه صدای زنگ تلفنی میشود. او گوشی را بر میدارد و با مرد مروزی صحبت میکند. حال به موشکافی این قضه خواهیم پرداخت!

1- با استناد به LM ، تماس گیرنده در شرایط برابری با Heather قرار دارد و پیوند ذهنی صورت میگیرد. یعنی فرد تماس گیرنده نیز در دنیای تغییر شکل داده حضور دارد.
2- تماس گیرنده بنا به دلایلی سعی میکند نشان دهد اسم Heather را به یاد نمی آورد
3- او قصد مزاح و تفریح دارد که به وضوح مشخص است چنان مهارتی در این ضمینه ندارد.
4- ما میدانیم که او Leonard یا Stanley نیست.
5- او بسیار محافظ کار است و اسمش را نمیگوید. تنها اشاراتی به مسائل خاص دارد که با این کار میخواهد سر به سر Heather بگذارد.
6- او از گذشته آلسا با خبر است.
7- او اطلاع دارد که Heather از کلادیا متنفر است.
8- صداگذاری او توسط Clifford Rippel صورت گرفته که صداگذار…
9- Heather بعد از پیدا کردن کادوی تولد میگوید: ” اگر به این احتیاج نداشتم مطمئنم او آن را به من نمیداد. عجیب به نظر میرسه! “

با توجه به موارد بالا می توان حدس زد که فرد تماس گیرنده کسی جز وینسنت نبوده است. احتمالا دنیای دیگر او شباهت های زیادی به دنیای واقعی دارد به علاوه اینکه کمی عجیب و غریب می تواند باشد. همان طور که میدانیم وینسنت اهل خوشی و هیجان است. او زمانی که دنیا تغییر شکل میدهد تصور میکند چقدر جالب می تواند باشد که بتواند با استفاده از تلفنی، Heather را سر کار بگذارد. از آنجا که قوانین دنیای دیگر از حالت طبیعی ییروی نمی کند این کار صورت میپذیرد و ادامه ماجرا…

* وینسنت قصد داشت تا با استفاده از Seal of Metatron از تحقق اهداف کلادیا جلوگیری کند. او با بررسی حوادث گذشته و پرس و جو درمیابد که این شی باعث نابودی خدا شده بود. اینکه چرا اینگونه این موضوع تحریف شده است را در ادامه موشکافی خواهیم کرد. ولی سوال اینجاست که چرا Metatron در نسخه سوم قدرتی نداشت؟! همان طور که میدانید Heather نسبت به تمامی عقاید فرقه و اعضای مرموز آن مخالف و بدبین است. کلادیا هم اعتقادی به این شی ندارد و این موضوع را می توان از دیالوگ های او متوجه شد. در این بین تنها وینسنت به آن اعتقاد دارد که کافی به نظر نمیرسد. بنابراین Metatron هم از خود قدرتی بروز نمیدهد چون به اندازه کافی ایمانی به آن وجود ندارد. این موضوع درست نقطه مقابل نسخه اول می باشد؛ جایی که هری، دالیا و آلسا اعتقاد کامل به آن داشتند.

* Leonard یکی از دوستان نزدیک و صمیمی دالیا بوده است. او از اینکه دوست قدرتمندش و خدای فرقه توسط مردی فانی نابود میشوند، شوکه میشود. اعلام این خبر میتواند شیرازه The Order را نابود سازد. بنابراین او به اشتباه بیان میکند که نابودی این دو در اثر Metatron بوده است و آن را مسبب میداند. این موضوع در کتوب فرقه ثبت میشود و به همین علت است که وینسنت میخواهد از طریق Metatron خدا را نابود سازد.

* چندین سال پیش Leonard در حین مشاجره با یکی از اعضای فرقه او را میکشد و بابت این موضوع در بخش روانی بیمارستان Brookhaven بستری میشود. دکترها علت این کار را عدم سلامت روان تشخیص میدهند. او حتی در درون بیمارستان هم دست از تبلیغ عقاید فرقه بر نمیدارد و مدان آنها را در گوش بیماران، پرستاران و دکترها زمزمه میکند. او حتی همچنان خود را محافظ Metatron میداند. در بیمارستان مذکور دفترچه ای را میابیم که در آن نقاشی های Leonard وجود دارد. البته 2 حالت برای این دفترچه وجود دارد؛ یا اینکه واقعا Leonard آن را نقاشی کرده است و یا اینکه افکار او به شکل دفترچه نقاشی در آمده است! از آنجا که به نظر “دنیای دیگر” از قواعد خاصی پیروی نمیکند برداشت هر یک از موارد مذکور مانعی ندارد. این مورد به عهده شماست. به هر حال این نقاشی ها نشان میدهد او واقعا مشکلات ذهنی عدیده ای داشته است. سبک نقاشی او بیشتر شبیه به کودکان است و در لا به لای آنها نوشته هایی دیده میشود. نظر شما را به یکی از این نوشته ها جلب میکنم : ” دنیا آکنده از انسان های غیر ضروری و هرزه است. این خواست خداست که من در جبهه او میجنگم. من به عنوان یک شوالیه با شرافت و به عنوان محافظ Metatron حتی حاضرم جانم را در راه ریختن خون مجرمین فدا کنم. ” او علاوه بر اینکه انسان های بی گناه را قربانی میکند، حتی حاضر است جان خود را هم در این راه بدهد. در آخر Heather به کنایه میگوید: ” دوست دارم از کسی که این را نوشته بپرسم آیا تو جز آن دسته از افراد ضروری و مهمی؟!”

* اولین مکالمه Leonard و Heather را به یاد بیاورید؟! در این جا Heather هر چقدر میگوید او را با کلادیا اشتباه گرفته است، Leonard کوتاه نمی آید و بر حرفش پافشاری میکند که در نهایت مجبور میشود تسلیم واقعیت شود. در همین مکالمه کوتاه به راحتی می توان به شخصیت یک دنده و رفتارهای دیکتاتور مآبانه او پی برد. مشخصا این تماس مانند تماس قبلی غیر واقعی و در اثر ارتباط ذهنی دو کاراکتر شکل گرفته است.

* آیا تا به کنون فکر کرده اید که چرا Heather، Leonard را به صورت هیولا میبیند؟! جواب این سوال را میتوان از اعماق ذهن و خاطرات کلادیا یافت. همان طور که میدانید آنچکه Heather میبیند تلفیقی از دنیای درون آلسا و کلادیا می باشد. شاید کلادیا پدرش را همانند هیولایی میپنداشته و همین مورد باعث میشود او به شکل هیولا در نظر Heather ظاهر شود.

* در سایلنت هیل 1 بعد از اینکه هری اتاق مخفی آلسا را میابد خاطراتی از او را با چشمان خود میبیند! در یکی از این خاطرات 4 نفر بالای سر تخت آلسا ایستاده اند و در مورد اتفاقات آتی گفت و گو میکنند. 2 نفر از آنها هویت مجهول دارند و 2 نفر هویت آشکار! از حضور دالیا و دکتر کافمن پیش تر آگاه بودیم ولی نکته جالب توجه این می باشد که به عقیده بسیاری یکی از 2 فرد مجهول، Leonard بوده است.

* مهم ترین نکته ای که هیولا بودن موجودات را در مورد شماره سوم زیر سوال میبرد پایان “تحت تاثیر” است! همانطور که در بخش تحلیل پایان ها اشاره شد، برای بدست آوردن این پایان بایست تعداد زیادی از هیولاها را بکشید! ولی اگر واقعا این ها هیولاهایی بیش نیستند، چرا باید کشتنشان در تحت تاثیر قرار گرفتن Heather نسبت به عقاید کلادیا موثر واقع شوند؟!

پایان قسمت سوم,سخن آخر,خوب امیدوارم قسمت سوم این مقاله هم مورد رضایت شما عزیزان قرار گرفته باشد. ممنونم از این وقتتان را صرف خواندن این مقاله پرنقص کردید. اگر انتقاد یا پیشنهادی هست با آغوشی باز استقبال میکنم.

و در نهایت جای دارد باز هم از اشکان ( horror_08 ) عزیز بابت حمایت های همه جانبه شان تشکر کنم!

2ok2agqou7c5kz7xegfq
I know there’s something… Something I’ve been running from and forgot for a long time
سایلنت هیل 2 نسبت به شماره پیشین خود بسیار متفاوت بود. نسخه اول بر آیین ها، عقاید و خلق “خدای” فرقه تمرکز داشت ولی نسخه دوم روندی کاملا متفاوت را در پیش گرفته بود. همین موضوع باعث شد طرفداران مجموعه شوکه شوند. سازندگان برای بستر سازی این مجموعه زحمات قابل توجهی کشیده بودند و پشت کردن به همه آنها عاقلانه و مقبول نبود. بنابراین طرفداران مطمئن بودند که داستان Harry Mason و دختر تازه متولد شده اش ادامه خواهد داشت.
یک سال پس از عرضه نسخه دوم، نسخه سوم نیز عرضه گشت. همان طور که انتظار میرفت این شماره ادامه دهنده داستان مبهم نسخه اول بود. مطابق قبل بازی ابتدا بر روی PS2 عرضه گشت و بعد از یک ماه برای PC پورت شد. هر دو قهرمان نسخه های قبلی افرادی عادی بودند که که با مشکلات و حوادث پیش رویشان دست و پنجه نرم می کردند. ولی تغییر قابل ملاحظه ای در نسخه سوم صورت پذیرفته بود. هرچند هر دو کاراکتر نسخه های پیشین افراد عادی بودند ولی بالغ و توانا بودند؛ به عبارت دیگر می توان گفت از نظر روانی تا حدی برای بازیکنان قابل اتکا بودند! حال نظرتان در مورد دختری 17 ساله چیست؟! آیا فردی با این خصوصیات شانسی برای زنده ماندن و توانایی غلبه کردن بر مشکلات، در این شهر سرکش و بی رحم را دارد؟! اجازه دهید پاسخ این سوالات را در قسمت “شرح داستان بازی” جستجو کنیم.
به هر حال با وجود تمام کمی و کاستی ها باید این دختر را در این ماجراجویی خطیر همراهی کنیم. از نظر بسیاری این کاراکتر فضای مجموعه را بیش از پیش ترسناک کرده بود علت آن هم ذات شکننده و احساساتی جنس مونث می بود. باز هم بازی با نقدهای مثبت رو به رو شد و همه اینها بیانگر تولد فرنچایز بزرگ دیگری توسط شرکت معظم Konami بود. گرافیک بازی تا حد انتظار پیشرفت کرده بود و در آن زمان جزو خوبان دسته بندی میشد. قابل توجه ترین تغییر بخش بصری، بهبود نورپردازی و جزئیات محیط بود. داستان خوب، اتمسفر عالی، گرافیکی شایسته و غیره تنها نیمی از مسیر موفقیت این بازی را شکل میدادند! بار مسئولیت نیمه دیگر مسیر را یک مرد به تنهایی بر دوش میکشید و آن هم کسی جز Akira Yamaoka نبود! فکر کنم پیش تر در مورد این آهنگساز بزرگ به اندازه کافی توضیح داده ام بنابراین به یک جمله کوتاه بسنده می کنم. او باری دیگر شاهکار خلق کرد و بس! گیم پلی بازی مانند نسخه های پیشین میباشد و دوربین همچنان به صورت سوم شخص بود. این قسمت از 3 بخش عمده کاوش، حل معماها و مبارزات تشکیل شده بود. از آنجا که شخصیت اول بازی منطقا می بایست تا حد امکان از مبارزات دوری کند، سازندگان قابلیت جالبی را تعبیه کرده بودند. بازیکنان قادر بودند تکه های خشک شده گوشت را روی زمین بگذارند تا از این طریق توجه برخی از هیولاها را به آنها جلب کنند و به آهستگی به مسیرشان ادامه دهند. مانند گذشته بازیکنان از رادیو و چراغ قوه ای بهره میبردند تا پیشروی در بازی آسان تر شود. داستان بازی 17 سال بعد از وقایع نسخه اول روی میداد؛ داستانی با محوریت سردرگمی و سرگردانی! در مورد این بخش به تفصیل در ادامه صحبت خواهم کرد. همه ویژگی های مذکور دست در دست هم دادند تا طرفداران را شگفت زده کنند ولی هنوز بخش مهمی وجود دارد که در مورد آن توضیح نداده ام. در این نسخه هم شاهد معماهای سرگرم کننده و عالی مجموعه بودیم. درجه سختی معماها قبل از شروع بازی توسط بازیکنان تعیین میشد. یکی از نکات جالب توجه تفاوت شگفت انگیز میان درجه سختی های مختلف معماها بود. حل معماها در درجه سختی بالا نیازمند مهارت های خاصی بود؛ از جمله آشنایی زیاد با ادبیات انگلیس، قدرت تخیل بالا و صبر و حوصله ی فراوان!
در کل می توان گفت هرآنچکه نیاز بود تا بازیکنان علاقه مند سبک “دلهره و ترسناک” تجربه کنند مهیا بود تنها می بایست افکار آشفته و پریشان روزانه خود را کنار می گذاشتند و ماجراجویی خود را تا فراز تپه های خاموش که در اثر ظلم به بی گناهی طغیانگرتر از پیش شده را آغاز کنند.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن