تاریخچه و داستان بازی ها

تاریخچه و بررسی سری سایلنت هیل ( بخش اول )

سلام
خوب توفیقی شد تا در نهایت بخش اول این مقاله عظیم رو منتشر کنم. پیش از هر چیزی باید از اشکان جان ( horror_08 ) تشکر ویژه ای کنم که از هیچ کمکی دریغ نکردن و به اندازه من در نوشتن این مقاله سهیم می باشند.

خیابان را تماشا می کنم. هر یک از افراد به کاری مشغول هستند. عده ای در حال تماشای ویترین های پر زرق و برق فروشگاه ها و عده ای دیگر در حال حرکت به سمت مقصدشان می باشند. به خیابان بعدی میرسم. دست فروشی نظرم را جلب می کند. او مدام فریاد می زند و تلاش می کند تا برای خود مشتری های بیشتری پیدا کند. باورم نمی شود! همین چند لحظه پیش یکی از مشهورترین بازیگران سینما به همراه خانواده اش از مقابلم رد شد. به نظر می رسید زندگی بسیار خوبی داشته باشند. فرزنداشان را دیدم که به آرامی در صندلی عقب به خوابی عمیق فرو رفته بود. مسلما آن دو والدین خوبی برای او هستند. آرام آرام به راهم ادامه می دهم.(صدایی بلند) اوه نه! تصادفی شدید رخ داد! به سرعت به طرف محل حادثه میدوم. خوب خدا رو شکر تلفات جانی نداشته. هر دو راننده پیاده شدند و در حال صحبت با یک دیگر هستند. اینجا دیگر جای من نیست! آنها با هم درگیر شده اند و من هم سعی می کنم مانند دیگران بی تفاوت صحنه را ترک کنم. برف همه جا را پوشانده و هوا بسیار سرد است. هوس کردم قهوه ای بنوشم. وارد کافی شاپ می شوم. همیشه از فضای بسته بدم آمده پس میزی که در کنار پنجره قرار دارد را انتخاب می کنم. ناگهان لانه کبوتری که بالای پنجره واقع شده است نظرم را جلب می کند. صدای جیک جیک جوجه ها واقعا اعصاب خردکن است. بعد از گذشت چند دقیقه به ناگهان صدایشان قطع شد! مجددا نگاهی به آشیانه می اندازم. گویا مادرشان مشغول غذا دادن به آنها می باشد. صحنه عجیبی است! در حالی که مادر جوجه ها از شدت سرما پرهای خود را پف کرده و به نظر غذایی هم نصیبش نشده ولی با شوق و علاقه خاصی به جوجه ها غذا می دهد! این صحنه به شدت ذهنم را مشغول به خود کرده و باز هم از رابطه مادر و فرزند حیرت زده شده ام. قهوه گرم در این هوا به شدت لذت بخش است. یکی از مشتری ها درخواست می کند تا صاحب کافی شاپ صدای تلوزیون را هنگام پخش اخبار بیشتر کند. من هم تصمیم می گیرم تا اتمام قهوه ام به اخبار گوش کنم. طبق معمول قسمت خبری با اخباری راجع به سیاست شروع می شود. بعد از آن اجتماعی، ورزشی و غیره. حال به قسمت اخبار کوتاه و جالب می رسیم. مجری اعلام می کند که اخیرا سگی پیدا شده که گربه ای را شیر می دهد! گویا از قرار معلوم مادر گربه در حادثه ای مرده است و از آن به بعد او تحت حفاظت و مراقبت این سگ بوده. واقعا حیرت زده شدم. چطور ممکن است سگ که به خون گربه تشنه است چنین رابطه نزدیکی را با او داشته باشد؟! از جایم بلند شدم و در حال حرکت به سمت درب هستم . دوباره وارد هوای سرد و خشک شدم . دوست دارم هر چه سریعتر کارم را انجام دهم و به خانه باز گردم. به سمت محل کارم مشغول قدم زنی هستم. پله ها را بالا می روم و بعد از در زدن وارد اتاق رئیس می شوم. گزارشاتم را به او تحویل دادم. او پس از بررسی اعلام کرد که همه چیز طبق روال بوده من هم با شادمانی به سمت خانه حرکت می کنم.

,,محل زندگیم در 10 کیلومتری شهر واقع شده است؛ جایی ساکت با طبیعت بکر که زندگی کردن در آنجا را واقعا دوست دارم. سوار اتوبوس شدم. حال وقت آن رسیده تا کمی استراحت کنم. چشمانم را روی هم می گذارم و تا رسیدن به مقصد خاطرات خوبم را مرور می کنم. ( صدای ترمز اتوبوس ) به ایستگاهی رسیدم که باید پیاده شوم. کیفم را برمی دارم و از پله های اتوبوس پایین می آیم. نزدیک غروب است. کمی مکث می کنم، هوای پاک را استنشاق می کنم و مجددا به راهم ادامه میدهم. خانه ام چندان دور نیست و تا آنجا 600-700 متری پیاده روی لازم است. در حال قدم زدن هستم . پل چوبی زیبایی در کنار رودخانه قرار دارد و تا صد متر دیگر به آنجا میرسم. در حال نزدیک شدن به پل هستم. گویا چیزی تکان خورد! حواسم را بیشتر جمع می کنم و به دقت نظاره می کنم. گویا دختر بچه ای 7 یا 8 ساله زیر پل نشسته است. 2 روزی بود که او را اینجا می دیدم ولی احتمال می دادم که شاید فرزند یکی از همسایه ها باشد به همین علت چندان به او توجه نمی کردم. بگذارید نزدیک تر بروم تا متوجه شوم اوضاع از چه قرار است.( صدای نفس نفس زدن به علت دویدن) اسمش را جویا می شوم ولی پاسخی نمی شنوم. در مورد پدر و مادرش سوال میپرسم ولی باز هم سکوت اختیار می کند. هیکل نحیف و ضعیفش آزرده خاطرم می کند. او کلاه و ژاکتی قرمز به تن و همچنین جوراب های نازک سفید به پا دارد. هر چه سوال میپرسم جوابی نمی دهد. بر روی زانوهای خود می نشینم تا هم قد او شوم. با هیکل نحیفش به آسیاب آبی ای تکیه داده است. صمیمانه دست هایش را لمس می کنم. سردی دستانش تمام وجودم را می لرزاند. کودک بسیار صدمه خورده به نظر می رسد. پلک هایش تاب باز ماندن را ندارند. زانوهایش را در سینه جمع کرده و دستانش را به سفتی به دور آنها حلقه زده. ناخود آگاه و به یک باره او را در آغوش گرفتم و اشک از چشمانم جاری شد. کودک هیچ احساسی از خود نشان نمی دهد و به یک نقطه خیره شده است. با خودم فکر می کنم که مردم با او چه کرده اند که حتی توان اشک ریختن را هم ندارد! کمی پیشش نشستم و او را با مهربانی نوازش کردم. گویا حالت شک و بی احساسی او کمی بر طرف شده و در کمال تعجب به آرامی سرش را بر روی شانه ام گذاشت. واقعا خوشحالم! از جایم بلند می شوم. او به یک باره می ترسد و مجددا به وضعیت اولش بازگشت. مردی را پنجاه متر آن طرف تر می بینم که ما را زیر چشمی نگاه می کند و مدام بی قراری می کند. دست دختر بچه را می گیرم تا او را به خانه ام ببرم ولی مقاومت از خود نشان می دهد و وحشت زده نگاهم می کند. تصمیم می گیرم تا کمی غذای داغ از خانه برایش بیاورم بلکه بتوانم با صبر و شیبایی متقاعدش کنم که همراهم به خانه بیاید. 15 متر از او فاصله می گیرم و مجددا سرم را بر می گردانم و به صورتش نگاه می کنم. او هم در چشمانم خیره می شود. بی شک به مانند یک فرشته زیبا است. چهره ای پاک و معصومی نظیر او را پیش از این هرگز مشاهده نکرده بودم. نگاه ملتمسانه او گویا چیزی را از من طلب می کند. نمی دانم چه چیزی می خواهد تنها چیزی که اکنون به ذهنم میرسد مهیا کردن غذایی داغ برای او است. او همچنان به من نگاه می کند و من هم از او دور می شوم…

به سرعت غذایی را تهیه می کنم و به سمت دخترک روانه می شوم. کو؟ کجاست؟ پنج دقیقه پیش همین جا نشسته بود. به زمین نگاه می کنم. هیچ ردپایی از دخترک را بر روی برف نمی بینم. کاملا گیج شده ام و تصور می کنم هر آنچه تجربه کرده ام رویایی بیش نبوده. مات و مبهوت به سمت خانه ام دوان دوان حرکت می کنم. غذا را در یخچال می گذارم و بر روی صندلی می نشینم. شقیقه هایم به شدت درد گرفته اند و کاملا گیج شده ام. آیا آن همه احساسات عمیقی که تجربه کردم رویا بود؟ علتش چیست؟ آیا تنهایی باعث دیوانگیم شده؟ فکر کنم بهترین راه حل قرص خواب آور و استراحت کافی باشد. تلاش می کنم تا بخوابم اما نمی توانم. ذهنم بدجوری درگیر شده. 2 ساعت است که در رخت خواب دراز کشیده ام ولی….( صدای زنگ ساعت). چشمانم را باز می کنم. ساعت 7 است و باید خود را برای رفتن به سر کار آماده کنم. حال آماده ام و از خانه بیرن می آیم. همسایه مجاورم را مشاهده و به او سلام می کنم. بر غم و اندوهم اضافه میشود. زیرا موضوعی دردناک را بیاد می آورم. دختر بچه همسایه نیاز به پیوند مغز استخوان دارد ولی تا کنون اهدا کننده ای داوطلب نشده است. از طرف دیگر وقت چندانی برای او باقی نمانده و باید هرچه زودتر اهدا کننده ای پیدا شود. واقعا آدم گاهی اوقات از اتفاقات این دنیا شوکه می شود. خانواده ای با سرمایه ای هنگفت، امکانات فراوان و اصالت خانوادگی دیرینه که تا چند روز پیش نا ممکن را ممکن می ساخت امروز حاضر است هر آنچه دارد را بدهد تا ابتدایی ترین نیاز هر انسان یعنی سلامتی نزدیکانش را بدست آورد. شب هنگام زمانی که به آسمان خیره میشدم و ستاره ها را مشاهده می کردم متوجه بی قراری ها و جر و بحث های والدین آن دخترک میشدم. واقعا دردناک است نظاره گر این باشی که عزیزت جلوی چشمانت به مانند شمعی آب می شود ولی کاری از دستت ساخته نیست. دنیا بی رحم است و این را قبلا به اثبات رسانده! بهتر است هر چه سریعتر خود را به محل کارم برسانم. خوب، گزارشم را ارائه دادم و در حال بازگشت به خانه ام. از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه می کنم. فلش بک هایی از آخرین نگاهم به دخترک مدام در ذهنم مرور می شوند.

,,بعد از خوردن شام کنار شومینه نشسته ام و مشغول کتاب خواندن هستم. شرایط زندگیم آنطوری که باب میلم می باشد پیش نمی رود. تقریبا روی هیچ کاری تمرکز ندارم و استرس و فشار عصبی سراسر وجودم را فراگرفته. بهتر است تا کمی استراحت کنم.

سه هفته بعد…

با هیجان از سر کارم باز می گردم. امروز قرار است دختر همسایه از بیمارستان به خانه منتقل شود. او یک هفته پیش عمل موفقی را پشت سر گذاشت و پس از انجام یکسری آزمایشات مشخص شد که او دیگر نشانه ای از بیماری در بدنش وجود ندارد. بسیار خوشحالم و باید هر چه زودتر به عیادتش بروم. زنگ را می زنم و پدر خانواده با گشاده رویی از من استقبال می کند. در طی این چند سال تا این حد او را شاد و بشاش ندیده بودم. از راهرو وارد اتاق می شوم و ناگهان به صورت معصوم کودک خیره می شوم. او من را به یاد دخترکی می اندازد که آن روز زیر پل دیدم. او را در آغوش می گیرم. به نظر خیلی سرحال و با روحیه می باشد. سپس با دوستانش که به ملاتقات او آمده اند سرگرم صحبت می شود. زندگی برای او معنای دیگری پیدا کرده و در کمترین سن ممکن ارزش تک تک دم و بازدم هایی که ما آنها را بی ارزش تلقی می کنیم درک کرده است. ناگهان کلاهی که روی میز قرار دارد نظرم را جلب می کند. این کلاه دقیقا مشابه کلاهی است که قبلا روی سر دخترک دیده ام. پیش از این صحنه های دردناک، متاثر کننده و تلخ بیشماری را دیده ام ولی نمی دانم چرا فکر و خیالات در مورد دخترک بیش از هر چیزی که قبلا تجربه کرده ام ذهنم را درگیر کرده. بهتر بگویم؛ احساس می کنم درد و اندوه او قسمتی از وجود مرا فرا گرفته. وقت آن رسیده که به خانه ام باز گردم. 10 قدمی بیشتر از خانه همسایه دور نشده ام که آن طرف خیابان مردی پالتو پوش نظرم را جلب می کند. چند ثانیه ای به هم خیره می شویم و از کنار هم رد شدیم. فکری به نظرم رسیده! فردا صبح قصد دارم گزارش گم شدن دخترک را به اداره پلیس ارائه دهم. اینطوری حداقل خیالم راحت است که در حد خودم کمک کرده ام.

صبح روز بعد…

در پاسگاه پلیس هستم. پس از اندکی انتظار درب می زنم و اجازه دخول می خواهم. موضوع را با مسئول مربوطه درمیان می گذارم و پس از پر کردن فرمی از من می خواهد تا به دقت هرچه را که ممکن است در پیدا کردن دخترک کمک کند بیان دهم. با دقت و حوصله هر آنچکه به ذهنم می آید را توضیح می دهم. با خاتمه یافتن اظهاراتم محل را ترک می کنم و به سمت خانه ام روانه می شوم. قدم زنان از خیابان ها عبور می کنم. در حال خودم هستم و هیچ چیزی نظرم را جلب نمی کند. سرم را پایین گرفته ام و زمین را نگاه می کنم. با خودم می گویم زمین یا آسفالت با تمام سادگی و بی ارزشی اش یک رنگ است و تماشایش شرف دارد به نگاه کردن به هزار و یک حیوان انسان نما! ناگهان سرم را بالا می آورم و خود را در آینه ای که پشت ویترین مغازه قرار دارد نگاه می کنم. تا به حال خود را با چنین چهره ژولیده ای ندیده بودم! خیلی کلافه، عصبی و بد بین شده ام. راجع به مردم هر جور که بخواهم قضاوت می کنم و احساس سردرگمی عجیبی دارم. گویا یک نیرو یا حسی مدام بهم القا می کند که تو به این جا تعلق نداری و در جایی دیگر، افراد دیگری چشم انتظارت هستند. احساس می کنم دیوانه شده ام. چه طور منظورم را بگویم فکر میکنم ملاقات با دخترک به مانند ویروسی بود که در بدم رخنه کرده است و آرام آرام مرا به سمت دیوانگی سوق می دهد. تنها سلاحی که در این جنگ روانی باعث پیروزیم می شود صبر و شکیبایست…

یک هفته بعد…

2 روزی می شود که هیچ چیزی نخورده ام. دیگر از سایه خودم هم می ترسم. از تاریکی متنفرم! وضعیتم آنقدر وخیم است که حتی با نگاه کردن به زیباترین مناظر دنیا، به سرعت در ذهنم تضاد آن شکل می گیرد. بعد از گذشت یک هفته بلاخره تصمیم می گیرم تا از خانه خارج شوم بلکه نور آفتاب تا حدی باعث تسکین درد و رنج هایم شود هرچند می دانم این تنها بهانه است. جراحت روح من بیش تر از این حرف ها عمق دارد. لباس گرمی به تن می کنم و از خانه خارج می شوم. بی هدف، عصبی و وحشت زده جلو می روم. نمی دانم تا کجا قرار است پیش برم. فکر کنم اسم این کار را بتوان فرار گذاشت. اما فرار از چه؟ از خودم؟ یا از این دنیای بی رحم؟ یک سوال اساسی : آیا واقعا این دنیا بی رحم است؟ چون آن کودک را با آن وضع دیده بودم این ذهنیت در من شکل گرفته؟ حال یک سوال اساسی تر: آیا آن ملاقات واقعی بود!؟ صدای آژیر پلیس شنیده می شود. مردم وحشت زده به سمت صدا حرکت می کنند. من هم ناخود آگاه به جمعیت می پیوندم و به سمت جنگلی که 2 کیلومتر با جاده فاصله دارد حرکت می کنم. هر لحظه که نزدیک تر می شوم احساس می کنم بر غمم افزوده می شود و از طرفی حس می کنم وزنه ای سنگین روی شانه هایم گذاشته شده که توان پیش روی را از من بگیرد. نوار های خطر پلیس دور محل حادثه کشیده شده اند و مردم در حالی که چهره های غمگینی دارند، بهت زده پشت نوار ها ایستاده اند. جمعیت را کنار می زنم. اوه خدای من!(سکوت) نمیتوانم باور کنم! جسد مثله شده دختر بچه پاهایم را سست کرده. دیگر چهره او قابل شناسایی نیست. آثار ضرب و جرح و کبودی سرتاسر بدنش دیده می شود. نمیتوانم احساسم را بیان کنم. بغض سنگینی وجودم را فراگرفته است. حال متوجه می شوم که چقدر کند ذهن و بی شعور هستم! آخرین نگاه ملتمسانه کودک نشئت گرفته از رنج های جسمانیش نبود بلکه محبت و پشتیبانی را از من طلب می کرد. احساس می کنم دنیا روی سرم خراب شده و خودم را در وقوع این حادثه گنه کار می دانم. آهسته بلند می شوم؛با گام هایی سست سعی می کنم خود را به کودک برسانم. هیچ چیزی به غیر از ژاکتی سرخ رنگ بر روی زمین سفید پوش جنگل نظرم را جلب نمی کند. با زانو روی زمین می افتدم. دستش را به آرامی لمس می کنم. نمی دانم در لحضه های پایانی عمرش چه کشیده ولی مطمئنم اشکی از چشمانش جاری نشده زیرا، هر آنچکه داشته پیش از خرج کرده! حال مطمئنم روح او در آرامش قرار گرفته است و امیدوارم این حادثه به منزله جشن فارغ التحصیلی او از شکنجه های دنیوی باشد. ولی این فقط یک روی سکه است! هر آنقدر که روح او در آرامش قرار گرفته وجود من از خشم و انتقام جویی لبریز شده است. مطمئن باشید دست روی دست نمی گذارم و این جنایتکار را به سزا عملش خواهم رساند. بدین منظور خودم را به پلیس محلی معرفی می کنم تا در تحقیقات و مجازات قاتل به آنها کمک کنم.

,,سعی می کنم کوچکترین جزییات ملاقاتم با دخترک را به صورت مکتوب در اختیار بازپرس قرار دهم. این کار برایم بسیار دردناک است زیرا سناریو این حادثه دردناک هر بار که در ذهنم نقش می بندد باعث می شود تا تمام استخوان های بدنم شروع به لرزیدن کنند. تقریبا تمام روز را در اداره پلیس گذرانده ام و اکنون با اصرار های مداوم بازپرس مجاب شدم تا برای اندکی استراحت به خانه ام باز گردم. هوا از همیشه سرد تر است؛ رنگ ها از همیشه تیره تر اند؛ ستاره ها از همیشه کم فروغ تر اند؛ شب از همیشه آرام تر است و در نهایت قلبم از همیشه شکسته تر است. متوجه زمان نیستم و در این فکرم تا هر چه سریعتر تاریکی جای خود را به روشنی دهد تا دوباره به سعی و تلاشم ادامه دهم. 50 قدم به خانه ام مانده که حضور مردی پالتو پوش رو به روی درب خانه همسایه نظرم را جلب می کند. او سیگاری روشن کرده و با استرس مدام قدم می زند. بی تفاوت به راهم ادامه می دهم. درب را باز می کنم و بی آنکه شامی بخورم کنار شومینه به فکر فرو می روم. نگاهی به پنجره می اندازم. فکر کنم با دیدن انعکاس مهتاب بر روی برف کمی آرام شوم. به کنار پنجره می آیم و به شادی و خوشی که در خانه همسایه ام برقرار است غبطه می خورم. دختر بسیار خوشحال است و با مادرش بازی می کند. بار دیگر چشمانم به کلاهی می افتد که چند هفته پیش آن را دیده بودم. کمی افکارم مخدوش می شود و حس شکاکانه ای پیدا می کنم. روز سختی را سپری و فشار عصبی زیادی را تحمل کرده ام و این باعث شده که تمرکز کافی روی قضاوت هایم نداشته باشم. یک لحظه صبر کن! این مرد پالتو پوش همانی مردیست که پیش از این، هنگام ملاقات دخترک بیچاره دیده بودم. بله، حتما آن جنایت کار او بوده است ولی اینجا چه می کند؟! شش دانگ حواسم را جمع کرده ام تا سر نخی بدست آورم. بعد از گذشت دقایقی به طور پنهانی مرد همسایه از خانه خارج می شود و سعی می کند مرد پالتو پوش که وحشت زده است را آرام کند. آن دو با هم بحث می کنند. از طرفی من هم جا خورده ام و توان انجام هیچ عکس العملی را ندارم. مرد پالتو پوش بعد از دریافت کیسه ای می رود و مرد همسایه هم بعد از زمزمه کردن چند کلمه به خانه بازگشت. من همچنان در شوک هستم. روی مبل مینشینم و به پنجره خیره می شوم. نمی دانم اندک ساعات باقی مانده تا صبح چند سال بر من می گذرد ولی در ذهن سوالی دارم که می خواهم با مطرح کردن آن با مرد همسایه تمام شک و تردید هایم را برطرف سازم. هر تیک تیک ساعت در نظر من به مانند قطره آبی می ماند که بر زبان فرد تشنه ریخته می شود. بلاخره این دقایق و ساعت های لعنتی سپری شد و به سرعت خود را آماده می کنم. از خانه خارج می شوم، جلو میروم و زنگ را می زنم. مرد همسایه جلو می آید و با خوش رویی با من احوال پرسی می کند. دوست دارم همین الان گلویش را پاره کنم ولی باید اول مطمئن شوم. به او می گویم که : ” خیلی خوشحلالم که دختر کوچولوتون رو اینقدر سرحال و خوشحال می بینم. به هرحال من هم او را به اندازه دختر خودم دوست دارم و از خدا ممنونم که لطفش شامل حال او شد و دل شما و تمامی همسایگان را شاد کرد فقط یه سوال، میشه آدرس یا تلفنی از اهدا کننده بهم بدین تا حضوری بابت این لطفشون تشکر کنم؟” ناگهان رنگ از رویش پرید، کلمات بریده بریده بر زبانش می آیند و حالتی دستپاچه دارد. من هر لحظه بر خشمم افزوده میشود. تمام دنیا را به رنگ خون میبینم. هنگامی که خانه را ترک کردم، کاردی بزرگ را در پشتم جا ساز کرده بودم. دست بر کمر بردم تا آن را بر گلوی این حیوان رذل بزنم که ناگهان دخترش به کنارش آمد و مدام بهانه پدر را می کند. او به خانه بازگشت و من هم با وجود اینکه برایم بسیار سخت بود ولی از کارم منصرف شدم و تصمیم گرفتم از طریق مراجع قضایی ماجرا را پیگیری کنم.

به سرعت خود را به اداره پلیس رساندم و تمامی اطلاعاتم را در اختیار کاراگاه قرار دادم. او در ابتدا اظهار کرد که چنین موردی صحت ندارد و با توجه به سوابق مرد همسایه چنین چیزی محال است ولی زمانی که با اصرار من رو به رو شد موافقت کرد تا برای روشن شدن قضیه به طور شخصی با مرد همسایه گفتگو کند پس، به اتفاق یکدیگر به سمت محل مورد نظر حرکت می کنیم. بعد از گذشت چند دقیقه به خانه رسیدیم ولی او از من می خواهد که در ماشین بمانم تا به تنهایی با مظنون صحبت کند. ابتدا زنگ را زد و سپس وارد ساختمان شد. در دلم غوغایی برپا شده و تا به الان 100 حالت مختلف مجازات او را خیال پردازی کرده ام. از شدت استرس ناخن هایم را می جوم، به طوری که برخی از انگشتانم شروع به خونریزی کرده اند. کاراگاه و مرد همسایه از خانه خارج می شوند و در حالی که لبخندی شیطانی بر لب دارند، دست یک دیگر را به گرمی می فشارند. نظاره کردن این صحنه به مانند ریختن آب سردی بر تنم می باشد. نمی دانم چه کار کنم! شاید به سرم زده و تمام این کارها برای سرپوش گذاشتن بر اشتباهات خودم باشد. شاید متهم اصلی خودم هستم و بیهوده به دنبال قاتل می گردم. کاراگاه سوار ماشین می شود و متهم بودن مرد همسایه را به شدت تکذیب می کند. با ناراحتی از ماشین پیاده می شوم. دوان دوان به سمت خانه ام حرکت می کنم. روی صندلی کنار شومینه می نشینم و دوباره در اعماق پریشان ذهنم غوطه ور می شوم. حال و روز و افکار و دیدم نسبت به زندگی یک ماهی است که به شدت آشفته و پریشان شده و روز به روز بدتر می شود. شغل، کار، تفریح و روزمرگیم شده فکر کردن و تنها به اندازه اینکه زنده بمانم غذا می خورم. تصمیم می گیرم که مرد همسایه را مدتی تعقیب کنم تا بلکه سرنخی بدست آورم. حس ظنم نسبت به او از بین نرفته بلکه با عکس العمل و رفتارهای مشکوکش بیشتر نیز شده است.صبح روز بعد او را تعقیب می کنم و تمام جاهایی که می رود را ثبت می کنم. این کار را به مدت یک ماه انجام خواهم داد تا بلکه به نتیجه ای برسم!

بعد از گذشت یک ماه، لیستی جامع از جاهایی که رفت و آمد داشته را ثبت کرده ام. برگه ها را بدقت مطالعه می کنم تا شاید راز نهفته ای که به دنبالش هستم را بیابم. قبل از شروع کار بهتر است تا کمی قهوه بنوشم که بر اعصابم مسلط شوم و با هوشیاری بیشتری حوادث را بررسی کنم . برگه ها را روی میز قرار می دهم و شروع به نوشیدن قهوه می کنم. لعنتی! باد شدیدی پنجره را باز کرد و تمام برگه ها را به هوا بلند کرد. بهتر است به سرعت آنها را جمع کنم و کار را شروع کنم. اوه خدای من خسته شدم! تقریبا تمام روز را صرف مطالعه لیست و تجزیه و تحلیل آن کردم ولی هیچ نشانه یا سر نخی بدست نیاوردم. هیچ دریچه امیدی رو به رویم باز نیست و در نامیدی کامل به سر می برم. هیچ حسی به جز غمگینی و گنه کاری همنشین عواطف من نمی شود. آه خدا! فکر کنم دیوانه شده ام. بی شک دیگر به بن بست رسیده ام. اوضاع از آنچکه پیش بینی می کردم وخیم تر است و کاملا از تحت اختیار من خارج شده. فکر کنم اکنون وقت آن رسیده که من هم زندگی طبیعی خودم را شروع کنم. دیگر کاری نیست که از دست من بر آید. تمام تلاشم را کردم تا متهمان را پیدا کنم ولی خوب… نشد! ولی آیا واقعا تمام تلاشم را کردم؟ ممکن است این علامت سوال بزرگترین علامت سوال زندگیم باشد که هیچ گاه به جواب آن نرسم. هیچ گاه…

یکسال بعد

در طی سال اخیر به موفقیت های متعددی دست پیدا کرده ام. اکنون دیگر سردبیر شده ام و حتی چندین بار مقاله هایم برنده جوایز متعددی شده اند. خوب امروز هم مانند دیگر روزها در حال بازگشت به خانه هستم. واقعا روز طاقت فرسایی داشتم. در حین قدم زدن پستچی را می بینم. به او بابت بد قولی اش قر می زنم. واقعا شمار افراد متعهد به شدت کاهش یافته است. در را باز می کنم و وارد خانه می شوم. بعد از کمی استراحت به اتاق کارم می روم تا مقاله ام را تکمیل کنم. از پنجره مرد همسایه را می بینم که خوشحال از این است که توانسته کانون گرم خانواده اش را حفظ کند. همه آنها خوشحال هستند و اوضاع بر وقف مرادشان می باشد. نا خودآگاه حوادث یکسال پیش را بیاد می آورم. واقعا وقایع دردناکی بودند. بهتر است دست از فکر و خیالات بکشم و روی کارم تمرکز کنم. نگاهی به ساعتم می اندازم. چند ساعاتی است که روی متن کار کردم و فکر کنم بهتر است تا کمی استراحت کنم. روی تخت دراز میکشم، چشم هایم را روی هم می گذارم و آرام آرام هوشیاری ام را از دست می دهم…

( صدای نفس نفس زدن ) سراسیمه و پریشان از خواب بلند می شوم. ضربان قلبم به شدت بالا رفته است. نگاهی به ساعت می اندازم. هنوز تا سپیده 3 ساعتی باقی مانده است. فکر کنم کابوس دیده ام ولی بسیار طبیعی و وحشتناک بود. چیزی از آن را به خاطر ندارم. کمی تمرکز می کنم بلکه چیزی به یادم آید. نه! نه! نباید این طور میشد. خواب دخترک را دیدم. تقریبا یک سالی هست که سعی می کنم او را فراموش کنم و به زندگی طبیعی ام ادامه دهم. چرا الان؟ چرا بعد از گذشت یک سال؟ او بسیار سرحال و خوشحال بود. ابتدا او را جلوی درب منزل دیدم. سپس سعی کردم خودم را به او برسانم ولی فرار کرد. گویا می خواست تا او را تعقیب کنم. سر آخر او را در کنار صندلی نزدیک شومینه دیدم. به آرامی روی صندلی نشسته بود، من هم از اینکه بعد از مدتها دخترک را میدیدم خوشحال بودم. به سمتش حرکت کردم که ناگهان به یاد جسد مثله شده دخترک در جنگل افتادم ، با ترس مجدد به دختر نگاه کردم ، چهره ی دخترک تغییر کرده بود و بسیار وحشتناک شده بود. نگاه ترسناک و انتقام جویانه او برای لحظاتی متوجه من بود. مجددا خواستم قدمی به سمت او بردارم و مثل آن روز در آغوش بگیرمش که صدای جیغی وحشتناک فضا را پر کرد. از ترس توانایی نفس کشیدن را هم نداشتم. دخترک به صندلی نگاهی کرد و ناگهان خون از زیر آن جاری شد و به قدری شدت پیدا کرد که کل اتاق را خون فرا گرفت. این خواب چه مفهومی دارد؟ از جایم بر می خیزم و به طرف یخچال می روم تا آبی بنوشم. درب یخچال را باز می کنم و آبی مینوشم. در همین حین چشمانم به آن صندلی می افتد. با ترس و نگرانی به سمت آن حرکت می کنم. خم می شوم و نگاهی به زیر آن می اندازم. چیز خاصی زیر آن نیست. بلند میشوم و آن را جا به جا می کنم تا بهتر زیر آن را مشاهده کنم. گویا 3 برگ کاغذ زیر آن قرار دارد. آنها را بر می دارم تا نگاهی به آنها بیاندازم. یکسری تاریخ، آدرس و ساعت در آنها درج شده است. کمی ذهنم را متمرکز می کنم تا بلکه سرنخی بدست آورم. حتما این 3 برگ به ماجرای دخترک ربط دارد پس ذهنم را به وقایع آن موقع می برم. بله! این برگ ها مربوط به لیستی است که یک سال پیش تهیه کردم. ولی اینجا چکار می کنند؟ یاد روزی افتادم که باد باعث بهم ریختن برگه ها شد. سراسیمه آن لیست را از کمد در آوردم و اینبار 3 برگ مذکور را هم کنار آن قرار دادم. با دقت لیست را ورق می زنم و به تجزیه و تحلیل آن می پردازم. در این بین مورد عجیبی ذهنم را به شدت مشغول به خود کرده است. طی آن مدت بیشترین رفت و آمد مرد همسایه به پاسگاه پلیس و بیمارستانی در مرکز شهر بوده است. تصمیم می گیرم تا برای تحقیقات بیشتر به بیمارستان مذکور سری بزنم.

صبح روز بعد

به سمت بیمارستان حرکت می کنم. به درب اصلی ساختمان میرسم. وارد می شوم و به آرامی در را می بندم. به راهم ادامه میدم و از بخش اطلاعات سراغ مدیر بیمارستان را می گیرم. او از من می خواهد تا کمی منتظر بمانم. بعد از تلفن کردن و هماهنگی به سمت اتاق مدیر روانه می شوم. نمی دانم به چه علت هر قدمی که به سمت دفتر مدیر بر می دارم گام هایم سست تر می شود. درب را می زنم و وارد می شوم. اولین نکته ای که بیش از پیش من را عصبانی می کند دندان طلای او است که با لبخندش نمایان شد و همچنین هیکل چاق و بد ترکیبش که گویا آینه ای تمام قد از واژه طمع و حرص است. می نشینم، کمی تمرکز می کنم و حال خود را برای “ماراتنی سخت” آماده می کنم. ” سلام آقای دکتر! بنده از رفتار های خیر خواهانه و نوع دوستانه شما بسیار شنیده ام. همیشه کمک های شما زبان زد خاص عام بوده” شوق و لذت در چهره اش نمایان می شود”. ادامه میدهم” متاسفانه فرزندی دارم که مریض احوال است و فاصله زیادی تا مرگ ندارد. تنها راه نجات او پیوند عضو است که متاسفانه تا به کنون موردی را پیدا نکرده ام و زمان هم به سرعت در حال سپری شدن هست. بنده نیازمند حمایت شما هستم و در قبالش حاضرم مبلغی هرچند ناقابل را به حساب بیمارستان برای انجام کارهای خیر واریز کنم. متوجه منظورم که هستین؟” در حالی که جا خورده است کمی جلوتر آمد و گفت : حالا این کمک شما چقدر هست؟ با کمی تامل پاسخ میدهم ” سیصد هزار دلار، البته میدونم در برابر کار های نیکی که شما انجام داده اید پشیزی بیش نیست” از او درخواست کردم تا برای تشریح جزییات بیشتر امشب همدیگر را در یکی از رستوران های شهر ملاقات کنیم. به یک باره او امتناع کرد. علت را جویا می شوم ولی لجبازانه فقط از من می خواهد تا اتاق را ترک کنم. مبلغ را افزایش می دهم ولی باز هم اعتنایی نمی کند. به هر حال مجبور می شوم تا اتاق را ترک کنم. از ساختمان بیرون می آیم و در پارک کنار ساختمان مشغول فکر کردن می شوم. رفتار او مشکوک بود ولی از طرفی حرکت من هم احمقانه بود. به نظرم هیچ ماراتنی صورت نگرفت زیرا او در اولین حرکت مرا مات کرد. سمت دیگر پارک را نظاره می کنم. جوانی در حال پخش مواد مخدر و دارو های غیر مجاز هست. مشتری های او اکثرا نوجوانان و افراد کم سن و سال هستند. خونم به جوش آمده و جلو می روم تا درس حسابی به او دهم. به محض اینکه به او نزدیک می شوم سیلی محکمی به صورت او میزنم و سپس او را به باد کتک میگیرم. ” تنها زورت به من میرسه؟! من بدبخت برای اینکه شب گشنه نخوابم مجبور به فروش مواد هستم. این شهر خیلی کثیفه و با کشتن و محو کردن من و امثال من آب از آب تکون نمی خوره. تو که هیچی، بزرگتر از تو هم حتی نتونستند جلوی Joe رو بگیرند چه برسه به “دکتر” که اکثر خلاف های شهر رو نظارت می کنه”. جوانک در حالی که با صورت خونی به زمین افتاده بود این جملات را به زبان آورد. با شنیدن کلمه “دکتر” نمی دانم به چه علت در کسری از ثانیه به یاد رئیس بیمارستان افتادم. موضوع کمی برایم جالب شد. به او گفتم : من می خوام Joe رو ببینم. ابتدا کمی مرا مورد تمسخر قرار داد ولی زمانی که با تهدید من مواجه شد، راهی نداشت جز اینکه آدرس را به من دهد.

به طرف محل مورد نظر حرکت می کنم. به یک کازینو در محله فقیر نشین شهر رسیدم. جای بسیار مرموزی است. وارد می شوم و جز تیرگی، پوچی و بدبختی چیزی را نمی بینم. کمی در آنجا قدم می زنم و سپس سر میزی می نشینم. گویا به شدت تحت نظر افراد آنجا قرار گرفته ام. کاملا از نظر سر و وضع با آنها متفاوتم و این باعث شده تا آنها حس کنند که من یکی از عوامل نفوذی پلیس هستم. از جایم بلند می شوم و به سمت یکی از افراد می روم. از او سراغ Joe را می گیرم. ابتدا کمی مرا نگاه کرد و سپس با صدای بلند شروع به خندیدن می کند. او مرا مسخره کرد و گفت اگر تا 10 دقیقه اینجا رو ترک نکنم پوست سرم را می کند. به آرامی عقب می روم و با احتیاط روی میز می نشینم. کلافه هستم و نمی دانم باید چکار کنم. در همین حین مردی مرموز، قوی هیکل و خشنی در کنار میز من می نشیند. کمی تعجب می کنم و حواسم را بیش از پیش جمع می کنم. بعد از چند لحظه سر صحبت را باز می کند. ” فکر کنم به کمک من احتیاج داشته باشی. منو اینجا همه میشناسن”. کمی تامل می کنم سپس سراغ “دکتر” را از او می گیرم. کمی می خندد و می گوید ” پس حسابی اومدی اینجا گرد و خاک به پا کنی. بیشتر از آنچه فکر می کردم دنبال درد سر هستی ولی خوب میتونم یه کارایی برات انجام بدم البته بستگی به این داره که چقدر می خوای خرج کنی” شماره تلفن او را می گیرم و به طرف خانه ام باز می گردم. چطور می توانم خودم را به این ” دکتر” برسانم؟ این یک جمله پرسشی سه ساعت تمام است وقت مرا گرفته. هم اکنون فکری به ذهنم رسید. به آن مرد زنگ میزنم. پیش از هرچیزی از او سوال می کنم که آیا ” دکتر ” همان رئیس بیمارستان هست؟ او تایید می کند که ” دکتر” همان رئیس بیمارستان هست. موضوع بسیار جالب شد. از او می خواهم که قرار ملاقاتی با رئیس بیمارستان تنظیم کند و جملاتی که از قبل برایش تهیه می کنم را از او بپرسد. در این بین عکس العمل آنها را زیر نظر خواهم داشت. او قبول کرد که در ازای دریافت مبلغی این کار را انجام دهد. بعد از صحبت های تلفنی و ابتدایی قرار شد آن دو در یکی از رستوران های معروف شهر هم دیگر را ملاقات کنند.

2 روز بعد

تغییر چهره داده ام و 2 میز آن طرف تر از محل قرار مستقر شده ام. سرانجام رئیس بیمارستان بعد از 10 دقیقه تاخیر به محل قرار رسید. او کنار میز می نشیند و صحبت را شروع می کنند. در ابتدا با خوب نشان دادن شرایط و ریتمی آهسته بحث شروع شد. بعد از مقدمه چینی های ابتدایی مرد اجیر شده از او درخواست می کند تا یک جراحی بدون گزارش و پرونده را برایش تهیه کند. بعد از کمی تامل و چانه زنی حاضر شد در ازای چهارصد هزار دلار این کار را انجام دهد. مرد اجیر شده دست چکی در آورد. رئیس بیمارستان از خوشحالی دهانش تا بناگوشش باز شده است. باز هم مجددا به ناچار دندان طلایش را دیدم. قبل از اینکه شروع به پر کردن چک کند یه جمله به او گفت. ” دوست دارم بدن شخص مفعول مانند بدن دختر کوچولویی باشد که یکسال پیش مثله شده در جنگل رها کردی” و سپس با نگاهی سراسر از تنفر به چشمانش خیره شد. گویا پتک محکمی بر سرش کوبیدن! گیج و مبهوت در حالی که کلامات نا مشخصی را زیر لب زمزمه می کرد، با نگاهی وحشت زده از رستوران خارج شد و هر چه زود تر خود را به ماشینش رساند و با سرعت از محل گریخت. تمام شک و تردید هایم از بین رفت و دیگر صد در صد مطمئن بودم که مرد همسایه و مدیر بیمارستان با هم ارتباط داشتند. من هم به سرعت از رستوران خارج شدم و به طرف خانه ام حرکت کردم. گویا قرار است امشب دست قاتلان زودتر از آنچکه فکرش را می کردم رو شود. مدیر بیمارستان که وحشت زده و مضطرب شده بود یک راست به سراغ مرد همسایه آمد و در حال جر و بحث کردن با او بود. مشخص است که هر دوی آنها کلافه هستند. دقایقی را مشغول گوش دادن به مکالمه آن دو بودم که ناگهان ، کاراگاه پلیس هم به آنها اضافه شد و بحث را سه نفری ادامه دادند. دیگر تاب انجام هیچ کاری را ندارم. بی رحمی حیوان های انسان نما بیش از پیش روحم را به درد آورده است. دست هایم را روی سرم می کشم و دقایقی به آن جنایت تلخ فکر می کنم.

در حالی که چهره معصوم آن دختر را در ذهنم تجسم می کنم از این میترسم که هیچگاه حقیقت آشکار نشود. در همین حال هستم که ناگهان صدای استارت ماشین توجهم را جلب می کند و مشاهده می کنم که هر دوی آنها در حال ترک محل هستند. در دل به خود می گویم که کار دیگر تمام شده و حتما آنها نقشه ای کشیده اند تا برای همیشه سرپوشی بر این جنایت هولناک بگذارند و هم اینکه مجددا به فعالیت های وحشیانه شان ادامه دهند. گویا خواب با چشمانم قهر کرده و آرامش برایم به منزله آن دسته از آرزوهاست که هیچگاه محقق نخواهند شد. روی میز می نشینم، انگشتانم را در هم گره می کنم و به آرامی سر را بر روی دستانم می گذارم. اوضاع غیر قابل پیشبینی تر از گذشته شده. گویا ملاقات اولم با رئیس بیمارستان کار دستم داده و مرد همسایه بوهایی از ماجرا برده است. فکر کنم من از این پس توانایی حفاظت از خود را نداشته باشم چه برسد به محافظت از دیگران در برابر این جنایتکاران بی رحم.

,,یک هفته بعد

تقریبا این هفته را در بزرخ به سر بردم. دیگر هیچ چیزی برایم معنا ندارد، خواب های عجیب می بینم و هر لحظه منتظر مرگ هستم. مدت طولانیست که کارم را از دست دادم و مهم تر ازهمه بی هیچ امیدی زندگی می کنم. ولی چیزی که طی این چند روز باعث شده به این زندگی گیاهیم ادامه دهم زجرهایی است که مرد همسایه طی این چند روز اخیر متحمل شده است. نمی دانم چه شده و چه خبر است تنها می دانم که گویا اوضاع او هم چندان بهتر از من نیست. طی هفته اخیر صحنه های مرموزی را مشاهده کرده ام. گاهی اوقات بی دلیل از خانه خارج می شود و پا به فرار می گذارد، گاهی اوقت اوقات داد و فریادهای وحشتناکی به راه می اندازد یا اینکه بر روی صندلی ایوانش می نشیند و مانند یک مرده به جایی خیره می شود. گویا اصلا در این دنیا نیست. در بدن او جراحت های متعددی دیده می شود در حالی که هیچ کس به خانه او رفت آمد نداشته و هیچ صدای درگیری هم نشنیده ام! مهم نیست چه عذابی دامن گیر او شده مهم این است که حداقل من و آن دخترک را خوشحال می کند. هوا تاریک شده است و تقریبا ساعت 9 شب است. بار دیگر روی صندلی می نشیند و به آرامی به نقطه ای خیره می شود. بعد از گذشت 1 ساعت که بی حرکت روی صندلی نشسته بود سرش را کمی جلوی می آورد و با آهستگی شروع به صحبت کردن با خود می کند. کمی کنجکاو می شوم و متوجه می شوم که اشتباه می کردم گویا در حال صحبت کردن با فردی نا مرئی است! گاهی اوقات سرش را به نشان پشیمانی تکان می دهد و گاهی به نشان پذیرفتن موردی تکان می دهد. بعد از گذشت چند دقیقه به آرامی از جایش بر می خیزد و با گام هایی سست به خانه اش باز می گردد. اتاق او و دخترش را به راحتی می توانم مشاهده کنم. ابتدا وارد اتاقش می شود و لباس گرمی تن می کند و بعد از چند لحظه نگاه کردن به همسرش به سمت اتاق دخترش روانه می شود. به آرامی بالای سر او می رود و او را می بوسد. از خانه خارج می شود و بار دیگر نگاهی به خانه می اندازد. گویا در حال خداحافظی است. سوار ماشینش می شود و شروع به حرکت می کند. گویا تمام اجزای بدنم ندا می دهند تا او را تعقیب کنم. به سرعت به انبار می روم و سوار موتورم می شوم. با فاصله او را تعقیب می کنم. او همینطور آرام و نا امید به راهش ادامه میدهد و من هم دنبالش می روم. 4 ساعت هست که او به سمت نقطه ای نا شناخته در حال حرکت هست و نمی دانم به چه دلیل اینقدر اصرار دارم تا او را تعقیب کنم. گویا ندایی هر دو ما را فرا خوانده است. جاده آرام ، مخوف و ساکت است. باد ناگهان شروع به وزیدن می کند و برخورد شاخه ها به یکدیگر صدا های عجیبی را به وجود آورده اند. از لابه لای درختان صدای ناله و شیون هایی به گوش می رسد. کمی جلوتر که می رویم مه جاده را فرا می گیرد. تا به حال چنین جو سنگینی را تجربه نکرده بودم. همین طور که پیش می رویم به غلظت مه محیط افزوده می شود. ناگهان تابلویی بزرگ در کنار جاده نظرم را جلب می کند. فاصله ام کمی با آن دور است و به درستی نمی توانم آن را بخوانم. ” Welcome To Silent Hill “. نوشته روی تابلو این است. به سرعت اطلاعات پراکنده ذهنم را جمع و جور می کنم. نه این نمی تواند حقیقت داشته باشه! سراسیمه ترمز می کنم. این شهر همان شهری است که 7 سال پیش خبرهای ضد و نقیض راجع به آن شنیده بودم. چند ماهی از وقتم را صرف مطالعه راجع به آن و جمع آوری اطلاعاتی کردم که هیچگاه نتوانستم نظر مدیرم را جهت انتشار آنها جلب کنم. صداهای ترسناک و شیون ها هر لحظه بیشتر و نزدیک تر می شوند. فکر کنم شهر قربانی خود را انتخاب کرده و وقت آن رسیده که به دانسته هایم ایمان آورم. مطمئنا این مکان، دادگاهی عادل جهت دادخواهی آن قربانی معصوم و بی گناه خواهد بود. با گذر زمان ماشین مرد همسایه رفته رفته در مه محو می شود. بعد از کمی تامل به سمت خانه باز می گردم. فکر کنم پس از این همه اتفاقات و لحظات تلخ کمی به آرامش رسیده ام و باید سعی کنم تا مجددا به روال عادی زندگی برگردم.

,,دو روز بعد

کمی آرامش خاطر پیدا کرده ام و زندگی برایم معنا پیدا کرده است. دیگر از آن نگاه های تهی و بی انگیزه نسبت به دنیا خبری نیست. هم اکنون طعم خوشایند یک استکان قهوه در کنار شومینه درعصر یک روز زمستانی آرام را متوجه می شوم. تلوزیون را روشن می کنم و اخبار را پیگیری می کنم.مجری خبری را اعلام می کند که از شنیدن آن کمی شکه شده ام. گویا هر 3 فرد دیگر مرتبط با این جنایت از 2 شب پیش ناپدید شده اند و تلاش های تیم های تجسس جهت یافتن آنها تا به اکنون بی ثمر بوده است. فکر میکنم من از جای آنها خبر داشته باشم. حال طعم این قهوه بیش از پیش برایم خوش آیند میباشد…

نگاهی اجمالی به مجموعه :

اواخر دهه 90 برای دوست داران سبک ” ترسناک و دلهره ای ” بسیار عالی بود. در طی سالهایی که مجموعه RE پرچمدار این سبک بود شرکت جاه طلب و همیشه موفق Konami تصمیم گرفت تا مجموعه ای را خلق کند تا از طیف وسیع مخاطبان این سبک بی بهره نماند. Silent Hill عنوانی بود که آن ها خلق کردند. محیط های مخوف و ترسناک، صداگذاری و آهنگ های شنیدنی، گرافیک عالی و داستانی فلسفی و گیرا باعث شد نگاه منتقدان و بازیبازها همیشه دنبال این مجموعه باشد. چهار شماره اول سری با فاصله کوتاه عرضه شدند. مسئولیت ساخت 4 شماره نخست فرنچایز به عهده Team Silent یکی از استدیو های ژاپنی Konami بود. اکثر طرفداران تنها همین چهار نسخه را موفقیت جدی و واقعی به حساب می آوردند. Silent Hill : Homecoming توسط استدیو Double Helix و دو نسخه Origins و Shattered Memories توسط استدویو Climax ساخته شد. عنوان اول را می توان به نوعی شماره پنجم مجموعه قلمداد کرد ولی دو نسخه بعدی به نوعی نسخه های فرعی محسوب می شوند. ناگفته نماند که origins به اتفاقات قبل از شماره ی اول میپردازد و شروع ماجرای آلسا ( یکی از شخصیت های نسخه اول) را در بر میگیرد و Shattered Memories بازسازی نسخه اول بازی می باشد که در کمال تعجب، تغییرات فراوانی در آن صورت گرفته بود و دیگر آن حس نسخه اول را القا نمی کرد.

با وجود همه شایستگی ها و جذابیت هایی که تک تک عناوین این مجموعه داشتند اما هیچ گاه نتوانستند نمرات درخور و شایسته ای را کسب کنند. بهترین میانگین نمرات مربوط به نسخه های 2 و 3 می باشد که به ترتیب 8.9 و 8.5 بوده است. یک نکته جالبی که به نظرم می بایست به آن اشاره کنم، نظرات متفاوت و برداشت های کاملا غیر یکنواختی هست که هر بازیکن از بازی کسب می کند. اگر به نمرات سایت ها نظاره کنید و سپس به میانگین نمرات کاربران توجه کنید متوجه می شوید که نمرات کاربران همیشه 1 یا 2 نمره بیشتر بوده زیرا، نقد بازی توسط یک فرد و با دیدگاه منحصر به فرد خودش صورت می گیرد در حالی که معیار طرفداران مجموعه با نظرات منتقدان بسیار متفاوت است و به واقع محوریت بازی را مورد توجه قرار می دهند. حال ممکن است این سوال در ذهن شما نقش بندد که محوریت در این مجموعه چیست؟ جواب این سوال بسیار روشن و بدیهی است. اصلیترین چیزی که طرفداران همیشه به دنبال آن بودند چیزی جز داستان، بحث های تحلیلی و حتی معماهای تحلیل پذیر نیست که مجموعه ارائه داده است. در این مقاله یا تاریخچه سعی می کنم تا به دوستان علاقه مند در حد توانم کمک کنم تا مجموعه را بهتر درک کنند.

نوع ترس و فضایی که 4 شماره اول ارائه میدهند سبک و سیاق شرقی دارد. به جرات می توان گفت شرقی ها در این زمینه چند گام از رقیبان غربی خود جلوتر هستند. بنده به شخصه همیشه شرقی ها را در این زمینه ترجیح داده ام زیرا تبحر خاصی برای ایجاد فضایی ترسناک و درگیر کردن ذهن مخاطب دارند. در این مورد می توانم به Siren : Blood Curse اشاره کنم که واقعا در این نسل گل سرسبد این عناوین بوده است. نسخه های بعدی توسط استدیوهای غربی ساخته شدند که با ترک مفهوم ترس قدیمی موجود در سری و پیش رفتن به سمت ترس رایج در سبک “ترسناک” هیچگاه به موفقیت های 4 نسخه اول نرسیدند.

به خاطر حجم بالای مطالب و تجربه نکردن مجموعه توسط اکثر دوستان تصمیم گرفتم تا داستانی که زاده ذهن خودم می باشد را در ابتدای مقاله بنویسم تا در قسمت های بعدی بسیاری از مطالب را با رجوع به داستان بالا تشریح و آن را به سادگی هرچه تمام تر بیان کنم. باز هم تاکید می کنم داستان بالا مربوط به هیچ یک از شماره های مجموعه نمی باشد. تنها هدف انتقال مطالب به روشی آسانتر بوده است. در ادامه به تفصیل راجع به هریک از شماره ها خواهم نوشت.,نگاهی بر نسخه اول مجموعه,,
اولین نسخه مجموعه در سال 1999 بر روی کنسول PS One عرضه گشت. Konami بی تردید در آن زمان هدفی بزرگتر از انتشار IP ای تک نسخه ای را در ذهن می پروراند. فروش خوب و تمجیدهای فراوان منتقدان باعث شد هزینه های نسبتا بالای ساخت بازی کاملا جبران شود و این IP جدید طرفداران و مخاطبان خاص خودش را پیدا کند. بازی به صورت سوم شخص بود ولی مانند اکثر عناوین مشابه، دوربینی ثابت داشت. گرافیک بازی در آن زمان چه از لحاظ هنری و چه از لحاظ تکنیکی جزء برترین ها محسوب میشد. محیط های برفی به همراه نورپردازی عالی هر مخاطبی را پای تلوزیون میخکوب می کرد. استفاده از مه یکی از موارد جالب و نوآورانه بود که به نوعی بعدها به یکی از نمادهای بازی تبدیل شد. حتی در عناوین دیگر این سبک هم مورد استفاده قرار گرفت. بدون شک بازی در این زمینه هیچ کمبودی نداشت. مسئولیت ساخت موسیقی های آن به عهده یکی از برترین آهنگ سازان تاریخ صنعت ویدیو گیم واگذار شده بود. AkiraYamaoka به خوبی از عهده این مسئولیت برآمد به طوری که افراد زیادی بخش اعظمی از موفقیت های مجموعه را مدیون آهنگ های بی نقص او می دانند. مطمئنا تا به حال برای شما هم پیش آمده تا بارها قعطعه های Silent Hill را با صدای Mary Elizabeth McGlynn گوش کرده و مبهوت منحصر به فرد بودن آنها شده باشید. نکته قابل ملاحظه دیگر، جو و اتمسفر بازی می بود. از همان ابتدا که کنترل شخصیت بازی را برعهده می گیرید، حس تنهایی و استرس شدیدی را تجربه می کنید. محیطی برفی، مه آلود، ساکت و تاریک از جمله نخستین مواردی هستند که به آنها بر می خوردید. تنها ایرادی که از نظر منتقدان بر بازی وارد بود، کنترل سخت و نا متعادلش بود. این مشکل هنگام مبارزه با Boss ها بسیار آزار دهنده بود ولی به هر حال می توان این ضعف را در بین نکات مثبت فراوانی که ذکر کردم نادیده گرفت. هرچند کنترل بازی با توجه به جو بازی خوب بود. این بدین منظور است که اتمسفر بازی همچین چیزی را می طلبید. ولی به طور کلی از لحاظ فنی نکته منفی حساب میشد اما به فراخوره بازی و از نظر طرفداران نکه منفی محسوب نمیشد. اکثر سلاح هایی که در این نسخه وجود داشت، سلاح های سرد بود که هیجان بازی را دو چندان می کرد. در طول بازی بازیکنان از وجود 2 عامل بهره می بردند. 1- چراغ قوه ای که شخصیت بازی در ابتدای بدست می آورد و از آن جهت روشنایی 2 یا 3متری محیط استفاده می کرد 2- رادیویی که او را از نزدیک شدن دشمنان با خبر می ساخت. با استفاده از آنها به نوعی از حملات غافل گیرانه دشمنان جلوگیری میشد. بزرگترین عامل بازدارنده شما ، کاراکتریست که کنترل آن را بر عهده داشتید. او هم مانند اکثر ما زندگی طبیعی داشته و هیچگاه تعلیمات نظامی حرفه ای ندیده بوده. در اکثر اوقات می توان متوجه شخصیت شکننده او شد. او تحمل زیادی در برابر ضربات دشمنان نداشت. مثلا با کمی دویدن، به سرعت صدای نفس نفس زدن او شنیده میشد یا با متحمل شدن چند ضربه به راحتی از پای در می آمد.
,داستان بازی,Harry Mason – کاراکتر اول بازی- به همراه دخترش Cheryl در حال نزدیک شدن به شهر Silent Hill می باشند. منطقه تفریحی که در کنار دریاچه ای واقع شده است. هوا بسیار سرد است و شب هنگام مشغول رانندگی می باشند. خرابی ماشین باعث شده تا آنها ساعاتی از برنامه خود عقب بمانند. Cheryl بر روی صندلی عقب در حالی که دفتر نقاشی اش را به دست دارد، به آرامی خوابیده است. Harry مشغول رانندگی است که ناگهان، از آینه بقل متوجه نوری می شود که در حال نزدیک شدن به وی می باشد. چند لحظه بعد پلیس زنی را مشاهده می کند که همراه با موتور سیکلتش از کنار آنها به آرامی گذر می کند. دقایقی بعد، همان موتور سیکلت را رها شده کنار جاده مشاهده می کند. هر چه به این سمت و آن سمت نگاه می کنند اثری از راننده نیست. ناگهان در همین گیر و داد متوجه حضور دختری با روپوش مدرسه مقابل ماشینش می شوند. به شدت ترمز می کند و همین امر باعث انحراف آنها از جاده و متعاقبا چپ شدنشان می شود. Harry تقریبا ساعاتی را بیهوش سپری می کند. او بهوش می آید. گویا صدمه ندیده است. مه غلیظی محیط را فرا گرفته ( البته به اعتقاد عده ای این مه نیست و خاکستر می باشد. در ادامه مقاله به آن خواهیم پرداخت ) و از همه بدتر Cheryl ناپدید شده است. او کاملا گیج شده. بعد از اینکه به سختی خود را از ماشین بیرون میکشد، تصویری سایه گونه از دخترش چند ده متر آن طرف تر می بیند. او را صدا می زند و به طرفش حرکت می کند ولی دخترک فرار می کند. به ناچار مجبور می شود تا او را تعقیب کند.

او با سماجت سایه را تعقیب می کند و در بین راه از چندین دروازه عبور می کند. هر چه پیش می رود آسمان تاریک تر و مخوف تر می شود. هیچ یک از این علائم بدشگون مانع پیشروی او نمی شوند. آسمان آنقدر تاریک می شود که Harry را وادار می سازد برای مشاهده محیط از فندک استفاده کند. به محض اینکه محیط روشن می شود با صحنه هایی رو به رو می شود که دلهره و اضطراب را به جان او می اندازند. ویلچری رها شده، تخت خواب پزشکی وحشتناک و لخته های بیشمار خون تنها قسمتی از آنها می باشند. به ناگهان محیط تغییر شکل می دهد. دیوارها تبدیل به توری هایی زنگ زده از جنس گوشت و خون می شوند و صداهای عجیب و غریب به گوش می رسد. Harry وحشت زده و نگران از دست دشمنان شیطانی فرار می کند ولی با بدشانسی در بن بستی گرفتار می شود. به محض اینکه بر می گردد، مورد حمله هیولای قرار می گیرد. او که به هیچ سلاحی مسلح نیست تنها در برابر چند ضربه هیولا مقاومت می کند و در نهایت نیمه جان به زمین می افتد…

Harry بر روی مبلی در یک رستوران از خواب می پرد. او کاملا گیج شده است و با نگرانی به اطرافش نگاهی می اندازد. او تنها نیست زیرا همان پلیسی که پیش از این در جاده دیده بود، کنارش نشسته است. افسر پلیس جلو می آید و خود را معرفی می کند. نام او Cybil است و از Harry علت اتفاقات عجیب شهر را جویا می شود. Harry به او پاسخ می دهد که خودش هم مانند او بی اطلاع است و تنها جهت گردش به این محل آمده است. Harry به سرعت به یاد می آورد که دخترش گم شده است. از Cybil سراغ او را می گیرد ولی او پاسخ می دهد که Cheryl را ندیده است. بعد از چند لحظه استراحت Harry تصمیم می گیرد تا مجددا به دنبال دخترش برود. پیش از اینکه او رستوران را ترک کند، Cybil راجع به تهدیدات ناشناخته شهر به او هشدار می دهد سپس او را به یک قبضه کلت کمری مجهز می کند و به او می گوید که احتیاط کند تا در آینده اشتباهی خود او را نشانه نرود. Cybil هم تصمیم می گیرد خود را هر چه سریعتر به Brahms -شهر همسایه Silent Hill- برساند تا با نیروی کمکی باز گردد. Harry قبل از اینکه رستوران را ترک کند یکسری وسایل ضروری بر می دارد. او رادیویی را مشاهده می کند. متاسفانه به نظر می رسد خراب شده باشد. سپس به جمع آوری سایر وسایل می پردازد. در حالی که مشغول جمع آوری تجهیزات هست ناگهان، صدای خش خش رادیو او را شگفت زده می کند. هر لحظه به خش خش صدا افزوده می شود که ناگهان پرنده ای شیطانی وارد سالن شده و به او حمله می کند. بعد از کشتن آن Harry متوجه وخامت اوضاع می شود. بدین جهت تصمیم می گیرد رادیو را همراه خود ببرد.

یعد از اینکه Harry رستوران را ترک می کند، به یاد رویایی که دیده بود می افتد. او تصمیم میگیرد دوباره آن مکان را جستجو کند. در این بین با صحنه ای عجیب رو به رو می شود. خیابانی که به آن مکان مخوف ختم میشد با دیواری بزرگ مسدود شده بود ( همان جایی که او مورد حمله قرار گرفته بود). پس از کمی جستجو و قدم زدن، برگه های دفتر نقاشی ای را بر روی زمین مشاهده می کند که چندی پیش به عنوان هدیه تولد برای دخترش تهیه کرده بود. با شتاب جلو می رود. برگی نظر او را جلب می کند، آن را بر می دارد و مشاهده می کند. عکس Harry به صورت بد ترکیبی کشیده شده است و در صفحه ای دیگر با جوهری قرمز رنگ بزرگ نوشته شده بود ” به طرف مدرسه “. Harry به سرعت نقشه ای که از رستوران برداشته بود را ملاحظه می کند و متوجه می شود که در قسمت جنوب غربی Old Silent Hill مدرسه ابتدایی به نام ” Midwich ” واقع شده است. Harry تصمیم می گیرد هر طور که شده خود را به این مدرسه برساند. او در طول مسیر با سگ هایی وحشی و هیولاهایی پرنده مقابله می کند ولی گویا مشکلات او تمامی ندارند. تمام مسیرهایی که به مدرسه ختم می شوند توسط شکافی هایی عمیق مسدود شده اند. ترس وجود Harry فرا می گیرد. اینجا دیگر چه جهنمیست! او همین طور که به راهش ادامه می دهد، به یادداشت های مرموز بیشتری بر می خورد. بعد از مبارزاتی نفسگیر و مشقت های فراوان بلاخره مسیری به سمت مدرسه پیدا می کند. Harry به خانه ای میرسد که می توان از درب پشتی آن به سمت مدرسه میانبر زد. هر چه که به طرف مدرسه پیش می رود شهر تاریک تر و تاریک تر می شود. خوشبختانه با استفاده از چراغ قوه ای که از رستوران برداشته بود امکان پیشروی برایش مهیا می شود. سرآخر بعد از چند جدال با دشمنان به Midwich می رسد. مدرسه به نظر خالی از سکنه میرسد. سکوتی سنگین فضای محوطه را پر کرده است. هیچ اثری از Cheryl نمی باشد. او پس از گشت گذار در مدرسه و پشت سر گذاشتن چندین معما به برج ساعت مدرسه میرسد. باز شدن درب برج منوط به حل معماهایی است که یکی از آن ها یعنی معمای پیانو به گفته اکثر طرفداران بازی از سخت ترین و جذاب ترین معماها بوده است. از پلکان پایین رفته و از طرف دیگر برج بالا می آید به نظر در همان حیاط مدرسه است اما نه ! نمادی به شکل دایره در وسط حیاط وجود دارد که قبلا نبود! اگر این جا همان مدرسه نیست پس کجاست؟ گویا وضعیت مدرسه چندان بهتر از شهر نیست زیرا در اینجا هم اتفاقا عجیب و غریبی روی میدهد. بعد از کمی گشت گذار مدرسه تغییر شکل می دهد. در اینجا Harry مجددا صندلی چرخداری را در یکی از اتاق های مدرسه می بیند. گویا این جسم بی جان راز های نهفته ای در بر دارد. Harry مرتب اتاق های مدرسه را جستجو می کند که ناگهان، زنگ تلفنی در یکی از کلاس ها او را حیرت زده می کند. صدا مربوط به Cheryl است که از پدرش میپرسد کجاست و از او کمک می خواهد. بعد از این اتفاق Harry بی تابانه به تلاشش برای پیدا کردن Cheryl ادامه می دهد.. به ناچار شروع به گشت گذار بیشتر می کند در همین حین کتابی را پیدا می کند که مربوط به دختران خرد سال و توانایی ارواح و اشباح می باشد. بعد از کمی ماجرا جویی بلاخره به زیر زمین بنا می رسد. به نظر می رسد منبع موجودات شیطانی مدرسه همین جا باشد. بعد از مبارزه ای نفسگیر موفق می شود آنجا را از شر مارمولکی عظیم الجسته پاکسازی کند. به نظر می رسد با کشتن آن مدرسه تغییر شکل میدهد. در حینی که مدرسه تغییر شکل میدهد ناگهان Harry دختری را میبیند که در جاده دیده بود، همانی که تقریبا تمام دردسرهایش به او مربوط میشد. او تقریبا یکبار با دخترک تصادف کرده بود. آنها رو به روی هم قرار گرفته اند ولی به نظر می رسد که Harry تحت تاثیر چیزی قرار گرفته زیرا توانایی بیان حتی یک کلمه را هم ندارد. تنها مات و مبهوت او را تماشا می کند. بعد از چند لحظه دخترک در حالی که لبخند بر چهره دارد ناپدید می شود. مجددا مدرسه به حالت عادی باز میگردد. Harry خود را به سرعت به طبقه همکف می رساند. در اینجا صدای زنگ کلیسا محوطه را پر می کند. پس از نگاه کردن به نقشه و یافتن موقعیت کلیسا تصمیم می گیرد به آنجا برود.

Harry خود را به کلیسا می رساند. در ایجا با زن سالخورده ای رو به رو می شود که لباس هایی کهنه به تن دارد و مشغول دعا کردن می باشد. Harry از دیدن او تعجب می کند و سعی می کند از هویت او سر در بیاورد اما او مرموزانه سرنخ هایی از Cheryl می دهد. سپس از او می خواهد برای اطلاعات بیشتر به بیمارستان عزیمت کند. قبل از اینکه Harry کلیسا را ترک کند پیر زن شی ای هرمی شکل و مقدس به نام Flauros را به او می دهد. Harry کلیسا را ترک می کند و از طریق پلی خود را به مرکز شهر می رساند. در بین راه قبل از اینکه به بیمارستان برسد، به ایستگاه پلیسی بر می خورد. او جهت پیدا کردن وسایل کارآمد وارد دفتر می شود. هنگامی که مشغول جستجوی سالن است به گزارشاتی مربوط به دارویی وهم آور به نام White Claudia بر می خورد. به نظر می رسد این دارو بازار خوبی در این شهر داشته است. از آنجا که وقت تنگ است، به سرعت از ایستگاه پلیس خارج می شود و به مسیرش ادامه می دهد. وقتی به بیمارستان می رسد متوجه می شود که از یکی از اتاق ها صدای تیراندازی می آید. هنگامی که درب اتاق را باز می کند دکتری را مشاهده می کند که مشغول تیراندازی به یکی از همان پرنده های غول پیکر است. او همچنین، Harry را به اشتباه مورد هدف قرار می دهد ولی از خوش اقبالی تیرش خطا می رود. Harry با دکتر Michael Kaufmann هم صحبت می شود. او هم مانند Harry در مورد اتفاقات عجیب شهر بی اطلاع است و از Cheryl هم خبری ندارد. او اظهار می کند برای خوابیدن به اتاق استراحت رفته بود ولی هنگامی که از خواب بلند شده متوجه می شود که هیچ کس در ساختمان حضور ندارد و موجودات عجیب و غریب در کل بیمارستان پخش شده اند. حتی او سراغ همسر Harry را می گیرد. او به Kaufmann پاسخ می دهد که همسرش 4 سال پیش مرده. بعد از چند لحظه خداحافظی می کند و ساختمان را در اختیار Harry قرار می دهد تا در آن جستجو کند.

به غیر از سوسک ها هیچ موجود زنده ای دیگری در بیمارستان دیده نمی شود. البته پرستارها و دکترهای تغییر شکل داده ای وجود دارند. آنها دشمنان Harry در این بیمارستان می باشند. Harry در حین جستجوی ساختمان به اتاق مدیریت میرسد. درب اتاق را باز می کند و وارد می شود. به نظر می رسد اتاق پاکسازی شده است. تنها مورد قابل ملاحظه مایع قرمز رنگ مشکوکی می باشد که نظر Harry را به خود جلب می کند. او با استفاده از یک بطری آن را جمع آوری می کند. به زیر زمین می رود و سعی می کند منبع برق رسانی ساختمان را مجددا راه اندازی کند. بعد از اینکه موفق به انجام این کار می شود، سعی می کند با آسانسور خود را به طبقات بالا برساند. از آنجا که ورودی طبقات مسدود شده است، به ناچار به آسانسور باز می گردد. در همین حین Harry تصویری از همان دخترک می بیند که به یک مغازه عتیقه فروشی وارد می شود. به محض اینکه او به آسانسور باز می گردد، به طرز مشکوکی طبقه چهارمی هم ظاهر می شود! با وجود اینکه این اتفاق بوی دردسر می دهد ولی به ناچار از این فرصت بدست آمده استفاده می کند و به آنجا می رود. درب آسانسور باز می شود. سالنی مرموز و خون آلود رو به رویش قرار می گیرد. به آرامی شروع به گام برداشتن می کند. بعد از چند دقیقه جستجوی، چیز خاصی دستگیرش نمی شود. مانند مدرسه Midwich اینجا هم قسمت “زیر زمین” امید را در وجودش ایجاد می کند. Harry با استفاده از پله ها خود را به طبقات سوم، دوم، اول و در نهایت زیرزمین می رساند. بعد از اینکه Harry زیر زمین مذکور را می یابد تصمیم می گیرد تا وارد آن شود بلکه سرنخی بدست آورد. در اینجا 6 اتاق وجود دارد که یکی از آنها دارای دری مخفی است که با وسیله ی کمدی پوشیده شده با کنار زدن کمد و باز کردن در ، دریچه ای نمایان میشود که با برگ و گیاه پوشیده شده و به نظر میرسد مدتهاست مورد استفاده قرار نگرفته. Harry با کمک وسایل همراهش برگ ها را از بین میبرد و به وسیله ی دریچه به راه پله ای میرسد که به راهرویی ختم میشود. در این راهرو 6 اتاق وجود دارد که یکی از آنها مربوط به Alessa می باشد. Alessa همان دختر بچه ای است که Harry پیش از این در Midwich ملاقاتش کرده بود و یک بار تقریبا با ماشین با او تصادف کرد. در اتاق یک برانکارد چرخ دار، یک قاب عکس از Alessa و تعدادی قرص دیده می شود ولی خبری از خود او نیست. بیمارستان تغییر حالت میدهد. Harry مجددا به همان اتاقی که دکتر Kaufmann را ملاقات کرده بود باز می گردد. این بار به جای دکتر، با پرستاری وحشت زده به نام Lisa Garland ملاقات می کند. او از دیدن Harry بسیار خوشحال می شود و او را در آغوش می گیرد. Harry از او درباره دخترش و زیر زمین بیمارستان و پیر زنی که در کلیسا دیده بو پرس و جو می کند ولی او هم مانند دیگران اظهار بی اطلاعی می کند. Lisa از Harry سوال می کند که آیا مورد عجیبی در زیر زمین نظر او را جلب کرده؟! ولی قبل از اینکه پاسخی از دهانش خارج شود یک مرتبه سردرد شدیدی سراغ او می آید. صدای آژیری شنیده می شود، چشمانش سیاهی می روند و کم کم…

به هوش می آید! در همان اتاق می باشد ولی ساختمان شکل عادی به خود گرفته است. به نظر میرسد دیگر خبری از موجوات عجیب و غریب نمی باشد. در حالی که سعی می کند به سرعت هوشیاریش را بدست آورد، Dahlia Gillespie ( همان زنی که در کلیسا ملاقات کرده بود) را میبیند. Dahila به او می گوید که “تاریکی” در صدد تسخیر شهر است. او توضیح می دهد که اشکالی که در شهر حکاکی شده اند مربوط به Samael ، سنبلی از شیطان می باشند. سپس به او فرمان میدهد که از کامل شدن این واقعه جلوگیری کند. او سرآخر کلیدی را در اختیار Harry قرار میدهد و به او می گوید برای بدست آوردن سرنخ های بیشتر باید به کلیسای دیگر شهر هم سری بزند. Harry با استفاده از کلیدی که بدست می آورد راهی کلیسا می شود.

Harry نقشه را نگاه می کند ولی جز کلیسای Balkan که قبلا آنجا رفته بود کلیسای دیگری را پیدا نمی کند. نگاهی به کلید می اندازد. یاد تصویری می افتد که از آلسا دیده بود. همانی که او وارد عتیقه فروشی میشد. با استفاده از دفترچه تلفن بیمارستان آنجا را شناسایی و به سمتش حرکت می کند. بعد از کلی مبارزه نفسگیر به آنجا میرسد. او در مغازه کنار قفسه ها، تونلی مخفی را می یابد. پیش از اینکه داخل آن شود ناگهان، Cybil وارد مغازه می شود و به Harry می گوید تمام تلاش هایش جهت خارج شدن از شهر بی ثمر بوده است. او اظهار می کند سرتاسر شهر را دره هایی مرگبار احاطه کرده اند. Harry هم به عدم موفقیتش در پیدا کردن Cheryl اشاره می کند. در اوج نامیدی روزنه ای پدیدار می شود. Cybil اظهار می کند دخترکی را دیده که به سمت دریاچه در حال حرکت بوده ولی دره ها مانع رسیدنش به او شده اند. Harry از شنیدن این خبر بسیار خوشحال می شود. او از Cybil راجع به Dahila و تاریکی که از آن سخن می گفت می پرسد. Cybil می گوید که اغلب ساکنین شهر به مواد مخدر اعتیاد داشتند و به همین علت داد و ستدهایی صورت می گرفت. او در صدد رسوایی تولید کنندگان بوده که هرچه پیش میرفته، سر نخ ها محو و محو تر می شدند. Harry به یاد گزارشاتی می افتد که در ایستگاه پلیس آنها را مطالعه کرده بود. او سعی می کند تا در مورد شرایط فعلی و تغییر شکل ناگهانی محیط با Cybil سخن بگوید ولی به نظر میرسد او بی اطلاع است. Cybil فکر می کند که او دچار توهم شده و با ذکر این حرف که بعد از این همه اتفاق او نیاز به استراحت دارد حتی حرف او را به تمسخر میگیرد. Harry هم این موضوع را می پذیرد. او دوست ندارد راجع به مسائلی که غیر قابل باور به نظر میرسد جر و بحث کند.

Cybil از Harry راجع به تونل می پرسد و در پاسخ Harry به او می گوید پیش از اینکه او وارد شود آن را پیدا کرده. او وارد تونل می شود تا نگاهی به آن بیاندازد. Cybil هم در قسمتی ورودی تونل مشغول نگهبانی می شود. در انتهای تونل اتاقی کوچک، شبیه به کلیسا وجود دارد. Harry هنگامی که مشغول جستجوی آنجاست ناگهان، چشمانش به تابلویی روی دیوار می افتد. عکس تابلو مربوط به پرنده ای شیطانی است. هنگامی که قصد دارد تا بازگردد ناگهان، اتاق شروع به اشتعال می کند. Harry متوجه می شود مجسمه پرنده ای که بالای سر او قرار دارد مسبب این آتش سوزی می باشد. Cybil همین طور مشغول نگهبانی است که کم کم نگران Harry می شود. هرچه او را صدا میزند پاسخی نمی شنود. خود وارد تونل شده و به طرف انتهای آن حرکت می کند. هنگامی که به انتها می رسد اتاق در نظر Cybil همان شکل اولیه را دارد( قبل از آتش سوزی). هر چه تلاش می کند تا Harry را پیدا کند ولی هیچ اثری از او نیست. به نظر میرسد او غیبش زده…

Harry به یکباره خود را مجددا در کنار Lisa میبیند. تعجب می کند و از او راجع به Dahila سوال می کند. او در مورد حوادث هفت سال پیش و سوزاندن دخترش به دست خود و همچنین آیین عجیب و غریب شهر توضیح میدهد. به نظر میرسد او پس از این حادثه دیوانه شده است. از قرار گویا آیین شهر قدمتی دیرینه دارد و از زمانی که افراد تازه وارد در قسمت کناری دریاچه ساکن شدند، داد و ستد مواد مخدر نیز رواج پیدا کرده بود. Lisa به یکباره می گوید که گویا زیاده روی کرده و سپس سکوت اختیار می کند. Harry مجددا از خواب بر می خیزد ولی اینار خود را در مغازه عتیقه فروشی میبیند. شهر تغییر شکل داده و در و دیوار ها جای خود را به توری های زنگ زده و گوشت ها خون آلود داده است. Harry دیگر Cybil را نمیبیند ولی آخرین حرف هایی او مبنی بر مشاهده دخترش کنار دریاچه را به خاطر دارد. او سعی می کند تا خود را به کنار دریاچه برساند ولی دره های عمیق مانع پیشروی او می شوند. کمی فکر می کند. به یاد رویایی می افتد که در آن Lisa به Harry می گوید هرچه سریعتر پیش او بازگردد. پس تصمیم می گیرد هر طور که شده خود را به بیمارستان Alchemilla برساند. شهر اینبار بی رحم تر از دفعات قبل شده و تمام راه ها به سمت بیمارستان مسدود می باشند. گویا همه چیز دست در دست هم داده اند تا مانع پیشروی او شوند. در نهایت Harry سعی می کند با استفاده از سالنی خود را به بیمارستان برساند. وارد سالن می شود و با احتیاط خود را به طبقه دوم می رساند. به یکباره تلوزیونی Cheryl را نشان می دهد که در وضعیت بحرانی قرار گرفته و از پدرش طلب یاری می کند. بعد از لحظاتی تلوزیون برفکی می شود. Harry با استرس فراوان به راهش ادامه می دهد و تلاش می کند هر چه سریعتر خود را به بیمارستان برساند.

بعد از دقایقی Harry خود را به Lisa می رساند و از او می خواهد مسیری که به دریاچه ختم می شود را به او نشان دهد. Lisa به او پاسخ می دهد که با استفاده از کانال آب رسانی که در کنار مدرسه قرار دارد می تواند خود را به کنار دریاچه برساند. سپس از Harry می خواهد که کنار او بماند و از او محافظت کند ولی از آنجا که او به دنبال دخترش می باشد نمی پذیرد ولی در عوض به او پیشنهاد می دهد تا همراه او به دریاچه بیاید. Lisa به او پاسخ می دهد که نمی تواند اینجا را ترک کند و بدون هیچ بحثی قانع می شود. قبل از اینکه Harry بیمارستان را ترک کند، قول میدهد تا هرچه زودتر نزد او باز گردد. هنگامی که قصد خروج از ساختمان را دارد متوجه می شود که پیرامون آنجا را دره های عمیق احاطه کرده اند. حال تنها راهی که وجود دارد پشت بام ساختمان روبه رو است. هنگامی که به آنجا میرسد، با موجودی سخت جان و غول پیکر مبارزه می کند. بعد از شکست دادن آن محیط دوباره به شکل عادی خود باز می گردد و شکاف ها ناپدید می شوند. او به راهش ادامه می دهد و از طریق مسیری که Lisa به او گفته بود خود را به نزدیکی دریاچه می رساند. در اینجا محیط بازی چندان بزرگ نیست و مکان های معدودی وجود دارد. Harry پس از کمی جستجو نقشه ای را می یابد و سعی می کند خود را به نزدیک ترین ساختمان برساند. پس از رسیدن به عمارت، دکتر Kaufmann را می بیند که سعی می کند خود از دست موجودی ترسناک نجات دهد. هنگامی که تقریبا در یک قدمی قرار می گیرد، توسط Harry نجات پیدا می کند. او از Harry تشکر کرده و با خوشبینی نسبت به نجات از این جهنم، محل را ترک می کند. Harry تعجب می کند که چگونه دکتر سریعتر از او خود را به اینجا رسانده است. زمانی که دکتر با عجله مکان را ترک می کرد کیف دستی خود را جا می گذارد. Harry از روی کنجکاوی آن را برداشته و نگاهی به آن می اندازد. محتوای کیف را کلید مُتلی و رسیدی مربوط به یک مغازه تشکیل می دهند. Harry خود را به مغازه می رساند و در گاو صندوغ آنجا مقداری مواد مخدر پیدا می کند. سپس او به طرف مُتل حرکت می کند تا بلکه در آنجا سرنخی پیدا کند. در آنجا تعدادی کلید موتور سیکلت پیدا می کند. پس از جستجوی موتور سیکلت ها به مایعی قرمز رنگ شبیه به همانی که در بیمارستان پیدا کرده بود بر می خورد. به یکباره مجددا سر و کله دکتر Kaufmann پیدا می شود و با عصبانیت آن را از Harry پس می گیرد. او به Harry گوشزد می کند که به جای وقت تلف کردن به دنبال راه فراری باشد! سپس مُتل را ترک می کند. Harry که از عکس العمل دکتر تعجب کرده است به توصیه او گوش می دهد و به راه خود ادامه می دهد. در اینجا دوبخش بیشتر وجود ندارد؛ 1- پارکی تفریحی 2- برج فانوس دریایی. بعد از چند گامی که Harry بر می دارد ناگهان، مجددا صدای آژیر به گوش می رسد و محیط تغییر حالت می دهد. دره ای پشت سر او را مسدود می کند. او دیگر نمی تواند به مُتل یا کانال آب رسانی بازگردد. او خود را به اسکله می رساند تا ببیند کسی که Cybil دیده همان Cheryl هست یا خیر. کمی دقت می کند و متوجه می شود که Cybil هم آنجاست. آنها از دیدن هم خوشحال می شوند. بعد از کمی گفت و گو و تشریح وخامت اوضاع توسط Harry، سر و کله Dahila هم پیدا می شود و به آنها دستور می دهد که محیط های مذکور را جستجو کنند و مانع شکل گیری تمامی نمادهای Samael شوند( این دو جا آخرین مکان هایی بودند که هنوز نمادی در آنها شکل نگرفته بود). Cybil که قصد کمک به Harry را دارد تصمیم می گیرد به پارک رود. پس به سرعت به طرف آنجا حرکت می کند. بعد از اینکه او حرکت می کند Dahila یادآوری می کند تا به محض مشاهده Alessa از Flauros استفاده کند. Harry به او می گوید پس با این تفاسیر Cybil چه کند؟! ولی Dahila با بی اعتنایی به کار خود مشغول می شود.

Harry به سمت برج فانوس حرکت می کند. در این جا Alessa را میبیند ولی مانند دفعات قبل به سرعت محو می شود. پس از کمی جستجو چیزی آیدش نمی شود و مجددا باز می گردد. او متوجه می شود که Cybil هنوز باز نگشته است. Harry نگران حال Cybil می شود و به سمت پارک حرکت می کند. بعد از کمی پیشروی متوجه می شود که مسیر مسدود می باشد. کمی آنطرف تر را مشاهده و تونلی نظرش را جلب می کند. احتمال می دهد که Cybil هم از اینجا ادامه مسیر داده باشد. پس تصمیم می گیرد وارد آن شود. در همین حین صحنه ای نشان داده می شود که Cybil از پشت مورد حمله نیروی ناشناس قرار میگیرد و به طرفی پرتاب میشود. این تونل مانند کانال آب رسانی، طولانی نیست. بنابراین Harry خود را به سرعت به پارک می رساند. او در پارک به جستجوی Alessa و Cybil می پردازد. بعد از گذشت دقایقی Cybil را پیدا می کند که روی ویلچری کنار چرخ و فلکی نشسته است. ابتدا از دیدن او خوشحال می شود ولی بعد از چند لحظه متوجه می شود که گویا او حالت طبیعی ندارد و به یکباره به Harry حمله ور می شود. Harry در ابتدا از مبارزه با او ممانعت می کند ولی سرآخر که چاره ای جز رویارویی نمی بیند، با استفاده از همان اسلحه ای که در اوایل بازی Cybil به او داده بود، او را نابود می سازد. Harry بعد از کشتن Cybil به دست خود ابتدا کمی عزاداری می کند ولی خوب می داند که در این وضعیت نمی تواند این کار را تا ابد انجام دهد. پس بعد از گذشت دقایقی به راهش ادامه می دهد. او به جستجویش ادامه می دهد تا اینکه مجددا Alessa را ملاقات می کند. بر خلاف گذشته او نه تنها اینبار فرار نمی کند بلکه با استفاده از قدرت عجیبی که دارد Harry را به سمتی پرتاب می کند. قبل از اینکه Alessa مجددا به او حمله کند، از Flauros استفاده می کند. ناگهان نور عظیمی از Flauros ساطع می شود و لحظه ای بعد به Alessa اصابت می کند. Alessa در اثر برخورد نور آسیب می بیند و به زمین می افتد. در همین گیر و داد سر و کله Dahila پیدا می شود. او بر سر Alessa فریاد می زند و می گوید که دیگر نمی تواند از دست او فرار کند. سپس او را به چنگ می آورد. Alessa ابتدا کمی مقاومت می کند ولی در اثر برخورد نور بسیار ضعیف شده است. Harry بسیار شکاکانه و شگفت زده به درگیری آنها نظاره می کند. هنگامی که قصد دخالت دارد به یکباره…

Harry مجددا در بیمارستان بهوش می آید. Lisa را مشاهده می کند و با او مشغول صحبت می شود. Lisa توضیح می دهد بعد از اینکه Harry با او راجع به زیر زمین صحبت کرده، سری به آنجا زده است. او می گوید که چیز قابل توجهی آنجا ندیده تنها تصور می کند که قبلا آنجا بوده است. او به سرعت احساساتی می شود و در حالی که سردرگم است از اتاق خارج می شود. بعد از چند لحظه Harry به دنبال او می رود. او متوجه می شود که بیمارستان در حالتی غیر عادی قرار دارد. Harry از آن به عنوان “Nowhere” یاد می کند. اتاق هایی که پشت درها وجود دارند به صورت تصادفی می باشند بنابراین، نقشه هیچ کمکی به او نمی کند. قالب بنا شبیه به بیمارستان است ولی پشت هر درب، اتاقی مربوط به یک قسمت شهر وجود دارد. بعد از مشاهده کلاسی مربوط به مدرسه Midwich، یک مغازه جواهر فروشی، مغازه عتیقه فروشی و اتاقی مربوط به بیمارستان، تلوزیون و دستگاه پخشی را پیدا می کند. پیش از اینکه پا به این اتاق بگذارد لبه دو نوار ویدیویی را پیدا می کند ( ناگفته نماند پیش از این، در اولین حضور خود در بیمارستان لبه اول فیلم را مشاهده کرده بود که به نظر کاملا نا مفهوم می آمد). او با استفاده از دستگاه قسمت دوم نوار را پخش می کند. ابتدا تصویر، Lisa را نشان می دهد. او به عدم موفقیتش در مورد جلوگیری از خونریزی یکی از بیماران و همچنین معتاد بودنش به White Claudia اعتراف می کند. لحظات بعد مجددا Harry او را ملاقات می کند. Lisa از Harry می خواهد که پیش او بماند اما Harry سعی میکند او را از خود دور کند که این موضوع باعث برخود Lisa با دیوار می شود. تقریبا تمام نقاط بدن او شروع به خونریزی می کنند. با وجود این وضع اسف بار او هنوز هم عقلش را از دست نداده و از Harry طلب یاری می کند. Harry که وحشت کرده از او دوری می کند و از اتاق بیرون می آید. Lisa هرچه تلاش می کند تا از اتاق بیرون آید نمی تواند چون، Harry با قدرت درب را بسته نگه می دارد.

Harry به ناچار مجددا در “Nowhere” سرگردان می شود. در حالی که بی هدف اتاق ها را پیمایش می کند، به اتاق Alessa می رسد. در اینجا یکی از خاطرات Alessa به نمایش در می آید. Dahila ، Kaufmann و دو فرد مرموز دیگر بالای سر Alessa -که تماما باندپیچی شده است- ایستاده اند. Dahila می گوید که تنها نیمی از روح “خدا” در او رسوخ کرده است و حیران است که چگونه نیمه دیگر آن را آشکار سازد. Harry به گشت و گذارش ادامه می دهد و خاطره ای دیگر را مشاهده می کند. در اینجا Alessa و مادرش Dahila را مشاهده می کند که مشغول جر و بحث با یکدیگر هستند. Dahila از او می خواهد که دختر خوبی باشد و به فرامین مادرش عمل کند ولی Alessa تنها از او یک زندگی طبیعی مانند دیگران را می خواهد با این وجود، باز هم Dahila پرخاشگری کرده و عصبانی می شود. Harry از مشاهده این صحنه ها متاثر می شود و کم کم دشمن اصلی را می یابد. Harry آنقدر به جستجو ادامه می دهد تا در نهایت Dahila را در زیر زمین مدرسه Midwich ملاقات می کند( به خاطر داشته باشید او هنوز در “Nowhere” است ولی پس از حل کردن چند معما و بدست آوردن چند سمبل در اتاقی را که به نظر اتاق Alessa میرسد، خود را در زیر زمین مدرسه می بیند). Dahila در کنار دختری ایستاده که تماما باندپیچ شده و روی ویلچر نشسته است. در کنار آنها هم Alessa حضور دارد. Harry از Dahila می خواهد که Cheryl را به او بازگرداند ولی Dahila پاسخ می دهد که او در حال حاضر همینجاست! همان طور که در کل ماجرا حضور داشته. Harry کمی گیج می شود و اظهار می کند که این غیر ممکن است. Dahila توضیح می دهد که دختری که در طول ماجرا به نام Alessa می شناخته در واقع همان Cheryl بوده با این تفاوت که چهره ای شبیه به Alessa، قبل از سوزاندنش داشته است. این زنی هم که روی ویلچر نشسته همان Alessa واقعی می باشد. ناگهان نوری شدید محیط را فرا می گیرد و Cheryl / Alessa با زن سوخته ترکیب شده و به فرشته ای زیبا تبدیل می شوند.

ناگهان صدای شلیکی از دور شنیده می شود. صدا مربوط به دکتر Kaufmann است. او Dahila را مورد هدف قرار می دهد. سپس بر سر Dahila فریاد می زند. او از موضوعی خشمگین است. به نظر می رسد این دو با هم سر مسائلی توافقاتی انجام داده بودند که Dahila نسبت به آنها پایبند نمانده است. Kaufmann می گوید که انتظار نداشته تا ابد در چنین جهنمی سرگردان بماند. Dahila به سختی از زمین برمی خیزد و به او پاسخ می دهد که برای تحقق هدف والایش دیگر نیازی به او ندارد. Kaufmann از شنیدن این جمله عصبی می شود و همان مایع قرمز رنگی که قبلا آن را از Harry گرفته بود به سمت فرشته متولد شده پرتاب می کند. Dahila این ماده را Aglophatis می نامد. پس از برخورد ماده به فرشته، صدای مهیبی از آن بر می خیزد. در اوج تعجب Dahila خنده هایی شیطانی سر می دهد. در اینجا موجودی پرنده مانند درست شبیه به همان عکسی که در “کلیسای دیگر” وجود داشت ظاهر می شود و از خود نور هایی ساطع می کند ( در واقع همان Samael می باشد). یکی از همین نورها به Dahila اصابت می کند و باعث سوختن و ذوب شدن او می شود. بعد از کلی تلاش و مصیبت Harry موفق می شود این موجود مرموز را نابود سازد. پس از این مبارزه نفسگیر فرشته مجددا ظاهر می شود و به سمت Harry می آید. در کمال تعجب کودکی شیرخواره را به او می دهد. Harry اینجاست که متوجه می شود Cheryl دیگر بر نخواهد گشت و تنها باید مراقب این کودک باشد. Harry توسط فرشته به سمت نور هدایت می شود. ساختمان در حال فروریزی می باشد و Harry به سرعت خود را به نور می رساند. در این بین Kaufmann هم شانس خودش را همانند Harry امتحان می کند. او همین طور امیدوارانه به سمت نور حرکت می کند که ناگهان، Lisa پدیدار می شود و در حالی که همچنان خونریزی می کند مانع فرار Kaufmann می شود.آخرین صدایی که Harry به گوشش می رسد، خنده های تلخ و ناراحت کننده Lisa می باشد. لحظاتی بعد در حالی که Harry کودک را در آغوش گرفته، خود را وسط خیابانی می بیند. چراغ های خیابان روشن می باشند ودر آن قدم می زند…
,پایان ها,1- Good+

در این پایان Cybil هنوز زنده است و در کنار Harry خواهد بود. او توسط Aglophatis که Harry از بیمارستان بدست آورده بود، مجددا به حیات بازمی گردد. Harry موفق می شود تا Aglophatis را به دکتر Kaufmann برساند( این Aglophatis همان ماده ای است که Harry در مُتل بدست می آورد). هنگام مبارزه نهایی، Cybil سعی می کند با Dahila مقابله کند ولی توسط نیروی عجیب او بی حال بر روی زمین می افتد. دکتر Kaufmann فرشته تازه متولد شده را نابود می سازد و Dahila توسط Samael سوزانده می شود. Harry موفق می شود Samael را شکست دهد و فرشته مجددا ظاهر می گردد. او به Harry کودکی را داده، سپس به سمت نور هدایتش می کند. Harry موفق می شود همراه با Cybil از مهلکه نجات پیدا کند. Lisa هم انتقامش را از دکتر Kaufmann می گیرد.

2- Good

در این پایان Cybil مرده است. Harry موفق می شود تا Aglophatis را به دکتر Kaufmann برساند. هنگام مبارزه نهایی، دکتر Kaufmann سر می رسد و فرشته تازه متولد شده را نابود می سازد و Dahila توسط Samael سوزانده می شود. Harry موفق می شود Samael را شکست دهد و فرشته مجددا ظاهر می گردد. او به Harry کودکی را داده، سپس به سمت نور هدایتش می کند. Harry موفق می شود از مهلکه نجات پیدا کند. Lisa هم انتقامش را از دکتر Kaufmann می گیرد.

3- Bad+

در این پایان Cybil هنوز زنده است و در کنار Harry خواهد بود. Harry موفق نمی شود تا Aglophatis را به دست دکتر Kaufmann برساند. هنگام مبارزه نهایی، Cybil سعی می کند با Dahila مقابله کند ولی توسط نیروی عجیب او بی حال بر روی زمین می افتد. فرشته متولد شده، Dahila را می سوزاند. سپس Harry آن فرشته را از بین می برد. او بابت از دست دادن Cheryl سوگواری می کند. Cybil به هوش آمده و به Harry می گوید تا سریعتر محل را ترک کند.

4- Bad

این پایان بدترین پایان بازی محسوب می شود. در این پایان Cybil مرده است. Harry موفق نمی شود تا Aglophatis را به دست دکتر Kaufmann برساند. هنگام مبارزه نهایی فرشته متولد شده Dahila را می سوزاند. سپس Harry آن فرشته را از بین می برد. او بابت از دست دادن Cheryl سوگواری می کند. سپس دوربین Harry را نشان می دهد که بعد از حادثه رانندگی، مجروح روی صندلی افتاده. او مرده است.

5- UFO

Harry سنگ عجیبی به نام Challenging Stone را می یابد و از آن سرتاسر SH استفاده می کند. بعد از اینکه Alessa در برج فانوس با مشاهده Harry غیبش می زند، Harry از آن استفاده می کند. این کار باعث می شود تا سر و کله آدم فضایی ها پیدا شود. Harry از آنها پرس و جو می کند آیا Cheryl را دیده اند یا خیر. آنها Harry را برداشته و با خود می برند. بعد از شروع مجددا بازی Harry اسلحه ای لیزر دار بدست میاورد که به نظر می رسد برای فضاییهاست!
,شخصیت ها ,,Harry Mason : شخصیت اصلی بازی می باشد. بی شک او یکی از بدشانس ترین افراد است. طبق گفته Lost Memories همسر اول او 11 سال پیش مرده ولی در ابتدای بازی او را در کنار زنی دیگر مشاهده می کنیم که Cheryl را در آغوش گرفته اند. پس او همسر دوم Harry می باشد. او نویسنده است. 4 سال پیش نیز همسر دومش را بر اثر بیماری از دست داده. حال او باید از دختر 7 ساله خود- Cheryl – مراقبت کند. او مردی مهربان و خانواده دوست می باشد. نا گفته نماند که Cheryl، دختر واقعی او نیست بلکه او را به فرزندخواندگی قبول کرده است. با اصرار Cheryl آنها عازم سفری تفریحی به Silent Hill می شوند. در حین رانندگی ناگهان Alessa را مقابل ماشین خود می بیند که همین باعث منحرف شدن آنها از جاده می شود( Aleesa خواهر Cheryl می باشد که اکنون به دنبال اوست و تمام این دنیای تاریک زاده ذهن او می باشد). صبح روز بعد بهوش می آید و متوجه می شود که Cheryl ناپدید شده است. او به Silent Hill می رسد. در اینجا فریب دروغ های Dahila را می خورد. او به Harry می گوید که Cheryl نزد Alessa می باشد در حالی که تمام مدت پیش او بوده است! سرآخر با نابودی Samael که در جسم Alessa نفوذ کرده بود، باعث نجات بشریت می شود. از آنجا که Harry هیچ گناهی مرتکب نشده بود، Alessa / Cheryl اجازه خروج از آن دنیای آشفته را به او می دهند.
,,Alessa Gillespie : او در حقیقت از نظر جسمی در بیمارستان یا خانه Dahila نگه داری می شود ولی از نظر معنوی در رویای خود زندگی می کند. او به شدت آسیب دیده است. هنگامی که سن پایینی داشت طی یک مراسم مذهبی عجیب و بی رحمانه سوزانده می شود. قبل از برگذاری این مراسم وحشتناک بارها از سوی مادرش شکنجه شده بود. او به خوبی می داند چرا این مصیبت بزرگ را بر او وارد ساخته اند. به همین علت است که در طول بازی مدام درصدد خنثی کردن نقشه های Dahila هست. او چندین بار با Harry ملاقات می کند ولی به سرعت از نظر او محو می شود. کاملا واضح است که در اتفاقات شهر دخیل می باشد. در بازی به یک کتاب اشاره می شود که در مورد دختران و قدرت های روحی و معنوی آنهاست. مطالعات حقیقی نشان می دهد که دختران، به خصوص در سن خردسالی بیشترین توانایی را در تسخیر و کنترل نیروهای طبیعی دارند. شکسته شدن بی علت شیشه پنجره ها و پرتاب کردن Harry دلیلی روشن بر این ادعاست. اگر قدرت روحی کسی که این توانایی را دارد بالا باشد، تمام افراد مجاور او خیالاتی می شوند و شروع به گفتن چیزهایی میکنند که به چشم دیگران هذیان است. ممکن است برداشت آنها از چیزی که می بینند متفاوت با افراد عادی باشد. این بدان علت است که آنها تحت تاثیر آن فرد قرار گرفته اند. چون نیمی از جسم Alessa را Samael تسخیر کرده، توانایی های او چند برابر شده است. قدرت او به حدی رسیده که تمام شهر را تحت تاثیر خود قرار دهد. Dahila از او به عنوان دروازه قدرت نامتناهی خود یاد می کند. او می خواهد از Alessa جهت خلق دنیایی جدید و تیره تر استفاده کند.
,47787__silent-hill-samael.jpeg,Samael : او در اصل فرشته ای ظالم و نزول کرده است. بعضی ها بر این باورند که او همان شیطان است ولی، این مسئله کاملا روشن نیست. به هر حال او همان موجود شیطانی SH می باشد که در جسم Alessa نفوذ کرده است. بعد از اینکه شکست می خورد( به علت اینکه تولدش به طور زودرس اتفاق می افتد و در نتیجه ضعیف خلق می شود)، او تنها قادر است تا از شهر مراقبت کند و افراد گنهکار را به شهر فرا خوانی کند. او نمی تواند روح افراد پاک سرشت را تسخیر کند چون، از طرفی دیگر Metatron نیز به شهر نظارت دارد. Dahila سرکرده فرقه ای است که از دیگر فرقه ها تاریکتر می باشد. مذهب شهر SH هم مانند ادیان دیگر فرقه های متفاوتی دارد که در ادامه به تفضیل راجع به آن ها صحبت خواهم کرد. به هر حال با استناد به یکی از آیین های قدیمی هندوهای ساکن آمریکای جنوبی( یا همون مایا ها)، می توان فرشتگان را پرورش داد و آنها را تحت فرمان خود درآورد که این کار از طریق سوزاندن و یکسری دیگر از عقاید ظالمانه صورت می گیرد. این باور جرقه کل اتفاقات داستان را رقم میزند. پوشش و طرز لباس تن کردن Dahila نشان دهنده وابستگی او به آیین مذکور است. فرشتگانی دیگری نیز در بازی نام برده می شوند که آنها را مشاهده نمی کنید. Hagith ، Phaleg ، Ophiel ، Bethor ، Aratron ، Och ، Phul نام های آنها می باشند. این فرشتگان، فرشتگان زمینی می باشند. نام برخی از آنها حتی در بین خدایان اساطیر یونان نیز به چشم می خورد. نظریه ای وجود دارد که این فرشتگان هم به نحوی خبیث و تیره هستند و فرقه های دیگر شهر از آنها تبعیت می کنند.

نکته: Metatron در واقع نیروی پاکی و درستی شهر می باشد. در واقع آن گوهر یا ذات Archangel Metatron می باشد. Dahila در تلاش خود برای بدست آوردن قدرت تاریکی از حد خود تجاوز کرده و از آن جهت مقابله با نیروی تاریکی Alessa استفاده می کند. بنظر میرسد عامل توازن شهر همین نیرو باشد. شهری بی رحم و سرکش به شهری آرام در دنیای واقعی تبدیل می شود. این قدرت در شهر حضور دارد تا با شیطان مقابله کند نه اینکه اهداف شخصی Dahila را محقق کند. Metatron اگر قویترین فرشتگان نباشد قطعا یکی از آنها خواهد بود. او به نحوی منبع و منشا ” خوبی ” های شهر می باشد و در صورت لزوم با Samael مقابله می کند.
,,Dahlia Gillespie: او در راس فرقه قرار دارد. پیروان این فرقه اغلب فرشتگان نزول کرده را می پرستند. Dahila برای رسیدن به اهدافش نیاز به قدرت شیطانی Samael داشت. بدین منظور از 2 دختر بچه استفاده می کند. او ابتدا Alessa را به وجود می آورد. جسم Alessa به تنهایی قادر به نگه داری نیروی Samael نبود. بعد از اینکه از Alessa نهایت بهره را برد، به این فکر می افتد تا از کودکی دیگر بهره ببرد. در طول داستان او قصد دارد تا Alessa را به چنگ آورد که سرآخر با سوءاستفاده کردن از Harry و Metatron به هدفش می رسد. او حقیقتا بازیگر خوبی است و در عین واحد می تواند نقش شیطان یا فرشته را بازی کند. حتی با وجود مرگش، جهنمی که خلق کرده باقی می ماند. او با استفاده از سود حاصل از فروش White Claudia خرج و مخارج فرقه را تامین می کند. به هرحال او نقش ” دشمن ” را در نسخه اول ایفا می کند و مسبب و شروع کننده تمامی اتفاقات عجیب شهر می باشد. او با استفاده از دروغ گویی و جوسازی موفق می شود Cheryl را به چنگ آورد. Dahila خود را مادر مهربان او جا می زند. سپس با استفاده از این روش Harry را مجاب می کند تا هرچه سریعتر Alessa را پیدا کند. همچنین بعد از به چنگ آوردن Alessa، بخش تاریک و تیره SH را تحت کنترل خود در می آورد.
,,Lisa Garland: او پرستار Alessa بوده است. Lisa توسط دکتر Kaufmann به white Cluadia معتاد شده است که باعث شده توهمات تاریک و تیره ای داشته باشد. او تنها در قسمت تاریک شهر ظاهر می شود. حال این سوال شکل می گیرد که چرا او تنها در قسمت تاریک و تغییر شکل داده شده شهر دیده می شود. جواب سوال این ساده است. زیرا او پرستاری مهربان و دلسوز برای Alessa بوده و در تمامی روزهای تلخ از او پرستاری کرده. به همین علت او را در دنیای تاریک خود قرار داده است. خیلی ها آرزو داشتند این کاراکتر مهربان و خوش قلب سرنوشتی بهتر پیدا کند ولی متاسفانه اینطور نشد.
,,Michael Kaufmann : او مسئولیت توزیع white Cluadia را میان توریست ها بر عهده دارد. Michael Kaufmann یکی دیگر از اعضای مهم فرقه می باشد بنابراین، Dahila او را برای همراهی در هدفش احضار می کند. مطمئنا او اعتقادات و باور های محکمی در ورد فرقه نداشته. تنها به علت یکسری از مسائل Dahila را همراهی می کرده. فعلا به همین توضیح بسنده کنید تا در بخش تحلیلی بازی به آن بپردازم. او ابتدا تصور می کند اقامت کوتاهی در شهر خواهد داشت ولی، در شهر گرفتار شده و موفق نمی شود از آن خارج شود. بعد از اینکه Dahila به او بی اعتنایی می کند تاز متوجه می شود که فریب خورده است. اگر Harry او را در قسمتی از بازی نجات دهد( کنار دریاچه)، با استفاده از Aglophatis رویای احمقانه Dahila را نقش بر آب می کند. او حتی یک مرتبه Harry را با هیولایی اشتباه می گیرد و به طرفش تیراندازی می کند که تیرش خطا می رود. هنگامی که به انتهای بازی می رسیم، Alessa به منظور خوشحال کردن Lisa او را احضار می کند تا بدین وسیله انتقامش را از دکتر Kaufmann بگیرد.
,,Cybil Bennett : او جزو آن دسته از کاراکترها می باشد که از طریق شهر یا کسی به SH فراخوانی نشده! او تنها همزمان با Harry به شهر رسیده است. هنگامی که او وارد شهر می شود، Dahila پی می برد که می تواند از او سوءاستفاده هایی کند. او در طول ماجرا سعی می کند به Harry کمک کند. در مجموع می توان گفت که Cybil در جایی است که نباید می بود! او تلاش می کرد تا با همکاری با پلیس محلی داد و ستد مواد مخدر را متوقف کند که هر دفعه به طور مرموزی مدارک و شواهد ناپدید میشدند. در انتها بعد از اینکه توسط نیرویی عجیب تسخیر شد، بدست خود Harry کشته می شود. البته او هم یه مشکلاتی داشته که قدرت Alessa بر او غالب شده است. در مورد او هم در بخش تحلیلی جزییات بیشتری را میدهم.
,,Cheryl Mason: به نظر می رسد مادر و پدر واقعی او Dahlia و – ممکن است – Kaufmann باشند. Harry و همسرش او را هفت سال پیش کنار جاده و در نزدیکی SH پیدا کردند. Harry هیچ گاه به او نگفته بود که او دختر واقعیش نیست. Dahila قصد داشت تا او را به شهر بازگرداند. شکنجه و عذابی که خواهرش کشید باعث شد تا او به شهر باز گردد ولی برخلاف Alessa که تنها درد و رنج به او داده شده بود، Harry به او عشق و محبت بخشیده بود. او استعداد نقاشی کردن را از خواهرش به ارث برده بود ولی به جای کشیدن هیولاها، تصاویری از پدر مهربان خود می کشید. با وجود تمام عنایات و محبت هایی که متوجه او بوده، خلق و خوی Alessa در ضمیر ناخودآگاه او ساکن است و روز به روز رشد پیدا می کرد. در انتها او با Alessa ترکیب شده و فرشته ای پدید می آید. فرشته به Harry کودکی را داده سپس Harry همراه او از مهلکه فرار می کند.
,بازار مواد مخدر,یکی از مهمترین منابع تامین کننده نیازهای مالی فرقه فروش مواد مخدر بوده است. پلیس محلی به همراه Cybil قصد داشتند توزیع کنندگان را دستگیر کنند. هر چند تلاش آنها به جایی ختم نشد ولی مشخص شد پشت این داد و ستدها دکتر Kaufmann قرار داشته. White Claudia یکی از همان موادها می باشد که Lisa به آن اعتیاد داشت. همچنین استعمال آن یکی از موارد مهم برای پیروان فرقه به شما می رفت. با توجه به مقالات روزنامه ها، White Claudia تنها در SH به عمل می آمد. در بازی دو نظریه وجود دارد. یک عده بر این باورند که White Claudia باعث مرگ شهردار و افر پلیسی بنام Gucci شده است. آنها فکر می کنند تاثیر ماده بر دو قربانی مذکور به شدت بالا بوده که نهایتا منجر به ایست قلبی آنها شده است. ولی سوالی دیگر اینجا شکل می گیرد. هر دوی آنها جزو مخالفان این ماده مخدر بودند. چطور ممکن است که آنها هم به این ماده اعتیاد داشته باشند؟ حال اینجا نظریه ای دیگر بیان می شود. یک عده معتقدند قبل از ماجراهای نسخه اول Dahila با توجه به تعهداتی که به توزیع کنندگان داشته با سوءاستفاده کردن از قدرت Alessa (هنگامی که او در کما بوده و هنوز روحش را در دنیای درونش پنهان نکرده بود) باعث سکته قلبی شهردار و آن افسر شده است.

مواد مخدر موردی مهم برای اعضا بوده. از یک طرف Kaufmann نبض بازار را بر دست داشته و از طرفی دیگر Dahila جهت احاطه داشتن بر اعضا از آن استفاده می کرده. استفاده از مواد مخدر باعث شد مردم به لذت های زشت و ناپسند روی بیاورند. آنها می دانستند که استفاده از مواد بهترین روش نیست ولی، ذهن و قدرت تفکر آنها آنقدر تضعیف شده بود که تاب مقاومت نداشتند. Lisa دچار این اعتیاد شد. او می توانست از شهر بگریزد ولی نهایت تلاشش این بود که توانست Cheryl را از عقاید منحرف فرقه مصون نگه دارد. زندگی واقعی به همه اثبات کرده که سوءاستفاده از هر چیزی در عالم به ضرر فرد فاعل خواهد بود. استراحت زیاد انسان را تنبل می کند. خوردن و آشامیدن فراوان باعث مریضی او می شود. این افراط ها باعث می شود حتی قدرت درست فکر کردن را هم از دست بدهیم و باعث نیازها و طلب های نادرست شود. اگر Lisa می توانست بر خود مسلط شود، قطعا از شهر می گریخت.

با این تفاسیر می توان استنباط کرد که فرقه در اصل متشکل از رهبران و پیروان نبوده است! رهبران تنها قصد داشتند با استفاده ابزاری از پیروانشان راه خود را برای رسیدن به آمال و آرزوهای شخصیشان آسانتر کنند. در هیچ قسمت از بازی اشاره نمی شود که یکی از رهبران فرقه به این ماده اعتیاد داشته باشد. این خود گواهی بر این ادعاست که پیروان تنها برای منافع شخصی گردآوری شده بودند. در انتهای بازی حتی مشاهده می کنید که Dahila به Kaufmann اظهار بی اعتنایی می کند و او را “بی مصرف” خطاب می کند.,نگاهی اجمالی بر تاریخچه شهر,این شهر قطعا گذشته ای غرور آفرین و شیرینی را سپری نکرده است. اگر از گذشته تا به امروز به دقت بررسی کنیم متوجه حوادث تلخ و ناراحت کننده آن می شویم. ابتدا به علت جنگ های داخلی- در اثر اختلافات سیاسی- در شهر پادگانی بنا می شود. آنها شهر را تبدیل به زندانی بزرگ می کنند. تمامی زندانی ها بی چون و چرا یا اعدام می شوند و یا به گلوله بسته می شوند. ارواح نگهبانان و ساکنانی که رفتار وحشیانه و شیطانی داشتند هنوز در شهر گرفتار هستند و در آنجا پرسه می زنند. به نوعی شهر، تبدیل به عالم برزخ آنها شده است. بعد از آن حوادث وحشتناک دیگری نیز اتفاق افتاد. کشتی ای در دریاچه Toluca ناپدید شد. مردم تصور کردند که آن غرق شده است. حادثه ای که هیچ بازمانده ای از خود باقی نگذاشت. پیش از این دریاچه تنها مردابی بوده و شکل و شمایل امروزی را نداشته است. بدین سبب، اجساد زندانیان در آن رها میشده. احتمالا آب دریاچه از خون آنها همیشه سرخ بوده! حتی بعد از جنگ هم شکنجه و آزار و اذیت دیده میشد. اینبار در خصوص زنی جنایت صورت گرفت ولی نه به علت مسائل سیاسی بلکه، اینبار بحثهای اعتقادی و مذهبی پیش رو بود. همچنین به صورت پراکنده در مقاطعی قاتل ها و مزدورانی در شهر فعالیت داشتند. این بخش فعلا به طور خلاصه بیان شد. در ادامه تکمیل تر خواهد شد.
,نگاهی اجمالی بر عقاید فرقه,Silent Hill هم مانند دیگر مراکز تفریحی می باشد؛ محیطی آرام به همراه طبیعتی بکر و مناظری دیدنی. ولی در اینجا چیزی وجود دارد که آن را از دیگر مناطق متمایز می کند. ساکنین شهر به توزیع ماده اعتیادآور ” White Claudia ” می پردازند. شهر به سه صورت دیده می شود : SH وحشتناک، SH تاریک و تیره و SH مه آلود تقسیم بندی می شود. همان طور که پیش از این اشاره کردم، سران فرقه درصدد احضار خدای خود- Samael – هستند. Samael فرشته ای قدیمی و نزول کرده است. او پرهایی شبیه به عقاب، گوش هایی بلند پردار، پوزه ای شبیه به سگ، پاهایی شبیه به بز و دستان انسانی تنومند را داراست. سران فرقه را Dahila ، Kaufmann و 2 مرد دیگر تشکیل می دهند. یکی از این دو مرد مرموز نقش بسزایی در شماره های بعدی دارد و فرد شماره 2 فرقه محسوب می شود. Dahila به عنوان سرکرده فرقه به مورد جالبی برمی خورد. Sameal می تواند در جسم طفلی که هنور زاییده نشده است رشد کند. او تصمیم می گیرد تا به این مراسم قدیمی عمل کند. او با کمک دکتر Kaufmann مسئولیت خلق جنین را برعهده می گیرد. سرآخر او در کار خود موفق نمی شود و تنها می تواند نیمی از Samael را در جسم Alessa قرار دهد. او سپس تصمیم می گیرد نیمی دیگر او را هم داشته باشد. بنابراین به سراغ Cheryl می رود. هیچ یک از این 2 کودک عادی نیستند. Alessa در حالی که خردسال بوده طی مراسمی زنده زنده سوزانده شده است. آنها می خواستند با این کار توانایی های او چند برابر شود. سپس برای اینکه قدرت مذکور در بدنش حفظ شود تا بعدا از آن استفاده کنند، او را زنده نگه داشته اند. از آن موقع به بعد لحظه ای از درد او تسکین پیدا نکرده است.

Kaufmann در این ماجرا و مراسم نقش عمده ای داشت ولی برای برآمدن از پس کلیه کارها نیاز به یک همکار داشت. او Lisa- یکی از پرستاران بیمارستان- را وارد فرقه می کند. Lisa به مدت 7 سال با آنها همکاری می کرد. او بعد از مدتی متوجه افکار و اهداف شیطانی فرقه می شود. او سعی می کند از شهر فرار کند ولی اعتیاد او به White Claudia و تهدیدهای دکتر Kaufmann مبنی بر قطع دز ماده مانع این کار می شود. خشم Alessa آهسته آهسته بیشتر می شود تا اینکه در نهایت طغیان می کند. او با توجه به قدرت تسلط بالای خود، SH تاریک و تیره را خلق می کند. او روح خود را در جایی از این دنیای تاریک پنهان می سازد تا از چنگ مادرش در امان باشد. مادرش توانایی دخول به دنیای او را ندارد. از آنجا که قسمت اعظمی از نیروی Alessa برگرفته از Samael می باشد، او دیگر در شهر مستقر شده و به طور کامل از بین نخواهد رفت. به همین علت است که حتی بعد از مرگ Alessa شهر به 2 صورت تاریک و شیطانی و مه آلود دیده می شود. قالب شهر بستگی به فردی که در آنجا حضور دارد تغییر می کند.

Dahila در پی آن است تا Cheryl را به شهر احضار کند. او اعتقاد دارد نیمی دیگر از خدایی که می خواهد خلق کند در وجود اوست. همچنین او بر این باور است که درد و رنج های Alessa موجب می شود خواهرش به سمت او کشانده شود بنابراین، Dahila قصد دارد از این موقعیت سوءاستفاده کند تا هم Alessa را به چنگ آورد و همچنین دنیای تاریک خود را خلق کند. Dahila سرانجام با Harry ملاقات می کند و به او Flauros را می دهد. Flauros توانایی آزادسازی قدرت پاکی Archangel Metratron را داراست. پس از استفاده از Flauros، Harry موفق می شود Alessa را تضعیف کند. Harry او را به چشم یک اهریمن می دید ولی، Alessa تنها می خواست که بیش از این متحمل رنج های ناشی از زیاده خواهی و افکار شوم فرقه نشود. این کار Harry باعث می شود Archangel Metratron هم مانند Samael در شهر مستقر شود. در واقع آنچکه هنگام مبارزه Harry با Alessa روی می دهد، تقابل Samael و Archangel Metratron می باشد. چون Samael نیمی از قدرت خود را داراست بنابراین در این تقابل شکست می خورد. هر چند او مغلوب می شود ولی، همچنان پذیرای میهمانان تبهکار و گنه کار خود است تا شهر را برای آنها تبدیل به جهنمی کند.
,نکات تحلیلی,* شهر سایلنت هیل در آمریکا واقع شده است. موقعیت دقیق آن تا به حال مشخص نشده ولی از محیط بازی می توان حدس زد که در مناطق شمالی این کشور قرار دارد. سرتاسر آمریکا از حیث پوشش گیاهی تقریبا در شرایط مساعدی به سر می برد ولی بخش های شمالی این کشور پوشش گیاهی انبوه تری دارد. پس می توان حدس زد این شهر در مناطق شمالی آمریکا واقع شده است. در ضمن این شهر بر خلاف تصور عده ای واقعی نمی باشد!

* موضوع مهم دیگر بازی بحث فراخوانی می باشد. تقریبا می توان گفت Harry و Cheyl جزو اولین افرادی هستند که به شهر فراخوانی می شوند. فراخوانی به 2 صورت امکان پذیر است 1- خود شهر افراد خاصی که در اطراف آن سکونت دارند را فراخوانی می کند 2- این کار از طریق قدرت و تاثیرات ذهنی فردی تعلیم دیده صورت می پذیرد. بنده در داستان خودم افراد گنه کار رو به شهر فراخوانی کردم ولی از طریق کدام روش بود؟ این نکته مشخص است که محل حوادث و ماجراها با شهر سایلنت هیل بسیار فاصله دارد. این را می توان از مدت زمان طولانی رانندگی کاراکتر داستان متوجه شد. پس فراخوانی باید توسط فردی صورت پذیرفته باشد ولی او کیست؟ درست حدث زدید! این کار توسط دخترک انجام شده بود ولی او علم این کار را از کجا فراگرفته بود؟ نخستین باری که شخصیت اول داستان او را در کنار آسیاب می بیند متوجه می شود که مورد آزار و اذیت قرار گرفته است. او علت این کار پست را نمی داند و من هم آن را شرح ندادم! خوب اجازه دهید تا بخش نهان داستان را بازگو کنم. او هم مانند آلسا قدرت های عجیبی داشته است. افراد فرقه او را تحت تعلیم خود قرار می دهند و کم کم آزار و اذیت هایی بر او روا می دارند. در این بین پیروان او را با مقوله ی “تاثیرگذاری ذهن” آشنا میسازند و به او این باور را میدهند که اگر بخواد می تواند ذهن دیگران را تحت تاثیر قرار دهد. دخترک کم کم آزرده خاطر شده و تنها در این فکر است تا خودش را از این وضعیت خطیر نجات دهد. او به طور اتفاقی راه فراری پیدا می کند و اینگونه می تواند از دست عقاید و آیین های شیطانی فرقه مصون بماند. اینجاست که با مشقت ها و مشکلات فراوان خود را به منطقه زندگی شخصیت اصلی داستان می رساند. حال اینکه چرا این منطقه را انتخاب می کند خود دلیلی دارد که در قسمت های بعدی بازگو خواهم کرد. اجازه دهید نحوه فراخوانی Harry و Cheryl را بررسی کنیم.1- اگر داستان را خوانده باشید حتما آن صحنه را به یاد دارید که Harry 4 نفر را بالاسر تخت آلسا می بیند که در حال گفتگو هستند. در آنجا حرف هایی رد و بدل می شود. آنها معتقدند نیمه خدا که در بدن آلسا وجود دارد قدرت کافی و مورد نظر را ندارد و آنها با شکست رو به رو شده اند. Dahila اینجا به سایر افراد تضمین می دهد که با استفاده از قدرت هایش نیمه دیگر خدا را باز خواهد گرداند. پس یعنی این کار توسط Dahila صورت گرفته است 2- در قسمتی دیگر بیان شده است که آلسا برای در امان ماندن از دست Dahlia و فرار کردن از او مسئول فراخوانی Harry و Cheryl را بر عهده داشته است. او با این کار می خواسته برای مدتی توجه Dahila را به Cheryl معطوف کند تا در این بازه دنیای خودش را هر چه قویتر کند تا اجازه ورود و خروج افراد تماما تحت اختیار او باشد. بنده با تئوری اول موافق هستم. در حقیقت Cheryl بخش معصوم و شادمان آلسا می باشد. Cheryl بر این موضوع آگاهی ندارد ولی خصوصیات و خاطرات آلسا در ضیر نا خودآگاه او قرار دارد. آلسا 7 سال با این درد و رنج دست و پنجه نرم می کند تا مانع فراخوانی Cheryl شود. او دوست ندارد بخش زیبای زندگیش مانند او به این سرنوشت شوم گرفتار شود. بلاخره رویای دیرینه Dahila آهسته آهسته جامه عمل به تن می پوشد و آلسا از درد و رنج لبریز می شود. Dahila با تاثیرات ذهنی آنقدر عرصه را بر آلسا تنگ می کند تا آخر سر او ندای ” یک نفر من رو نجات دهد!” را سر می دهد. این ندا در ضمیر نا خودآگاه Cheryl فعال می شود و او بعد از مشاهده تبلیغات منطقه تفریحی سایلت هیل به طرز عجیبی شیفته آن می شود و از Harry می خواهد که در مدت تعطیلات آنجا اقامت داشته باشند.

* به عوض شدن قالب شهر و تبدیل شدن آن به محیطی از گوشت و خون “تغییر دنیا” گفته می شود.

* صحنه تصادف اول بازی به نوعی می تواند عامل بازدارنده ای تلقی شود! همان طور که متوجه شدیم آلسا مخالف حضور Cheryl در شهر بوده است. شاید با حضور جلوی ماشین Harry قصد داشته مانع پیشروی آنها شود!

* تقریبا می توان گفت Harry در طول بازی نمی میرد! اگر دقت کنید متوجه می شوید در ابتدای بازی بعد از آنکه Harry دخترش را تعقیب می کند، مورد هجوم هیولایی قرار می گیرد و بی جان بر روی زمین می افتد. صدایی که از اون بلند می شود دقیقا همان صدایی می باشد که در طول بازی در اثر مرگ Harry شنیده می شود. در حقیقت Harry در آن رویا کشته می شود ولی به یکباره بر روی صندلی رستوران از خواب می پرد. ولی او خود را چگونه به اینجا رسانده؟ حتما موتور رها شده Cybil را به خاطر دارید. احتمالا او تحت تاثیر خیالات خود قرار گرفته و تصور کرده که در جاده شکاف عمیقی وجود دارد. بنابراین تصمیم گرفته با پای پیاده آن را دور بزند تا به مسیرش ادامه دهد. زمانی که صدای تصادف Harry را می شنود مجددا با عجله خود را به جاده می رساند و Harry را بی هوش در ماشین واژگون شده مشاهده می کند. او Harry را به رستوران مذکور منتقل می کند و بر روی صندلی قرار می دهد. از این حادثه می توان این طور استنباط کرد که بسیاری از اتفاقات بازی در رویای Harry جریان داشته. مورد معتبر دیگر پایان -Bad بازی می باشد. در این صحنه می بینیم که Harry بی جان روی صندلی ماشین افتاده است. این موضوع نشان می دهد که کل ماجراها تنها رویا بوده! البته این تئوری در تمامی شماره ها صحت ندارد بنابراین، در مورد صحت آن پافشاری نخواهم کرد.

* پیش تر بیان کردم که افراد معصوم و بی گناه از خشم شهر و Samael در امان بودند ولی چرا Cybil کم کم اختیار خود را از دست داد و تحت تاثیر نیرهای عجیب شهر قرار گرفت؟ برای پاسخ به این سوال اجازه دهید تا بخشی از بیوگرافی او را بررسی کنیم. هنگامی که او موتور سیکلتش را کنار جاده رها می کند اولین باری می باشد که تحت تاثیر دنیای ساختگی آلسا قرار می گیرد. او موجودات و فنس های زنگ زده خونی را نمی بیند ولی از حوادث عجیب مثل قطع شدن تلفن ها، بی سیم ها و شکاف های عمیق جاده ها و مه سنگین شهر خبر دارد. او افسر پلس است و عادت دارد تا به تمامی وقایع پیرامونش نگاهی منطقی و علمی داشته باشد. به نظر او یکسری حوادث غیر منطقی در شهر جریان دارند. به همین علت او محض احتیاط به Harry اسلحه ای می دهد. اتفاقات کلیسای مخفی شهر به طور آشکار، تضاد برداشت های او و Harry را نشان می دهد. چطور ممکن است Cybil به همراه تمامی نیروهای پلیس عاجز از یافتن فروشنده های مواد مخدر باشند در حالی که Harry با وجود اینکه یک شهروند عادیست به راحتی می تواند سر نخ هایی از آنها پیدا کند. مسلما Kaufmann در سرپوش گذاشتن معملات نقش اساسی داشته ولی او به تنهایی قادر به انجام این کار نبوده و مسلما افرادی او را حمایت می کردند. آیا Cybil یکی از همان ها بوده؟! این سوالیست که در بازی بدون جواب رها می شود ولی اطلاعاتی وجود دارد که تعدادی از مسائل مبهم را پاسخ می دهد. اجازه دهید جزئی ترین و تعیین کننده ترین آنها را بیان کنم. نام این کاراکتر از پلیس زن قاتلی به نام Lawrencia Bembenek برگرفته شده است. پس حتما سازندگان دلیلی داشتند که اسم او را از یک فرد گنهکار الهام گیری کردند. ذهن Cybil در برابر دنیای آلسا آسیب پذیر می باشد پس مشخص می باشد که او هم لکه ای سیاه در اعمال و رفتار خود داشته. به هر حال از نوع گناهی که مرتکب شده مشخص است که چندان در آن مقصر نبوده ولی گذشت زمان و عذاب وجدان باعث شده خود را بیشتر و بیشتر سرزنش کند. اگر گناهی که مرتکب شده بود بزرگ و غیر قابل بخشش بود مطمئنا بسیاری از وقایع را به چشم خود می دید. به عنوان مثال می توان گناه او را در این حد دسته بندی کرد. سرپرستان و تعدادی از نیروهای پلیس با دکتر Kaufmann همکاری می کردند. Cybil متوجه همکاری آنها می شود و سعی می کند از طریق دستگاه های قضایی دست آنها را رو کند. در این بین عده ای از فعالیت های Cybil آگاه می شوند و او را تهدید می کنند تا دست از اقداماتش بکشد. Cybil برای حفظ جان و جایگاهش به حرف آنها عمل می کند و بر خلاف میل باطنیش با آنها همکاری می کند. این موضوع باعث می شود هر روز بیش از روز قبل احساس گناه کند. ولی این تازه شروع داستان او می باشد. هر چه که در بازی پیش می رویم ذهن منطق گرای او ضعیف و ضعیف تر می شود و با مشاهده حوادث عجیب به مرور مقاوت خود را از دست می دهد تا جایی که کاملا تحت تاثیر قرار می گیرد. در مورد صحنه ای که او به Harry حمله می کند 2 نظریه وجود دارد : 1- در واقع او Harry را به شکل یکی از هیولاها می بیند و ناگزیر به طرفش حمله می کند. 2- خود او تبدیل به یکی از هیولاها و عاملین شهر شده است!زیرا هنگام نبرد با او زمانی که تیر اندازی نمی کند مانند پرستارهای بیمارستان به Harry میچسبد. در داستان بنده هم شخصیت اول بازی به نوعی از شهر فاصله می گیرد و وارد آن نمی شود زیرا در طول حیاتش گناه بزرگی را مرتکب نشده بود که به خاطرش عذاب وجدان داشته باشد. تنها همین حادثه داستان می باشد که در آن هم مشخص می شود بی تقصیر بوده است!

* نقشه اولیه Dahila برای فرزندش تنها این بوده که او جا پای مادر خود بگذارد و مانند او یکی از سران فرقه شود. فرقه ای که Dahila سرکردگی آن را بر عهده داشت، Holy Woman نام داشت. آنها عقیده داشتند خدایی که پرستش می کردند از طریق رحم زنی خاص متولد می شود. در سن شش یا هفت سالگی Dahila متوجه می شود که دخترش توانایی های مرموز و منحصر به فردی دارد. این بینش باعث می شود حرص و قدرت طلبیش طغیان کند و تصمیم بگیرد که دخترش را همان “زن خاص” قرار دهد.

* مراسم سوزاندن آلسا در زیر زمین خانه Dahila صورت گرفته است. Harry در طول بازی قطعه بریده شده از روزنامه ای را مشاهده می کند که به تشریح این حادثه می پردازد. در این حادثه 6 خانه دچار حریق می شوند. بعد از بررسی های صورت گرفته اعلام می شود که منبع آتش سوزی خانه Dahlia Gillspie بوده و حادثه در اثر بد عمل کردن دیگ بخار قدیمی صورت گرفته است. تنها قربانی این حریق دخترک 7 ساله ای به نام Alessa Gillspie بوده که پیکر نیمه جانش از بین شعله های آتش بیرون کشانده شده است ( این قطعه روزنامه تنها در نسخه UK و همچنین کتاب LM وجود دارد).

* حال این سوال مطرح می شود که چگونه “خدا” در بدن آلسا نفوذ می کند؟ در کتاب LM که سازندگان جهت رفع ابهام یکسری از نکات منتشر کردند از موجودی که درون آلسا نفوذ می کند به عنوان “بختک” یاد می کنند. در بسیاری از ادیان و فرقه های دینی بختک به عنوان شیطانی شناخته می باشد که در هنگام خواب با زنان رابطه ج*سی برقرار می کند. در قسمتی از Silent Hill : Play Novel اشاره می شود که قرار دادن خدا در رحم Holy Mother of God حتما توسط موجودی صورت می پذیرد. خیلی ها بر این عقیده اند که آن موجود همان بختک می باشد. نظریه دیگری وجود دارد که صحت این تئوری را بیش از پیش نمایان می کند. پیش از اینکه این عنوان را بر روی این شیطان نام گذاری کنند، این نام به ارواح کشیشانی گفته میشد که در خواب زنان باردار ظاهر می شدند و از آنها مراقبت می کردند. به نظر نمی رسد بختکی که آلسا در رویاهایش میدیده روح کشیشی بوده باشد ولی هرآنچکه بوده از او مراقبت می کرده تا نمیرد و به خوبی از خدایی در وجودش قرار دارد مراقبت کند.

* بحث آتش و سوزاندن قطعا جزو حوادثی بوده که همه شما را بهت زده کرده و با شنیدن آن بیش از پیش به عقاید ترسناک فرقه پی برده اید. حال چرا آتش؟ جدای از عقاید و آیین های فرقه بحث های دیگری وجود دارد که آنها را برای شما شرح خواهم داد. در بحث کیمیا گری همیشه آتش نقش به سزایی داشته است. یکی از مسائلی که مطرح می شود این است که بختک تنها با استفاده از آتش می تواند خدا را در بدن Holy Mother of God قرار دهد و آتش وسیله این کار است. در داستان های اساطیری یونان آمده است که یکی از ارواح Olympia در جایی زندگی می کند که عده بسیاری آنجا را شبیه به دوزخ می بینند در حالی که از نظر خود او به مانند قطعه ای از بهشت می باشد! حال باری دیگر آن را با توجه به عقاید فرقه بررسی می کنم. اینبار نکات جالبی دیگری نمایان می شود. Dahlia ابتدا دخترش را می سوزاند. سپس با کمک دکترها و به کما بردن او موفق می شود زنده نگهش دارد. این کار تنها به این علت صورت می پذیرد تا آلسا رنج بکشد! حال ممکن است بپرسید که چرا رنج؟ این کار چه نفعی برای اعضای فرقه دارد؟ برای قویتر شدن خدای درون آلسا باید قدرت نفرت را در او زیاد می کردند این کار هم تنها با رنج کشیدنش میسر میشد. احتمالا نیبروی ذهنی که Dahila بر آلسا منتقل کرد باید بزرگترین وعده غذایی Samael بوده باشد. زیرا در اینجا به حدی آلسا آسیب می بیند که بر خلاف میل باطنیش نیمه پاک وجودش را فراخوانی می کند.

* فراخوانی Cheryl و Harry توسط آلسا صورت می گیرد ولی مسبب آن Dahila می باشد. در واقع Dahila براین مورد اصرار داشته ولی اینکار را با سوءاستفاده کردن از آلسا انجام می دهد.

* Cheryl کیست و چگونه روح آلسا در او نفوذ پیدا کرده است؟ بعد از قسمتی که Harry قطعه روزنامه ای در مورد آتش سوزی خانه Dahila می خواند به خود می گوید که تاریخ این واقعه دقیقا مطابق همان روزیست که Cheryl را پیدا کردند. با استناد به این مورد می توان نتیجه گرفت که Cheryl دختر خونی و واقعی Dahila نبوده است. آلسا پس از اینکه سوزانده می شود نیمی از روح خود را در قالب کودکی ظاهر می سازد و آن را کنار جاده قرار می دهد. عده ای بر این باورند که کودک خود به خود در کنار جاده ظاهر شده ولی عده ای دیگر عقیده دارند که Xuchilbara آن را به کنار جاده آورده است. Xuchilbara به خدای قرمز رنگ Silent Hill معروف است. در Sillent Hill 3 بیشتر راجع به آن صحبت خواهم کرد. تنها این را بدانید که او مسئولیت رهبری مردم جهت اطاعت از خدای فرقه را بر عهده داشته. او خدای داوری و دادرسی بوده است و مسئولیت احیا کردن مردگان و دادن حیات مجدد به آنها را بر عهده داشته.

* در طول بازی چندین بار هنگام تغییر دنیا صدای آژیر شنیده می شود. این صدای مهیب به این علت است آلسا هنگامی که در اثر آتش سوزی در حال از دست دادن هوشیاریش بوده، صدای آژیرهای ماشین پلیس، آمبولانس و آتش نشانی او را تا حد زیادی وحشت زده کرده است.

* آلسا با وجود تمامی سختگیری هایی که مادرش پیش از برگذاری مراسم بر او روا داشته بود باز هم احساس قرابت و دوستی به او می کرد===> mommy, I just want to be with you. Just the two of us. Please understand

* نظریه ای دیگر وجود دارد که بیان می کند آلسا پیش از تولد در وجودش “خدا” وجود داشته است. برای اثبات این نظریه می توان اینطور توضیح داد. آلسا از بدو تولدش توانایی های منحصر به فردی داشته است. او بدون هیچ تعلیمی توانایی های مذکور را فرا گرفته بود. چطور ممکن است که یک انسان از بدو تولدش این توانایی ها را در اختیار داشته باشد جز اینکه یک نیروی برتر آنها را به او اعتا کرده باشد؟ این سوال باعث شکل گیری این نظریه گردیده است. این نظریه از نظر تئوری هیچ مشکلی ندارد تنها نکته این است که بعید به نظر می رسد سازندگان موضوعی به این سادگی را مدنظر قرار داده باشند در حالی که تئوری های کامل تر و پیچیده تری را برایتان شرح دادم!

* پیش تر 2 نوع مختلف فراخوانی را نام بردم. حال به بررسی علت آنها خواهم پرداخت: 1- به علت مراسم آیینی و فرقه ای فراخوانده شود ( مثل Harry برای کمک کردن به Dahila ) 2- گناهی بزرگ مرتکب شده باشد ( در نسخه اول چنین شخصیتی وجود ندارد) 3- توسط آلسا فراخوانی شود( که باز هم می توان اینجا Harry و Cheryl را نام برد ) 4- از ساکنین شهر بوده باشد ( در نسخه اول چنین شخصیتی وجود ندارد )

* به نظر بنده نظریه آشوب در مورد ساینت هیل صادق است! همین ویژگی است که باعث می شود از دیگر بازی ها متمایز باشد. طبق نظریه آشوب تمام اتفاقاتی که در پیرامون ما رخ می دهد طبق نظم و ترتیب خاص خود ادامه حیات می دهد. مثلا می توان با مطالعه دقیق زمین و حوادث آن کلیه زلزله ها را پیشبینی کرد زیرا آنها هم از نظم و ترتیب خاص خود پیروی می کنند. حال بگذارید مثالی از بازی بزنم! در طول داستان بارها می بینید که Harry بی هوش می شود و در جایی بر می خیزد. خیلی ها بر این عقیده اند که Harry در جاهای غیر قابل پیشبینی و تصادفی بر می خیزد ولی این طور نیست! قواعدی بر این خواب ها و هوشیاری ها حاکم می باشد که آنها را تشریح خواهم کرد. 1- Harry هر موقع که در رویایی غوطه ور می شود مجددا پس از طی شدن حوادثی در آنجا به هوش می آید 2- هر موقع که Harry دچار این وضعیت می شود شهر یا تغییر تغییر حالت می دهد یا به حالت خود باز می گردد. تنها تئوری هنگام حضور او در Nowhere نقض می شود که برای آن هم دلیلی وجود دارد! چون آلسا به تسخیر Dahila درآمده آن کنترل کامل و هوشیارانه بر شهر را از دست داده بنابراین قوانین در اینجا نقض می شود. با فرض این موضوع موردی دیگر مطرح می شود و آن هم این است که آلسا تسلط بی چون چرایی بر شهر دارد و بر خلاف اعتقاد عده ای، بر تمامی رویدادهای شهر نظارت دارد.

* همان طور که عرض کردم فرقه شهر ( The Order ) قدمتی آنچنانی ندارد. شاید تنها 2 یا 3 قرن قدمت داشته باشد. بنیان و قواعد فرقه از ترکیب عقاید مسیحیت و هندوها شکل گرفته بود. آنها در ابتدا به آرامی و با صبر و حوصله کار خود را شروع کردند و با ثروت هنگفتی که داشتند شرایط را به نفع خود تغییر می دادند. به عنوان مثال پیشرفت و نفوذ سریع آنها میان مردم باعث شده بود پیروان مسیحی شهر به ستوه درآیند و مخالفت های خود را شروع کنند. با وجود شعله های زبانه کش خشم آنها و همچنین تهدیدهایی که اظهار می کردند عملا راه به جایی نبردند زیرا دولت مردان و افراد با نفوذ سیاسی از سران فرقه حمایت می کردند. حال چرا باید آنها از سران فرقه حمایت کنند؟ اصلا آیا آنها چنین کاری کردند؟ در اصل باید گفت بله آنها به سران فرقه کمک می کردند. ساختن مقبره و مجسمه های مختلف برای سران فرقه در سرتاسر شهر گواهی بر این ادعاست ( البته این مجسمه ها را در نسخه دوم مشاهده خواهید کرد). پس با این توضیحات می توان استنباط کرد که سران فرقه با تطمیع کردن دولتمردان راه خود را ادامه می دادند. اوضاع به همین صورت ادامه داشت که سران فرقه دچار اختلاف نظراتی شدند و بنابراین اتحاد آنها شروع به فروپاشی کرد. در اثر این فروپاشی فرقه های متعددی پدید آمد. دیگر از آن نفوذ و سرمایه هنگفت خبری نبود. فرقه های تبدیل به تشکیلات زیر زمینی شدند که برای بقای خود دست به هر کار کثیفی می زدند. آنچه مشخص است این است که فرقه ها در طول جریانات نسخه اول بازی بسیار تضعیف شده بودند. اجازه دهید دقیقتر بیان کنم. شما در طول بازی کلیسای Bulkan که مربوط به مسیحیان هست را مشاهده می کنید؛ محیطی تمیز، زیبا، پر زرق و برق و بزرگ که نشان دهده قدرت نفوذ مسیحیان در طول جریانات نسخه اول می باشد. حال به کلیسای دیگر شهر که Dahila به آن اشاره می کند دقت کنید. محیطی کوچک، مخفی و پست که اصلا قابل مقایسه با کلیسای Bulkan نمی باشد. مشخصا فعالیت های فرقه علاوه بر غیر قانونی بودن، غیر مردمی نیز بوده است.

* ویلچیر یکی از نمادهای آلسا می باشد که در بازی سه مرتبه آن را مشاهده می کنید. به طور کل صندلی ویلچیر یکی از نمادهای ضعف محسوب می شود. اما نکته جالب آن است که این ضعف تنها نشانده بخش فیزیکی آلسا می باشد. او از این که روی صندلی مینشسته احساس بدی داشته و از نگاه های مغرورانه دیگران رنج میبرده. به همین علت از نقطه ضعفش در دنیای واقعی، نقطه قوتی شکل می دهد. در دنیای او ویلچیرهایی وجود دارد که هرگاه به آنها بر خورده اید مسلما احساس ترس و ضعف تمام وجودتان را فرا گرفته! آلسا می خواهد اظهار کند افکار یک فرد رنج دیده حتی اگر بر روی ویلچیر هم نشسته باشد می تواند تا چه حد مرگبار و تاریک باشد. به همین علت است که در طول بازی هربار به ویلچیری بر می خورید به جای احساس غرور، ضعف را تجربه می کنید! اینبار نوبت دیگران است که احساس ضعف کنند!

* به دنیایی که آلسا آن را خلق کرده ” Otherworld ” گفته می شود. در واقع این دنیا با استفاده از قدرت ذهنی فوق العاده او شکل گرفته است. از آنجا که نیمه خرسند و شاد آلسا از او جدا شده است حتی در حالت عادی هم دنیای او تاریک و مرموز می باشد. او با قدرت ذهن خود احاطه کاملی بر آن دارد. همان طور که ما هنگام خواب گاهی اوقات کابوس می بینیم، به نظر می رسد آلسا هم همین گونه باشد. احتمالا تنش های ذهنی و فکری آلسا عامل “تغییر دنیا” می شود. با توجه به درد و رنج های آلسا مطمئنا کابوس های او وحشتناک تر از هر چیزی خواهد بود که پیش از این نظاره کرده اید. البته تئوری دیگری نیز وجود دارد! وقتی Harry در حالت طبیعی شهر حضور دارد در واقع مشغول قدم زنی در دنیای عادی می باشد با این تفاوت که به خاطر ذهن فعال آلسا دچار توهماتی می شود و چیزهایی غیر طبیعی را مشاهده می کند. اما زمانی که ” Otherworld ” را مشاهده می کند به علت زیاد شدن قدرت ذهن آلسا روی او کاملا به دنیایش راه پیدا میکند یعنی در آن زمان Harry شکل واقعی دنیای آلسا رو میبیند ولی در حالت عادی تنها تحت تاثیر ذهن آلسا دچار توهماتی می شود.

* فرقه پیش از آلسا تلاش های متعددی جهت به دنیا آوردن “خدا” انجام داده بود که همگی با شکست رو به رو شدند.

* اعمال Dahila در عین حال که کوچکترین ذره از انسانیت بویی نبرده است ولی هدف والایی را دنبال می کند! آنها قصد دارند دنیایی پاک و عاری از گناه خلق کنند ولی اعتقادات آنها ترسناک است. آنها فکر می کنند با ایجاد آشوب در جهان و خونریزی های متعدد نسلی را قلع و قمع کنند و سپس حیاتی مجدد به دنیا ببخششند. حیاتی که بر وقف مرادشان باشد و هر آنچیزی که از بهشت رویاهایشان متصور بودند را در آن ببینند. در واقع از نظر آنها هدف وسیله را توجیه می کند! به همین علت برای رسیدن به هدف از رفتارهای خشن و غیر انسانی واهمه ای ندارند. با همین عقیده بود آلسا سوزانده شد. در واقع همه ما می دانیم دین راه خیلی خوبی برای رسیدن به سعادت است ولی انحراف دینی مطمئنا بهترین راه برای بدبختی می تواند باشد.

* واقعیت به چه معناست؟ زمانی یک موضوع به واقعیت محض تبدیل می شود که اکثریت مردم آن را بپذیرند. در روابط اجتماعی و انسانی بسیاری از باورهای ما با بازخورد و تاثیر گرفتن از نظرات مردم تغییر می کند. مثلا اگر 5 نفر در طول روز به شما بگویند چشم های زشتی دارید در حالی که حتی واقعیت هم نداشته باشد، در مورد حقیقتی که یک عمر به آن اعتقاد داشتید مردد می شوید. حال اگر این وضعیت یک هفته ادامه یابد دیگر به حقیقتی برای شما تبدیل می شود و شما تا ابد فکر می کنید چشمان زشتی دارید در صورتی که این طور نیست! حال به نظرتان آیا ” Otherworld ” یک حقیقت محض است؟! به نظر نمی رسد این گونه باشد زیرا اکثریت مردم آن را نمی بینند و درکش نمی کنند. ولی این را به خوبی می دانیم که اگر این دنیا قوی تر میشد مطمئنا به مراتب افراد بیشتری را تحت تاثیر قرار می داد. جدای از مسائل دینی، مذهبی و اعتقادی حال سوالی دیگر مطرح می شود. آیا سازندگان قصد داشتند بگویند دنیایی که ما درش زندگی می کنیم می تواند نمونه ای از یک ” Otherworld ” قدرتمند باشد؟ یعنی تحت اختیار یک موجود خاص و نیرومند قرار دارد؟ این سوال بی پاسخ مانده است و استنباط آن به عهده خود شما قرار داده می شود.
,

Daddy, where are you ? help me

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن