مقاله های ویژه

معرفی شخصیت James Marcus

“هم اکنون من انتقام خود را بر آمبرلا خواهم گماشت، و جهان در جهنم کینه و دشمنی خواهد سوخت !” – جیمز مارکوس

جیمز مارکوس، دانشمندی زیرک و نابغه و یکی از سه اعضای بنیان گذار تشکیلات آمبرلا؛ و نیز سازنده اصلی کابوسی به نام t-Virus است.

James Marcus

تاریخ تولد : 1918
گروه خونی: نامعلوم
جنسیت: مرد
قد: 1 متر و 80 سانتی متر
نژاد: سفید پوست
شغل : بنیانگذار آمبرلا، اولین مدیر و مدیر ارشد آزمایشگاه های آمبرلا
وضعیت تاهل: نامعلوم
وضعیت فعلی: فوت شده

چند سال قبل :

“چیز جالبی در من رخ داد، نمی دانم چه چیزی اما مرا ملکه ویروس خود ساخته ام کرد و زندگی مرا تغییر داد.” – جیمز مارکوس

در سال 1918 چشم به جهان گشود. در دوران دانشگاه همکار و دوست صمیمی Edward Ashford بود. دانشگاه مکانی بود که جیمز توانست استعداد های خود را در رشته زیست شناسی و ویروس شناسی بیش از پیش تقویت کند. بعد از اتمام دوران دانشگاه جیمز و ادوارد با هم همکار شدند و پروژه دانشگاهی خود را روی یک نمونه ویروس ادامه دادند و نتایج کار خود را به یکی از دوستان قدیمی جیمز در کالج به نام لرد Ozwell E. Spencer ارائه کردند و در ادامه با پشتیبانی همه جانبه لرد Ozwell ویروس جدید در سال 1967 کشف شد.

جیمز و ادوارد ایده های جالبی برای درمان بیماری ها و استفاده از این ویروس برای کشف بیماری ها داشتند اما در مقابل، اسپنسر معتقد بود با استفاده از این ویروس می توان قدرتمند ترین سلاح بیولوژیکی که دنیا به خود دیده را ساخت.
بعد از کشمکش های زیاد فعلا برای اینکه تحقیقات به بیرون درز پیدا نکند، سه دانشمند تصمیم به برپا سازی شرکت شخصی خود به نام تشکیلات آمبرلا گرفتند تا ادامه تحقیقات خود را در آنجا ادامه دهند و با نشان دادن خود به عنوان شرکتی دارو ساز و خیر خواه، بزرگترین خطر قرن را به وجود آوردند.

در سال 1968 ، مارکوس به مقام مدیریت شرکت نائل شد و سپس تمام اختیارات شعبه آمبرلا در کوه های Arklay به عهده او گذاشته شد. از آن سو زمانی که اشفورد نیز به عنوان دستیار به مارکوس کمک میگرد، اسپنسر تمامی بودجه و سهام شرکت را به خود اختصاص داد.

مارکوس تحقیقات خود بر روی ویروس را ادامه داد و در سال 1970، تصمیم گرفت که اولین آزمایش بر روی موجود زنده را انجام دهد (اولین کارش آمیزش DNA های یک زالو با نونه ویروس بود) که نتیجه آن پیشرفت ویروس از هر لحاظ و به وجود آمدن ویروسی جدید به نام G-Virus و ایجاد خط جدیدی در آمبرلا یعنی(B.O.W (Bio-Organic Weaponشد.این عامل کشف شده جدید مقام مارکوس را بیش از پیش افزایش داد تا جایی که حتی اسپنسر هم یارای مقابله با او را نداشت، کم کم به حالت جنون رسید و خود را تنها قدرت موجود میدانست.

در 1978، (به علت تنها بودن) با شکست کوچکی مواجه شد، بنابراین دو نفر از دانشمندان زبده را به شاگردی خود برگزید یعنی William Birkin و Albert Wesker. در حالی که مارکوس دو شاگرد خود را برای کارها آموزش میداد در صدد بود مقامی نیز در شرکت برای آنها ایجاد کند. قبل از اینکه او بتواند از آنها استفاده کند، اسپنسر در کار شرکت مداخله و شرکت اصلی را قل و زنجیر کرد، در تنیجه تمامی پروژه های t-Virus به مرکز تحقیقاتی Arklay منتقل شدند.

او آزمایشاتش را ادامه میدهد

با بسته شدن آزمایشگاه اصلی آمبرلا مارکوس تسلیم نشده و به ادامه آزمایشات خود پرداخت. برای نمونه هم چند عنوان اسلحه بیولوژیکی ساخت *(Plague Crawler, The Lurker, The Eliminator) و توانست پتانسیل ویروس برای تبدیل به سلاح را افزایش دهد.
در پیوست زیر می توانید عکسهای آنها را مشاهده کنید.

به زودی روح و روان مارکوس بر اثر گوشه گیری بیش از حد دچار اختشاشاتی شد، تا حدی که سرانجام از زیردستان خود به برای آزمایشات انگلی استفاده کرد. مدت زیادی نگذشته بود که 20 نفر از آنها مورد آزمایشات مختلف قرار گرفتند. با این کار مارکوس پله های ترقی را پی در پی بالا رفت و نهایتا بیر خلاص را به پروژه مخوف t-Virus زد. یعنی تولد و پروژه Tyrant.

قتل مارکوس

خشم اسپنسر به اوج خود رسید، پس دستور قتل مارکوس را به Wesker و Birkin داد. این اتفاق در سال 1988 رخ داد. وسکر و بیرکین به همراه تیم مخصوص کماندو های آمبرلا به آزمایشگاه مارکوس حمله کرده و او را به قتل رساندند. کماندوها محل را با مقداری از نمونه t-virus ترک و جسد مارکوس را بر کف آزمایشگاه رها کردند. بر اثر شلیک گلوله محل نگه داری انگل ها میشکند و آنها به خود را به بدن مارکوی می رسانند. آنها احساس میکنند که “پدرشان” در عذاب است!! ، پس از راه سوراخ های گلوله خود را وارد بدنش می کنند و با DNA های او پیوند می خورند؛ به او اجازه تبدیل می دهند تا زنده بماند اما دیگر نمی شود نام انسان بر او نهاد. مارکوس دوباره متولد شد و با قدرتی که داشت بدن فیزیکی خود را بازیابی کرد(این انگل ها قادر بودند که به هز شکلی دربیایند) و کم کم توانست کنترل انگل ها را بدست گیرد و با نام “فرزند” آنها را صدا کند.

انتقام

کینه و انتقام همیشه با مارکوس همراه بود. او با خود عهد و پیمان بست که هولناک ترین عاقبت را بر سر اسپنسر و تمامی آمبرلا بیاورد، به انتقام از کاری که به بهای از دست دادن جان و انسانیتش تمام شد. برای این کار او تمام ویروس و انگل ها را از آزمایشگاه Arklay آزاد و آنها را به سمت قطار Ecliptic روانه کرد.(قطاری که وظیفه حمل و نقل کارمندان آمبرلا را داشت). تمامی خدمه قطار کشته شدند و سپس بر اثر تاثیرات t-virus به “زامبی” تغییر شکل دادند.

مرگ

ربکا از تیم براوو و بیلی یک زندانی فراری بعد از اینکه در جنگل های Arklay گم شدند خود را به مراکز آموزشی و آمبرلا رسانند و با بسیاری از موجودات دست ساخته دست و پنجه نرم کردند. سر انجام بعد از گذشت از موانع بسیار آنها خود را به تحتانی ترین بخش رساندند و در آنجا با مارکوس که حالا ملکه انگل ها شده بود ملاقات کردند. بعد از جریاناتی آنها پی بردند که تنها راهی که مارکوس آسیب پذیر است نور خورشید می باشد و با تلاش بسیار به این وسیله او را در مقابل تابش نور قرار داده و به زندگیش پایان دادند.

سرانجام کار

مارکوس نتوانست عاقبت کاری خود را به طور کامل ببیند. اما توانست با معرفی آمبرلا به دنیا اسپنسر را برای همیشه فراری کند و به کار آمبرلا تا حدودی پایان دهند. اما مهمترین تاثیر او قیام موجودی قدرتمندتر از خود بود؛ شاگرد خود او آلبرت وسکر.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا